چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

آقای استوار را چه کسی له کرد ؟

کسی نمی‌داند آقای استوار را آخرین بار چه کسی ملاقات کرده. وقتی پس از یک بگو مگوی خانوادگی همسر آقای استوار رو به ایشان فریاد زدند: تو از اولش هم به هیچ دردی نمی‌خوردی بی‌خاصیت!، کت خاکستری که بالاپوش معمولشان بود را از چوب رختی برداشتند و بی حرف و حدیثی خانه را ترک کردند... البته همسرشان یک بار قید کردند وقتی می‌رفت زیر لب چیز نامفهومی زمزمه می‌کرد ولی در پاسخ به این سوال که آیا با عصبانیت و غیض بوده گفتند خیر به یاد ندارم در طول سی و اندی سال زندگی مشترکمان یک بار آن مرحوم از گل نازک تر به من گفته باشد. در ساعت سه از منزل خارج می‌شوند و در مورد پس از آن، همسرشان غیر از ذکر یاد و خاطرات و ضجه های سوزناک چیزی ندارند که شرح دهند.

 در تحقیقی که از دوستان همکار ایشان در اداره دخانیات به عمل آمده مشخص شده که آقای استوار دارای شخصیت نیکو و اخلاق شایسته ای بوده‌اند و چه در محافل دوستانه و چه در محل اشتغالشان رفتاری بسیار پسندیده و مودب داشتند. حتی یکی از دوستان نزدیکشان نقل کرده که رفیق ناکامشن به هیچ عنوان اهل دود و دم نبوده و از لحاظ اخلاقی کاملا سالم بوده و حتی از نوشیدن هرگونه مشروبات الکلی امتناع می‌ورزید. ثبتیات دفتر حضور و غیاب اداره این ادعا را کاملا تایید می‌کند که آقای رجب‌علی استوار در طول دوازده سال اخیر از خدمتشان یک بار هم تاخیر، غیبت و حتی مرخصی به هر نوعی نداشتند و انضباط ایشان در دوره ریاست مدیران مختلف همیشه زبان زد و مورد تحسین بوده. نزدیکان درباره ایشان گفته‌اند کم حرف بوده و در محافل عمومی اظهار وجود نمی‌کردند، با متانت خاصی که در چهره معصومشان مشهود بود پیوسته مورد احترام بودند، ولی روز آخری که در اداره محل خدمتشان مشغول بودند (ساعت ده صبح روز حادثه) استکان نیمه چای خود را روی میز می‌کوبند و همه را متوجه حالت عصبی خود می‌کنند. گفته می‌شود نامه‌ای به ایشان داده شد که حاکی از  حکم بازنشستگی زود تر از موعدشان بوده و از آنجایی که ایشان از مدت ها پیش با شنیدن نام بازنشستگی به فکر فرو می‌رفتند و نگران می‌نمودند دوستان این حال را به حساب حساسیتش گذاشته و او را روانه منزل می‌کنند. آن مرحوم که طبق عادت همیشگی با اتوبوس سرویس اداره فاصله محل کار تا منزل را طی می‌کردند از ساعت ده تا یک بعد از ظهر در انتظار سرویس در ایستگاه مربوطه منتظر ماندند و طبق اظهار شاهدان در این مدت تنها با خود خلوت کرده بودند و با یک برگ کاغذ شبیه نامه ای که دریافت کردند خود را باد می‌زدند.

 از آنجایی که ایشان و همسرشان در خانه‌ای اجاره ای تنها زندگی می‌کنند کسی وجود ندارد اظهارات همسر ایشان مبنی بر ناخوش بودن و پیله کردن آقا به ایشان را تایید کند. پسر بزرگ این خانواده در سانحه ای با موتور سیکلت هفت سال پیش جان باخت و تنها دخترشان در پایتخت زندگی می‌کند. از آنجایی که ازدواج دخترشان بدون رضایت قلبی والدین بوده و پدر دختر را فراری از خانه می‌دانسته رابطه خوبی بین آنها برقرار نبود.  دخترشان که در مراسم تشییع و تدفین شرکت داشت در مورد حادثه اظهار نظر خاصی نکرده و تنها بر این نکته تاکید داشت که او گاهی تبدیل به یک جانور می‌شد و بار ها مرا به خاطر عشقم تحدید به مرگ کرد! ولی آخرش هیچ کاری نتوانست بکند! این هم عاقبتش! حیوانی پدرم!.

 از تحقیقات به عمل آمده از همسایه‌هایی که بر حسب اتفاق بین ساعت دو تا سه ظهر آن روز بیدار بودند و قسمتی از بحث مرحوم و زوجه شان را شنیده‌اند بر می‌آید که بحث ایشان بر سر سفر خانم به عتبات عالیات بوده و ظاهرا آقا مخالفت کرده یا پاسخی نمی‌دادند... همسایه ها صدایی از آقا نشنیده‌اند ولی می‌گویند طبق شناختی که از آقای استوار دارند او مقید به سفر های زیارتی نبود و در محافل مذهبی و مسجد محل به ندرت ظاهر می‌شده است. یکی از همسایگان قدیمی اظهار داشته که به همین علت آن مرحوم طی سال های اول انقلاب از کارشان معلق شدند و بالاخره پس از گزینش های بسیار و به یاری روابط دور و نزدیک توانستند سر کارشان برگردند. هرچند در اداره در این باره شرحی داده نشد ولی مشخص گردید تحقیقات محلی در تعلیقشان از خدمت بی‌تاثیر نبوده است.

ساعت سه و رب بقال محل آقای استوار را سر کوچه حیران می‌بینند و چون حدس می‌زند او قصد خرید از دکان را دارد و منتظر مانده فورا کرکره را بالا داده و ایشان را داخل دعوت می‌کند. آقای استوار  وارد می‌شوند و پس از کمی اندیشه یک نخ سیگار طلب می‌کنند و از بقال آتش گرفته و سیگار را طبق اظهارات همان بقال ( آقای روستایی) ناشیانه با دم و بازدم های نا موزون نیمه کاره دود می‌کنند و می‌گویند: چیز وحشتناکی نبود! فقط آتش کردن می‌خواست و پک زدن باقی خودش دود می‌شود و می‌رود... و به دود آبی معلق در فضا خیره می‌شوند و زیر لب زمزمه می‌کنند تدبیر ما به دست... بود ( چیزی گفتند که آقای روستایی اصلا متوجه نشد) وقتی دست به جیب می‌شوند که پول سیگارشان را حساب کنند آقای روستایی می‌گوید: نا‌قابل است. می‌نویسم به حساب خانم. و آقای استوار به یاد می‌آورند که بابت کشک و رشته آش روضه هفته پیش نزد بقال سر کوچه مبلغی حساب مانده است که باید تصفیه شود. صاحب مغازه ادامه می‌دهد آن مرحوم حال عجیبی داشت و می‌گفت از فردا سر کار نمی‌رود و نمی‌داند چه باید بکند!  به دنبال شغل دیگری بود. من هم از گرفتاری ها و معایب این شغل گریبان گیر برایشن گفتم ( آقای روستایی در ادامه موارد بسیاری از معایب شغلشان ذکر کردند که به جهت بی‌ربط بودن به اصل مطلب حذف گردیده ) آقای استوار سری تکان می‌دهند و تاریخ روز و ماه را می‌پرسند و از مغازه خارج می‌شوند. طبق مندرجات شناسنامه ای آن مرحوم ایشان دقیقا در این روز پنجاه ساله می‌شدند. بقال روی ظاهر خمیده و چهره در هم ایشان تاکید داشته و به عنوان آخرین نکته ای که به ذهنش می‌رسد عنوان می‌کند گویی بار سنگینی را به دوش حمل کند پاهایش را روی زمین می‌کشید و نا متعادل گام بر می‌داشت و گاه به گاه از سیگار نیمه جان لای انگشتانش دم ناشیانه‌ای می‌گرفت و همچنان که دود ازش بر‌می‌خواست دور می شد.

 چون در این ساعت از روز با توجه به اوج گرما خیابان ها خلوت بوده ظاهرا کس دیگری به آقای رجب‌علی استوار بر نخورده و اظهار اطلاعی از حضور ایشان در خیابان در نیمه آن روز نداشته است.

نیم ساعت بعد یعنی حوالی ساعت سه و نیم شخصی با پلیس تماس گرفته اظهار می‌کند در عرض مسیر اتوبان شرقی جایی که فرعی به اتوبان می‌پیوندد جسد له شده مردی نقش زمین است و اتوموبیل یا عامل حادثه در محل دیده نمی‌شود. بعد از تحقیقات پلیس ویژه مشخص گردید که قربانی عابر عرض اتوبان شرقی آقای رجب‌علی استوار در اثر تصادف با یک دستگاه تریلی هجده چرخ به نمره 1235897تهران ق-13 که بعد از وقوع حادثه متواری شده است در دم فوت شده و جسدش کف اتوبان رها شده است. مردم تا رسیدن مامورین رسیدگی روی جسد آقای استوار را با کت خاکستری رنگش پوشاندند و او را داخلش پیچیدند، البته بعد ها  نامه ای با سر برگ اداری در جیب های کت مذکور یافت شد که به علت آغشتگی به خون و غیره خوانا نبود فقط گمان زده شد که همان نامه بازنشستگیی باشد که صبح دریافت کرده اند .

ظاهرا جرم راننده خاطی مشهود است اما راننده تریلی با قاطعیت و توسل به قسم و ذکر نام مقدسین اظهار می‌کند که وقتی رسیدم آن مرحوم همانطور روی جاده له شده بود که من با بازی فرمان ردش کردم و در جواب این سوال که اگر آقای استوار زیر چرخ های تریلی شما له نشده زیر چه له شده؟ جواب قانع کننده ای نمی‌دهد!. تحقیقات در زمینه این حادثه و قتل عمد یا شبه عمد بودن آن همچنان در جریان است.

همسر آن مرحوم که به شدت روی پایمال نشدن خون شوهرش پافشاری می‌کند گفته هفت شب پیاپی است که خواب حاجی ( منظور خود مرحوم رجب‌علی استوار است هرچند گویا ایشان حتی یک سفر هم خانمشان را برای مناسک حج همراهی نکردند) را می‌بینم که خندان است و از من حلالیت می‌طلبد و می‌گوید: "ناصرمان هم اینجا پیش من است و دخترم را هم بخشیدم. این سفر آتی را حتما برو و جای همه مان زیارت کن و برایم طلب آمرزش کن." به این جهت شاید در جلسات اولیه دادگاه حضور نداشته باشم اما دختر و دامادم مصرانه پیگیر اجرای عدالت در مورد خون بهای پدر عزیزشان خواهند بود.   ( قسمت دوم گزارش فوق پس از تکمیل پرونده حادثه و تشکیل اولین جلسه دادگاه متهم یا متهمین از طرف این جانب خبرنگار افتخاری ساکن در منطقه حادثه خدمت بخش حوادث آن مجله وزین و محبوب ارسال خواهد شد).  

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website