چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

این روزها

این روز های اینگونه می‌گزرند:

دست هایم به جایی بند نیست.

تار و لغزان می‌بینمتان که آن دور ها چون وهمی نه هستید و نه نیستید .

و پاهایم سست و پی پا می‌شوند انگار .

در بی راهه های افکارم گم می‌شوم تا جمله ای را بیابم که کهنگی نگفتنش راه نفس را ذره ذره می‌بندد.

دهان که باز می کنم چیزی بگویم  آب میخورم.

شور، کز و گرم

بی چاره جرعه جرعه فرو می‌دهم و جای هر کلامی و هر نفسی پر می‌شود و لب به لب سکوت می‌ماند.

گاهی بین خواب و بیداری که دست و پا می‌زنم طنینی می‌شوم،

 سر به سخره ها می‌کوبم و از دور ترین ساحل ها می‌پیچم و می آیم توی هستی ام که آرام می‌گیرم دور بیتابی هایم می‌گردم و هراسان تمام خوابم را زمزمه می‌کنم:

 اینجا یکی دارد غرق می‌شود.

نه

باور نمی‌کنم که خطی باشم بی‌انتها و بی آغاز

که نقاشی به حرکت قلمی تا ابد بگستردش تا رویش قصه بنویسند و بروند تا آخر حرف ها.

تا سکوت غم ناکی که باقی می‌ماند آنوقت که به بیچارگی کلاغ های دستانمان می‌اندیشیم که کی باید به خانه‌شان برسند؟

ولی این سکوت را چگونه تحمل باید کرد ؟

نه پرنده ای که بخواند! نه زنی که شیون کند! نه بادی که لای برگ های نبوده درختان انبوه بپیچد و نه خدایی که از روزنی بر سقف آسمان نگاهمان کند و به سرگشتگی مان  قاه قاه بخندد و خط و نشان بکشد.

تا آنجا که کلاغ های بی آشیان لانه دارند چقدر باید داستان ساخت؟

طاق باز می‌خوابم و ساعدم را روی چشمانم می‌کشم تا خوابم ببرد  

چون غولی یک چشم دنیا را تماشا می‌کنم.

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website