قاب خاطره

آن شب که خانه تان آتش گرفته بود شعله ها عجب زبانه ای می‌کشید. عجب هرم گرمایی به صورت ها پنجه می‌انداخت. زبانه سرخ آتش گونه هایت را گل انداخته بود تا وقتی فریاد می‌زدی و کمک می‌خواستی، آنوقت که از توی غبار و دود بیرون دویدی و دست هایت را برایمان تکان دادی، معصومانه ثبت شوی گوشه خاطراتم تا هر وقت یاد آن شب می‌افتم حس کنم هرم داغی به صورتم پنجه می‌کشد.

خاکستر ها را برایم کنار دادی تا آن قاب سوخته را نشانم دهی که عکس جوانی والدینت تویش جا خوش کرده بود، همان که پدر اخم آلود دست گذاشته بود روی سینه و مادر جوان و محجوب زیر چادر گلدار کنار پدر ایستاده بود و کبوتر های صحن امامزاده تا نزدیک پاهایش جلو آمده بودند. گفتی آتش که زبانه می‌کشید هنوز عکس توی قاب را می‌دیدی که چشمان مادر می‌خندید و زبانه آتش، خودت گفتی که گونه هایش را گل انداخته بود. 

بعد باران بارید. آنقدر بارید که تمام شب را خانه ما بمانید و تو مجبور باشی بغضت را تا آن وقت که قاب نیم سوخته را از زیر خاکستر بیرون کشیدی و نشانم دادی توی دلت حبس کنی. دستت را که یخ کرده بود توی دستانم نوازش کردم. آتش گونه هایت مرده بود و تو سردت بود. گفتم خانه تان را می‌سازیم. من هستم، همه هستیم. برایتان از نو می‌سازیمش و همسایه مان می‌مانید. لبخند زدی، نه گفتی باشد نه گفتی نه، فقط لبخند تلخی زدی و خیره شدی به تهی میان قاب سوخته و گفتی کاش تو هم گوشه ای از عکس ایستاده بودی جایی نزدیک کبوتر ها کنار مادرت، شاید هم دست در دستان پینه بسته پدر تکیه داده بودی به همان صلابتی که دست بر سینه آن نقطه از  زمین را مرکز کائنات کرده بود.

 باران کارش را کرد. همه گذشته را  شست و با خاکستر ها در آمیخت تا چنان چسب ناکشان کند که هر جا بروی ته کفشت سیاه باشد و پیراهن تیره ات بوی آتش خاموش بدهد.

وقتی باقی اثاث سوخته را پشت ماشین جا دادیم هنوز قابت را روی سینه نگه داشته بودی. باران تازه بند آمده بود. هوا سرد بود و تو تنها توی پس مانده خاطرات سوخته دور می‌شدی و انگار قلبت توی آن قاب می‌تپید. آویزانش کردم گوشه خاطراتم، کنار تصویر زبانه سرخ شعله ها که گونه هایت را گل انداخته بود وقتی فریاد می‌زدی و کمک می‌خواستی، آنوقت که از توی غبار و دود بیرون دویدی و دست هایت را برایمان تکان دادی.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

استاد عزیز آقا مهدی ، اول خوشحالم از حضورتون، بعد ... یه نقاش با رنگها زندگی رو میکشه یه نویسنده با کلمات تصویرش میکنه و یه آدم ساده به اعمال ساده اش ... هر کس یه جور ... زندگی ای که شما تصویرش کردی هنرمندانه بود اما من فکر نمیکنم خارج از اون تابلو باشم درون اونم مثلا یکی از آدمهای توش اما دلم میخواهد هر کی منو تو اون تصویر میبینه بگه : به عجب شاهکاری! اون شاید به خالق تابلو بگو عجب شاهکاری اما قطعا من میتونم در اون تابلو چشمگیر باشم . بنابراین باید طوری زندگی کرد که از دیدگاه نقاش برجسته باشی و قابل توجه تا به چشم هم همینگونه بیائی.

سارا

باران وقتي مي بارد.. روي همه انسانها يکسان سرازير ميشود.. ولي براي يکي خاطره ميشورد و براي ديگري خاطره زنده ميکند.. عجب است اين باران..

angel

و چه زيبا بود اين تصوير

کامیار

سلام.بايد نوشته هات را بخونم.حتما نظر می دم.موفق باشي.يا علی.

الماس

سلام // بادقت بيشتر برمی گردم

هانیه

باران می برد ... می شويد ... پاک می کند ... همه چيز را؟! ... نه بعضی چيزا هستن که همچين جا خوش کردن که با بارون و اين چيزا کنده نمی شن ... پاک نمی شن ...

omid

سلام. فکر می‌کنم تنبل شده‌ام و کیفیت نظرهایم آمده‌است پایین. یا که ادبیات این زبان مشترک انسانها را دارم فراموش می‌کنم. آنقدر واقعی است که نمی‌دانم با داستانی مواجهم یا خاطره. اگرچه داستان خود خاطره‌ای است از لحظات ناب ولی گاه نگاه به تکنیک مرا بیشتر متوجه قال می‌کند تا حال. گوشهایم پر است از بی عدالتی روزگار اما نمی‌توانم بنویسمشان. می‌دانم کسانی هستند چون تو که این پرده را با گوهری انسانی نقش کنند. شاد!

پیام آوران سگال

سال نو برشما و خانواده گراميتان مبارک باد اميد است همواره در زندگی موفق و کامياب باشيد.// بهار و عيد می آيد که عالم را بيارايد....وليکن بلبل جان را نسيم يار می بايد

فائزه

سلام.اول از همه اميدوارم سالی پر از خوبی رو شروع کرده باشيد .دوما از اينکه سر زديد ممنونم.سوما چرا فقط شب عيد به سراغ نرگسش رفته بود؟ و اخر از همه اميدوارم از نظرات شما بيش از پيش استفاده کنم.

ye doost

سلام دوست عزيز.....خسته نباشين---مطالب جالب و جديدي رو در مورد تنها راه(( قانوني ))کسب درآمد از اينترنت در (ايران ) توسط يک سايت فرهنگي و3شرکت بزرگ ايراني باحمايت و نظارت بانک مرکزي ايرن و کليه بانکهاي سيستم طرح شتاب..... که موفق به راه اندازي سيستم بازاريابي شبکه اي جالبي شده اند....و شماميتوانيد از هر نظر به آن اطمينان داشته باشيد ...راواسه بچه هاي وبلاگ نويس نوشته ام...... فرصتهاي مناسب در زندگي به ندرت پيش ميايند.....شانسي که شايد ديگر سراغ شما نيايد!!!!!! با بهترين آرزوها...