چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٧

حکایت آن خدمت که نیمه کاره رها شد...
دوران خدمت نیمه تمام ماند تا من پاییز امسال و یک زمستان دیگر را مجبور نباشم دستان سردم را بچپانم توی جیب های گشاد اورکت نظامی و توی سوز سرمای صبح ٬ سر پست٬ برای خودم آهنگ های قدیمی زمزمه کنم و هی به خودم بگویم چه شد که اینجام !؟ که بروم توی فکر و یکهو یکی بوق بزند یکی داد بزند خسته نباشی جناب سروان و یکی دیگر گذری تکه ای بیاندازد به حال نا بسامان مملکت و انگار من نماینده نظام باشم خیره شود که چه جواب می دهم . بگذار دلش خنک شود... آن یکی بیاید از روی دلسوزی چیزی بگوید یا آن سرهنگ بازنشسته زمان شاه دوباره از این خیابان بگذرد و با تاسف سری تکان دهد که مهندس مملکت اینجا چه میکنی ؟ مهندس مملکت که من باشم سر صبح تنفو(ابزاری شبیه باتوم) را باید بالا پایین تکان دهم مبادا موتوری جسوری وارد لاین ویژه شود و سوتی بکشد حرف ناجوری بزند بگازد تا آن دور دست. تنفو را بالا می آورم نه که بترسد از این باتوم من که حیا کند از این که یکی اینجا از پنج صبح توی سرما کز کرده و تا عصر باید بماند تا خدمت کرده باشد به مملکتش... فقط بچه ها در این لباس آدم را دوست دارند وقتی از کنارت می گذرند و به آقا پلیس سلام نظامی می دهند یا می خواهند برایت شعر بخوانند فقط بچه ها آنها که هنوز ته دلشان چیزی نیست فقط آنها سوز سرما را سوزنده تر نمی کنند... گذشت ... حالا انگار خوابی ورق خورده باشد به یک صحنه دیگر یا رمانی که می خواندی به فصلی تازه رسیده باشد دیگر آنجا نیستم ٬ توی خوابگاه افسران یا به خبردار نظامی ایستاده نیستم توی جمعی سرباز دلشکسته . خدمت تمام نشد ولی خفت تمام شد! حالا مهندس مملکت دوباره برگشته سر درس و مشقشق تا شاید با مدرکی دیگر روزی دیگر دوباره برگردد و با مدرک فوق لیسانس موتوری را با تنفو برماند و ترافیک باز کند و برای هر کس و ناکسی پا بکوبد... شهر جدیدم انگار به اختیار خود پناهم داده باشد علاقه مندم می کند. به شوخی به یاران گرمابه و گلستان دوران اجباری می گویم اینجا درس هم نخوانی توبیخت نمی کنند و به خاطر پنج دقیقه تاخیر کچلت نمی کنند بیاندازند بازداشتگاه. عقده احترام هم ندارند. بچه های ما ٬ جناب سروان های تحصیل کرده از سربازان بی سواد هم وضع بدتری داشتند نه که سخت گیری ها سختش کرده باشد که بی احترامی ها زجر آور بود. مردم دروغ گو شده بودند ... با موی سفید با دهان روزه در یک صبح زیبا در یک غروب پنجشنبه ٬ فرقی نداشت زن یا مرد جوان یا میانسال همه خود را برای عبور از محدوده طرح یا ورود ممنوع مجاز به دروغ گفتن می دانستند... دختر ها اشوه می آمدند پیر زن ها خود را به حال ضعف می زدند و پیر مردها قرص قلب را جای کارت عبور از طرح نشان می دادند. پزشکان کارت ویزیت رو می کردند و آخوند ها عمامه را جابجا می کردند ... هرکس میخواست به هر قیمت سرت کلاه بگذارد و بگذرد که یعنی دورت زدیم ... آه از این مردم که خود دور خورده تاریخند ... مرا هم که دور بزنند باز سر جای اولند! خوشحالم که نظرم در باره مردم برنگشت که مثل خیلی از رفقا باور نکردم همه حقه بازند و دغل که زنها از لبخند منظور دارند و مردها سلامشان بی طمع نیست خوشحالم که آنقدر نماندم که تصور کنم آن روز که یکی اگر محض تشکر برایم دستی تکان داد زیر لب می گوید جناب سروان مخت را زدیم و رفتیم... ساعت چهار و نیم بیدارباش بود شش سر پستت بودی حتی اگر سوز بود و برف و هنوز هوا تاریک بود باز هم شب نبود آن ساعت فقط برای ما صبح بود . حالا آن ساعت شب است و شش سر پست که نه سر میز صبحانه هستم بعد که پشت کامپیوتر خبرهای روز را میخوانم میبینم طرحی آمده با نام خوشایند سازی خدمت ... با خودم می گویم چه خوب گفته بود یکی از دوستان قدیم که یک خدمت خوشایند فقط یک کارت معاف از خدمت است...همه را گفتم که گفته باشم این روزها به رخت مهندسی خدمت می کنیم نه جامه سفید پلیس راهنمایی تا کی دوباره گذر پوست به دباق خانه بیفتد....
مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website