دهن کجی

دهن کجیاولش یک شیشه شکست و کسی ملتفت نشد، چند تا عابر سربلند کردند و دوتا پرنده از روی کابل برق پریدند و دوباره صدای بوق ماشین ها گوشها را پر کرد. چند لحظه بعد، از واحدی که پنجره اش شکسته بود صدای هایی بلند شد، انگار یکی روی هرچه شکستنی بود چکش می‌کوبید٬ پشت بندش صدای داد و فریاد بود، یکی نعره می‌زد و یکی جیغ می‌کشید.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مردم پراکنده از پیاده رو می‌گذشتند انگار سر نخی را دستشان گرفته باشند، می‌رفتند ته اش را بیابند دو نفر گوشه خیابان گوش خوابانده بودند تا سر از ماجرا در بیاورند صدا ها نامفهوم٬ زیر و بم به گوش می‌رسید. همه چیز مثل این بود که دو نفر با هم گلاویز شده اند.

دو نفر کناره خیابان عقب جلویی کردند چند بار به شیشه شکسته پنجره اشاره کردند٬ هنوز توی فکر بودند که تاکسی پیش پایشان ترمز زد در یک چشم برهم زدن دیگر اثری از شان نبود. یکی با دوچرخه می گذشت یکی با موتور ویرا ژ می‌داد٬ کسی یک جا بند نبود٬ زنی مچ دست بچه اش را چسبیده بود٬ دنبال خودش می کشید یکی از دیگری کبریت می‌خواست و یکی هم گاه و بی گاه از آپارتمان بالای پیاده رو فریاد می‌زد و چیز نا مفهومی می‌گفت. بچه ای که دستش در دستان مادر قفل شد بود جلو مادرش دوید گفت مامان کیه میگه کمک. مادر بی تفاوت گفت: ولش کن زود باش دیرمون شد.

نیم ساعت بعد سر و صدا ها خوابیده بود که در خروجی ساختمان آرام گشوده شد. مردی آشفته بیرون زد٬ گر گرفته با پیشانی خیس. هنوز در را به هم نکوبیده بود که مبهوت٬ چشمش افتاد به ماشین نظامی که دم خیابان توقف کرده بود چند نفر با یونیفرم های آن کادر و باتوم های ویژه اطراف ماشین پخش بودند٬ موجی از اضطراب صورتش را پوشاند. نفسش به شماره افتاد. خوب که دقیق شد دید دو تا دختر سیزده چهارده ساله زار زار گریه می کنند و حاظر نیستند سوار ماشین نظامی شوند. رنگ صورتشان به گچ دیوار می‌زد. نفس عمیقی کشید و سینه اش را صاف کرد و از گوشه پیاده رو روانه شد. خلاف جهتش ماشین نظامی غرّش کنان به راه افتاد و ناپدید شد.

 خیابان همچنان شلوغ بود٬ دو تا پرنده روی کابل برق نشسته بودند و یک پنجره شکسته میان ساختمان بالای پیاده رو به همه دهن کجی می‌کرد.

 

/ 16 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبی آسمانی

آقای گل سرخ چکار ميکنيد ايهمه داستان خوب ميگيد؟ بابت حضوران ممنونم . چرا بعضی وقتا بلاگتان اصلا بالا نمی آيد ... :( داستانتان خيلی جالب بود هم قوی ايست هم موضوع خوبی دارد. خوبتر بمانيد.

اميد

سلام.سر زدنت به وبلاگ نويسها وپشتكارت مثل اوصافي است كه از چخوف نقل مي كنند.اميدوارم مثل او هم موفق بشوي.اگر اشتباه نكنم موضوع داستان نظام بد مرد سالاري وبرخورد سنتي با جنس مونث است.وچون كمي هم تخيلاتي هستم،مي گويم غول مي گريزد وفرشته در زندان مي افتد.واين جريان رايج اجتماع شده به طوريكه همه آن را قبول كرده اند.پرداخت خوبي داشت.اما لغزش كوچكي در كار شما وجود داشت(البته نه به جمعه نوشتن من) كه مطمئنم به مرور زمان ديگر نخواهم ديد.خوش باشي

نادو

اولا که بابت تاخيرهام معذرت می خوام ؛ ولی يه مدته که دور افتاده ام از همه چيز . بايد نخوانده ها رو سيو کنم و بخونم . داستان آخری که خوندم مثل هميشه عالی بود . يک نگاه دقيق به جزيياتی که از کنار آن می گذريم ... باز هم ممنون

mn

سلام .از تعريف وتمجيد های بيخودی متنفرم . سوژه اصلی داستان هايتان عاليست و شروع خيلی خوبی هم داريد .اما در پرداخت موضوع بايد دقت بيشتری کنيد .اين دقت می تواند منجر به خلق آثاری ماندگار از سوی شما شود.

سعيد عديلي پور

توي سرزميني كه ما در آن زندگي مي كنيم آنقدر فشار زندگي روي مردم عادي ( نه آنها كه به نام اسلام جامعه را غارت مي كنند ) زياد است كه اين اتفاقات كاملا طبيعي است چاره اي نيست ، ما در اين كشور محكوم به فناييم شبهاي ما واقعا بدون صبح است .

Amir

وبلاگ تمیزی داری پیش ما بیا اپ کردم فجیع

ققنوس

سلام . داستان قشنگی بود . موفق باشی

ali

خوب بود ! و بقول آن دوستمان با یک مقدار کار بیشتر می توانست بهتر هم باشد. به دل نگیری ، من هر چند وقت که به داستان های قبلی ام نگاه می کنم احساس می کنم که باز احتیاج به ادیت دارند . خوب مگر نه این است که کار نیکو کردن از پر کردن است ؟ در ضمن نمیدانم ترجمه هایم را می خانی یا نه حسابی کار دست خودم دادم . تمام شدنی هم نیست . زنده باشی !