به شامگاه

به شامگاه که ایستادیم هوا سرد بود٬ سوز هم داشت ولی برف نمی بارید . انگشتانم دور شعله پوش اسلحه جمع شده بود و انگار همانجا پاشنه آشیلم باشد٬ سرما درونم رخنه می کرد و بی ترحم میرفت تا دلم که وقتی فرمانده میدان بغرد "به پرچم پیش فنگ ! "  اول ته دلم سخت بلرزد و بعد اسلحه را به دست از جا بکنم و سرم را سرما زده و خشک بگردانم به آن سو که پرچمی پژمرده بی رقصی از باد یا شکوهی از اقتدار ٬ بی رمق امتداد میله سیاهش را از طناب پایین می خزید و همه میدان صدای ناله خشک قرقره باشد. ناله ای که انگار حرف دل سربازان زبان بسته این میدان است.

با سوز این غروب دانه های برف میدان را گرد غربت می پاشند و آرام آرام بر شانه اورکوت ها و لبه کلاه ها می نشیند. کلاغ ها داد می زنند برف برف...

/ 5 نظر / 16 بازدید
نشاندار سیمرغ

سلام همیشه مجذوب نوشته هایتان بوده ام با آنکه فرصت آشنایی دست نمی داد خوشحال می شوم همراهی تان کنم موفق و برکام باشید

نشاندار سیمرغ

درودي سبز زندگيتان هماره بهار. نوروزتان هميشه پايدار. [گل] با آرزوی سالی زیبا و شکوفا.

mohammad

salam.kheyli ali bud.ahsant.afarin bar to.

منتخب

سلام امیدوارم در سلامت و بدور از ملالت باشید. واقعیت اینست که تا سخنی نگویی کسی ترا نمی شنود زیرا گوش مردم عاجز از شنیدن فریاد سکوت است حتی اگر فریاد سکوت بلند باشد. بهر حال خوشحالم که دوباره می نگارید.