چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

امشب که آمدی به خوابم می‌بینی

 توی آن همه تاریکی

هیچ خوابی را نمی‌خواهم

 جز نوازش دستانت

 

بگذار تمام لحظه ها را بیدار بمانم  و یکی‌یکی بشمارم

 برای آن لحظه که  ته چشمان خیست غرق خواب می‌شوم

 

کاش می‌توانستم لحظه ها را نقاشی کنم

 ببینی چه شکلی دوستشان دارم

انتظار را چه رنگی کنم دلت نگیرد

 

راستی تا چند بشمارم !

 انگشت‌هام تنها کافی نیست

درمانده می‌شوم که نیستی

ابرها را چقدر تماشا میکنی که توی شکل هاشان پیدایت می‌کنم

بعد می‌باری  و من برای باریدنت جان می‌دهم

 و

 عطرت مرا با خودش می‌برد

بیدار که می‌شوم همه جا بوی تو می دهد

 انگار در را که بستی چشم باز کرده باشم

این بار آمدی قد یک نظر بیشتر بمان

 ببینی که می‌بینم نیستی چه شکلی می‌شوم

برای توست که بیدار می‌شوم

 

تمام خاطره‌هامان را چند باره  زندگی می‌کنم

به اینجا که می‌رسم پا بپا می‌کنم بیبینم نیامدی

باز رنگ انتظار می‌شوم و لحظه‌ها را قدم می‌زنم...

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website