چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

 

نورباران

رمضان

پنجره را باز میکنم و از فضا پر و خالی می شوم.امشب چقدر تاریکی شهر معصوم است چه نسیم معطری در کوچه میوزد .گویی یار آشنایی از این کوچه پس کوچه ها گذشته که اینچنین شببوهای عاشق به وجد آمده اند .

ذرات سبک شده اند آنقدر سبک و لطیف که با هر نفس تمام شهر مرتعش می شود بی شک او آمده او که هرسال از آمدنش کاشی های سبز گنبد مساجد شهر گل می دهند او که روح بوته های بهشتی را به باغچه های زرد ما هدیه می دهد . او با کوله باری پر از عطر یاسهای پررنگ به میهمانی سفره های افطار ما می آید .

او آمده ومن روزهاست که از آمدنش با خبرم از وقتی که رسیده دریچه ای از پشت بر گهای اطلسی کنار باغچه گشوده شده .پنجره ای به بهشت . دریچه ای که نور از آن فوران میکند و در کوچه ها جاری میشود در تمام شهر میگردد و درختان کم جانی که کاشته ایم را آبیاری میکند .

همه جا نور باران است .در نور کسی گرسنه نیست . زیر نور انسانها چقدر مهربان میشوند!

فصل برداشت رسیده نگاه کن که درختان بلند آزاد چگونه در سبک شدن شاخه هایشان تمرکز میکنند.ساکنان شهر میوه های نور میچینند و زیر لب آواز می خوانند . آواز ملکوتی ربنا را آواز سحرگاهان آواز سبکبالی آواز رمضان را زمزمه می کنند.

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website