چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

يک روز زيبا

برای عزیزی که بیشتر از یک دنیا می‌ارزد و دنیا پیش چشمان مرطوبش به هیچ نمی‌ارزد، او که اگر از چشمانم می‌دید که امروز به خاطرش چقدر زیباست شاید دیگر امروز ها را غمگین نمی‌شد.

به سلامتی اش.

 

 

       وقتی برای ما

 

 

شاید وقتی بیایدتقدیم با بهترین آرزوها

وقتی دیگر

روزی قشنگ تر

بار هامان سبک تر و کار هامان روان تر

بوته زار خیالاتمان وجین کرده باشد و

جویبار اندیشه‌مان دوان تر

 

گوشه ای بنشینیم

بر تخته سنگی یا کنده ای

پیش رو

چشم تا چشم ما دریا

پشت سر کوه

پشت کوه دنیا!

 

از آن شب بگوییم

که مهتاب می‌بارید

که باهم از دروازه های بهار گذشتیم

از همان وقت ها که

بهار عطرت را گرفت

و

خاطره ات

بوی بهار می‌دهد.

 

 

وقتی باشد برای شادی دست ها

تا دل ها هم به دریا بزنند

و ما

سبک بار و رها

جای هر بی پناهیمان تکه سنگی برداریم

 و

سنگ روی سنگ هم بچینیم

بشود یک جهان سنگی دلخواه

ناخدا های کوچکش باشیم

ایزدان ساده یک شهر

شهری از سنگ ها و رویا ها

 

 

زیر بارش مهتاب

ماه را از ته چاه بالا بکشیم

ببوییم و بسپاریم اش به دریا

تا بر آسمان ظلمت شب هایش چراغی شود

رازمان این باشد

که حقیقت را توی دستانمان جمع کردیم

 که چه کوچک شده بود و پر تلألو شناور بود

 

 

با هم افسانه ها بیندیشیم

داستان ها ز مردمان غریب

که قصه های چاه های اندوه شان

غصه ها و حرف های نگفته ماست

همه را بکوچانیم

تا فراموشگاه این شهر عجیب

بر فراز ابرها بنشینیم و

بخندیم چشم در چشم

پیش هم

پیش رو تا افق دریا

زیر پا شهر خلوت فراموشی

پشت سر کوه

پشت کوه دنیا.

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website