چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

گنجینه

بچه که بودم (قبل از دبستان) همیشه فکر می کردم یک گوشه از باغچه مان گنجینه ام مدفون است. یادم می آمد پارسال اش یا قبل تر تمام پول توجیبی هایم را که بیشتر از چند مشت سکه بود توی یک شیشه شربت سرفه یک گوشه از باغچه زیر خاک دفن کرده بودم. همان وقت با شور شوق جایش را به خاطر سپرده بودم تا چند وقت دیگر دوباره بروم و با هیجان کشفش کنم.

مدتی گذشت ولی بعد از آن هر چه می رفتم چمن های آن گوشه از باغچه را زیر و رو می کردم از دفینه ام اثری نمیافتم. هر بار بیلچه ای کوچک پیدا می کردم و سعی می کردم یک گوشه را که احتمال می دادم همان جا باشد بکنم. وقتی بزرگتر ها می خواستند جلوی خاک بازیم را بگیرند ازشان می خواستم کمکم کنند پول هایم را پیدا کنم. حتی برای دوستانم بار ها از گنجم تعریف کرده بودم. خودم هم باورم شده بود اگر پیدا می شد اندازه خرید چند تا توپ و چند تا بستنی توش پول بود آنقدر که ارزش داشت بخاطرش لباس هام گلی شود و سرزنش شوم. آنقدر که چند بار هوس کنم آن گوشه از باغچه را بهم بریزم.

بعد از آنکه بزرگتر شدم وقتی گنجینه ام ٬ بطری شربت سرفه پر از پول خرد ها را تصور می کردم برایم تعجب انگیز بود! چطور ممکن بود آن همه سکه را از دهانه کوچک یک شیشه داخل انداخت آن موقع به اش فکر نکرده بودم. کاملا غیر ممکن بود. احتمالن تمام خاطرات من از دفن چنان گنجینه ای به یک خواب یا رویا برمی گشت که در واقعیت به دنبالش می گشتم. توهمی که از خواب یکی از شب هایم بیرون آمده بود و یک گوشه از باغچه دفن شده بود...گاهی توی زندگی هم حقیقت با رویاها مان درهم می شود شاید یک وقت بفهمیم تمام عمر را پی یک توهم سرگردان بودیم!

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website