حکایت آن خدمت که نیمه کاره رها شد...

دوران خدمت نیمه تمام ماند تا من پاییز امسال و یک زمستان دیگر را مجبور نباشم دستان سردم را بچپانم توی جیب های گشاد اورکت نظامی و توی سوز سرمای صبح ٬ سر پست٬ برای خودم آهنگ های قدیمی زمزمه کنم و هی به خودم بگویم چه شد که اینجام !؟ که بروم توی فکر و یکهو یکی بوق بزند یکی داد بزند خسته نباشی جناب سروان و یکی دیگر گذری تکه ای بیاندازد به حال نا بسامان مملکت و انگار من نماینده نظام باشم خیره شود که چه جواب می دهم . بگذار دلش خنک شود... آن یکی بیاید از روی دلسوزی چیزی بگوید یا آن سرهنگ بازنشسته زمان شاه دوباره از این خیابان بگذرد و با تاسف سری تکان دهد که مهندس مملکت اینجا چه میکنی ؟ مهندس مملکت که من باشم سر صبح تنفو(ابزاری شبیه باتوم) را باید بالا پایین تکان دهم مبادا موتوری جسوری وارد لاین ویژه شود و سوتی بکشد حرف ناجوری بزند بگازد تا آن دور دست. تنفو را بالا می آورم نه که بترسد از این باتوم من که حیا کند از این که یکی اینجا از پنج صبح توی سرما کز کرده و تا عصر باید بماند تا خدمت کرده باشد به مملکتش... فقط بچه ها در این لباس آدم را دوست دارند وقتی از کنارت می گذرند و به آقا پلیس سلام نظامی می دهند یا می خواهند برایت شعر بخوانند فقط بچه ها آنها که هنوز ته دلشان چیزی نیست فقط آنها سوز سرما را سوزنده تر نمی کنند... گذشت ... حالا انگار خوابی ورق خورده باشد به یک صحنه دیگر یا رمانی که می خواندی به فصلی تازه رسیده باشد دیگر آنجا نیستم ٬ توی خوابگاه افسران یا به خبردار نظامی ایستاده نیستم توی جمعی سرباز دلشکسته . خدمت تمام نشد ولی خفت تمام شد! حالا مهندس مملکت دوباره برگشته سر درس و مشقشق تا شاید با مدرکی دیگر روزی دیگر دوباره برگردد و با مدرک فوق لیسانس موتوری را با تنفو برماند و ترافیک باز کند و برای هر کس و ناکسی پا بکوبد... شهر جدیدم انگار به اختیار خود پناهم داده باشد علاقه مندم می کند. به شوخی به یاران گرمابه و گلستان دوران اجباری می گویم اینجا درس هم نخوانی توبیخت نمی کنند و به خاطر پنج دقیقه تاخیر کچلت نمی کنند بیاندازند بازداشتگاه. عقده احترام هم ندارند. بچه های ما ٬ جناب سروان های تحصیل کرده از سربازان بی سواد هم وضع بدتری داشتند نه که سخت گیری ها سختش کرده باشد که بی احترامی ها زجر آور بود. مردم دروغ گو شده بودند ... با موی سفید با دهان روزه در یک صبح زیبا در یک غروب پنجشنبه ٬ فرقی نداشت زن یا مرد جوان یا میانسال همه خود را برای عبور از محدوده طرح یا ورود ممنوع مجاز به دروغ گفتن می دانستند... دختر ها اشوه می آمدند پیر زن ها خود را به حال ضعف می زدند و پیر مردها قرص قلب را جای کارت عبور از طرح نشان می دادند. پزشکان کارت ویزیت رو می کردند و آخوند ها عمامه را جابجا می کردند ... هرکس میخواست به هر قیمت سرت کلاه بگذارد و بگذرد که یعنی دورت زدیم ... آه از این مردم که خود دور خورده تاریخند ... مرا هم که دور بزنند باز سر جای اولند! خوشحالم که نظرم در باره مردم برنگشت که مثل خیلی از رفقا باور نکردم همه حقه بازند و دغل که زنها از لبخند منظور دارند و مردها سلامشان بی طمع نیست خوشحالم که آنقدر نماندم که تصور کنم آن روز که یکی اگر محض تشکر برایم دستی تکان داد زیر لب می گوید جناب سروان مخت را زدیم و رفتیم... ساعت چهار و نیم بیدارباش بود شش سر پستت بودی حتی اگر سوز بود و برف و هنوز هوا تاریک بود باز هم شب نبود آن ساعت فقط برای ما صبح بود . حالا آن ساعت شب است و شش سر پست که نه سر میز صبحانه هستم بعد که پشت کامپیوتر خبرهای روز را میخوانم میبینم طرحی آمده با نام خوشایند سازی خدمت ... با خودم می گویم چه خوب گفته بود یکی از دوستان قدیم که یک خدمت خوشایند فقط یک کارت معاف از خدمت است...همه را گفتم که گفته باشم این روزها به رخت مهندسی خدمت می کنیم نه جامه سفید پلیس راهنمایی تا کی دوباره گذر پوست به دباق خانه بیفتد....

/ 10 نظر / 82 بازدید

ali

salam

آرمین آران

سلام ای بابا مهندس گذشت اون روزه حالا دیگه با مدرک فوق گذر هیچ کی به ( لا اقل به ) دباق خانه نمی افته

لی‌لا- آبی آسمانی

آخی دعا میکنم زودتر تمام بشه آقای مهندس :) من خیلی بارها شده که بخوام برای پلیس های راهنمائی رانندگی ادای احترام کنم ولی همسرم همیشه میگه اینکار رو نکن حتی سلام هم نکن بهشون برمیخوره فکر میکنن مسخره شون میکنی! حتی یه وقتی بود از اینکه این بنده خداها اونقدر صبح زود بیرون بودن ناراحت بودم و قصد داشتم براشون نون و پنیر و کره و مغز گردو بگیرم و با یک فلاکس چای سر راهم هر پلیسی میدیم و صبحونه بدم! اما باز... میدونین جاش چی شد؟ یه روز یه پلیس راهنمائی رانندگی رو که همسرش ازش پرسید چراغ این چراغ 8 دقیقه است و اون زد تو گوش همسرم گفت چون من میگم رو زدم! تا آخرش هم رفتم و دیگه به هیچ پلیس راهنمائی و رانندگی احترام نمی زارم و میگم حقتونه که بچزید تو سرما! مردم شاید برای همین حقه باز می شن چون نمی تونن به کسی که ضامن امنیتشونه اعتماد کنن و اونا من من کردنشونو میارن تو خیابونا واسه همینه که اون دختره با لبخند قصد خر کردنشو داره و اون پیرمرده با قرصاش...

حسین

سلام مهدی جان خوبی.... دست به قلمتم خوبه ها...!!!! واقعا دلم برات کباب شد... طفلی ...چه روزای سختی داشتی...

محسن

سلام مهدی جان چند روزه با وبلاگت آشنا شدم تقریبا همه شون رو خواندم خیلی زیبا بود البته هر کسی از دید خودش و با روحیات خودش اونها رو میسنجه بنظرم ستاره های گم شده خیلی خیلی یعنی بینهایت زیبا بود آخه از ته دلم حرف میزد! امید وارم موفق باشی.

سلوچ

سلام. اینم تجربه ایه شاد زی

hedyecartoon

هرکسی تو وبم 5 نظر بزاره 6 نظر میگیره!

zahra

▒)(▒)_______███☼███____(▒)(▒) (▒)(█)(▒)__ ███_☼██████ _(▒)(▒)___██____████████ _________██____███▒▒▄▒▒.... __________██____█▒▒▒▒▒▒... ___________██____ █▒▒▒♥___(▒)(▒) ____________██_____▒▒____(▒)(█)(▒) __________ __██____▒▒______(▒(▒) _____________██__▓▓▒▓_______█ ________██__██ ▓▓▓▒▒▒▓____█ _(▒)(▒)___███_ ▓▓_▓▓▓▓▓___█ (▒)(█)(▒)______▓▓__▓▓▓▓▓___█ _(▒)(▒)_____ _▓▓__▓▓▓▓▓___█___█ ___________ ▓▓___▓▓▓▓_▓___█_█ __________ ▓▓___▓▓▓▓__▓▓__█ _________ ▓▓___███☼█__▓▓__█ ___♥▒▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥ __▓▓_█ ___ ♥▒♥▒▒♥▒♥▒♥▒♥▒▒♥▒♥__▒▒▒ ____ ♥▒♥▒▒♥▒♥▒♥▒▒♥▒▒♥▒____█ ______ ♥▒▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥▒▒♥▒♥__█ ________♥▒▒♥▒▒♥▒♥▒▒♥▒▒♥▒♥ ___________♥▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒ _______________▓▓_▓▓ _(▒)(▒)_________▓▓_▓▓ (▒)(█)(▒)_______▓▓_▓▓ _(▒)(▒)_________▓▓_▓▓ _______________▓▓_▓▓ _______________▓▓▓▓ _______________▓▓▓ ______█████████ ________██____██ ______█☼█____██ ______█_______██ ______________█☼█ سلام دوست عزیز وب بسیار زیبایی داری.شیشم سالگرد ازدواج من و عشقمه.خوش حال میشم بیای فقط تا قبل شیشم اگه اومدی وب دراین مورد چیزی نگو.منتظرت هستم.