آناکارنینا- لئون تولستوی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آناکارنینادر سایه واگن، به شن مخلوط به ذغال که بر تراورسها پاشیده شده بود نگاه کنان با خود گفت " آنجا درست میان دو چرخ، و با این کار هم او را مجازات می‌کنم و هم خودم از دست همه و از دست خودم خلاص می‌شوم".

می‌خواست خود را در نقطه میان دو چرخ که به او رسیده بود بیندازد اما کیف دستی قرمز رنگی که بر ساعدش آویخته بود و او می‌خواست آن را از دست فرو‌گذارد و نمی‌توانست مانع کارش بود و دیر شد. نقطه وسط چرخ ها از او گذشت و او مجبور بود در انتظار رسیدن واگن بعدی بماند. احساسی شبیه به آنچه زمانی که هنگام آبتنی و فرو جستن در آب دچار تردیدش می‌کرد و از حرکت بازش می‌داشت دلش را فرا گرفت و به خود خاج کشید. این حرکت عادی کشیدن صلیب یک سلسله خاطرات را از زمان دوشیزهگی و کودکی در روح او فراخواند و ناگهان پرده تاریکی که همه چیز او را برای او پشت خود پنهان می‌کرد دریده شد و زندگی به لحظه ای با همه شادی ها و روشنی و شیرینی گذشته پیش چشمش نمایان شد.  اما او چشم از چرخ های واگن دوم که پیش می‌آمد بر‌نمی‌داشت و درست در لحظه ای که نقطه میانی واگن دوم به او رسید کیف قرمز خود را به دور افکند و سر دزدید و خود را روی دست‌ها فرو انداخت و بی‌درنگ چنان که بخواهد دوباره برخیزد زانو زد. در همان لحظه از کاری که کرده بود وحشت کرد. " کجایم؟ چه می‌کنم؟ برای چه؟ " می‌خواست برخیزد و خود را وا پس کشد. اما چیزی سیاه که نرمی و ترحم نمی‌شناخت بر سرش کوفت و واژگون ساخت و پشت بر زمین کشاندش. آناٌ که مبارزه را نا ممکن دید گفت. خدایا گناهان را ببخش. موژیکی که حرف هایش نا مفهوم بود با چیزی آهنین مشغول بود و شمعی که او در پرتو آن کتابی سراسر اضطراب و اندو و شرارت و فریب را می‌خواند شعله کشید و تابان تر از همه وقت شد و چیزهایی که در گذشته برای او در تاریکی پنهان بود روشن کرد و بعد شعله اش لرزید و رو به تاریکی نهاد و برای همیشه خاموش شد.

 

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

هنوز هم گاهی خواندن نوشته های کلاسيک کيف می دهد

مهران

چه تأثر انگیز. روزی که به امید رسیدن واگنی باشم یعنی روزی که درهای تمامی امیدها، بجز این امید بر رویم بسته ببینم. نیاید برای کسی چنان روزی.

مهر آذرم

سلام دوست عزيز ... فرصتی دست داد...وبلاگم را به روز کردم و خوشحال می شوم شما را ببينم. موفق باشيد.

zeynab

salam khoobi??? neveshte haye ghashangi dari. be manam sar bezan bye

mahya

اخی ای کاش يه ذره فکر ميکرد....چه بد شد...ولی خيلی قشنگ نوشته بودين وبلاگتون فوق العاده س ....نويسنده اين؟؟؟

ليلا

هميشه حرکت قطار ؛ صدای عبورش از ريلها منو به ياد کسی مينداخت که منتظر يک نفر ايستاده ... اما حالا ديگه کسی منتظر يک نفرديگه نيست .

ليلا

دوباره سلام و ممنون که به ديدنم اومدی .

هانیه

بعضی شعله ها همه چيزو می سوزونن بعد خاموش می شه ، شعله ن ديگه ...

هانیه

خيلی خوشحالم که با وبلاگت پرمحتواتون آشنا شدم ... اگه اجازه بديد توی وبلاگم به اينجا لينک دادم ...