چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بيرون

اگر پایی باشد می‌رویم، یک روز راه می‌افتیم توی همین خیابان و تمام کوچه پس کوچه ها را سرک می‌کشیم. میلاد و رحمان را هم می‌بریم تا هولشان به دلمان نماند که تنها خانه مانده اند. هر جا که خسته شدی ماشینی کرایه می‌کنیم. می‌گویم از توی کوچه پس کوچه ها عبور کند، توی خیابان که می‌رود آرام حرکت کند تا تک تک آنهایی که توی پیاده رو ها رفت و آمد می‌کنند را هم ببینی. مردم را ببینی! جوری می‌گویی اسیر دیوار های این خانه شده ام انگار بیرون خبری هست. نه! یک عالم خلق خدا زیر آفتاب شر و شر عرق می‌ریزند و این طرف و آن طرف می‌روند. کی می‌داند از کدام خانه بیرون زده اند و توی کدام کوچه پس کوچه گم می‌شوند؟ شب و روز هم سرشان نمی‌شود.

صبح که قبراغ بلند شدم و دیدم سرحالم گفتم بروم برایت نان بگیرم. تو هنوز خواب بودی، یا نبودی. توی خنکی نیمه روشن صبح برای خودم لنگر انداختم  و خوش‌خوشان تصنیف آمد نو بهار را زمزمه کردم و رفتم تا دکان نانوایی یک سنگک بگیرم. چند نفری با چشم های پف کرده به انتظار ایستاده بودند. سر حال بودم، بوی نان داغ هم مست می‌کرد. سلام کردم، یکی دو نفر سر تکان دادند و باقی ملتفت نشدند. شاطر رقص نان می‌کرد و همه مسحور تماشا. گفتم استاد خدا قوت و لبخند زدم، یکی دو نفر چپ‌چپ نگاهم کردند. یکی گفت هوی ته صف! گفتم چشم، آخری کیست پشتش بایستم؟ کسی جواب نداد. صف توی صف بود. رفتم پشت یکی که فکر ‌کردم نفر آخر است ایستادم. جوان قد بلندی بود که عینک دسته صدفی به زحمت روی بینی استخوانی اش بند شده بود، گردن کشید و از آن بالا بر‌اندازم کرد و گفت: چرا ایستادی اینجا؟ گفتم کجا بایستم؟ گفت مگه من آخرم؟ گفتم پس آخر کجاست؟ آقای ریش قرمز میانسال و خواب آلودی را نشان داد که از پشت شیشه های گرد آلود دکان به رقص نان شاطر چشم دوخته بود. پرسیدم آخر شمایید؟ تنوره کشید من آخرم؟ گفتم چه می دانم! جوان عینکی از آن بالا گفت من که آمدم شما نبودید! ریش قرمز صدایش را بلند کرد که نمره عینکت بالا رفته جانم! دو ساعت است اینجا ایستاده ام، تو کجا بودی؟ مگر نه پدر جان؟ همه خیره شدند به پیرمرد که بگوید آری شاید هم نه! گفت نمی‌دانم! ریش قرمز عصبانی شد، از آن بالا جوان متلکی پراند، آن یکی آمد هلش بدهد این یکی خواباند زیر گوشش، حالا این بزن آن بزن. نبودی ببینی چه دعوایی برپا شد. مردها ایستاده بودند به تماشا. زن ها توی همهمه بعد هر مشت لگدی که می دیدند دست روی دهان جیغی قورت می‌دادند، دو نفر هم داشتند از خنده ریسه می‌رفتد. شاطر رقصش را رها کرد آمد سرشان داد کشید آمدیم جداشان کنیم ول کن نبودند! غائله که تمام شد تا بجنبم دیر شد و نان هم بی نان، این بود که صبح اوقاتم تلخ بود و پیراهنم تا سه تا دکمه جر خورده بود و وقتی گفتی نان آنجور جواب دادم.

خواستی می رویم تو هم ببینی‌شان. دیدن ندارد! خلق خدا هستند که ایستاده‌اند توی صف. تو که دلگیر شدی گفتم چه گناهی داری، دوباره خلقم خوش شد و همان نان دیشبت از نان داغ سنکگ هم بیشتر چسبید. آرامم که کردی راهی شدم بروم سر کار. ماشین را تا سر کوچه نرانده بودم که به تته‌پته افتاد و خاموش کرد. بار اولش که نیست! هرچه به ریش نداشته قسمش دادم و توی دل و روده‌اش دست بردم روشن نشد که نشد! قطعه معیوب دارد و باید تعویض شود. تعمیر کار بار ها این را گفته. صاحب ماشین که نم پس نمی‌دهد، امروز و فردا می‌کند، می‌گوید فعلن بساز تا تعمیر کاملش کنم می‌پرسم کی ؟ می‌گوید شاید یک هفته دیگر . موضوع مال شش ماه پیش است!. گفتم هلش بدهم تا یک گوشه بعد چاره ای پیدا کنم. دو تا جوان با موتور می گذشتند گفتم تا کمکم کنند از وسط خیابان برش دارم. گفتند دیرمان شده. یکی دیگر آمد نایستاد. لنگان لنگان تنهای زور زدم، به هزار زحمت یک تکه می‌جنبید. می‌بینی که جثه ندارم! دو تا شیر زن که تماشا می‌کردند دلشان سوخت آمدند کمکم. خواستم نگذارم ، دیدم دیر شده و دارند هل می دهند. ماشین هم جان گرفته بود و راحت رسید آن طرف خیابان. با خودم گفتم عصر که برگشتم خانه برایت تعریف کنم سر کوچه مان چه سرم آمد. تا ظهر توی گاراژ زیر دست اوستای مکانیک ایستادم و برای کار نکرده صبح توی هرم گرما شر و شر عرق ریختم. بعد ظهر هم شروع کردم دنده کشیدن و توی خیابان های شهر دنبال مسافر بالا و پایین رفتم. پای صحبت این مردم هم که بنشینی همه شان برایت از غصه و گرفتاری هاشان درد و دل می‌کنند. یک نفر پیدا نشد توی ماشینم بنشیند و بعد سلام و احول پرسی از روز بهاری تعریف کند و از شادی و خوشی بگوید. چیز با مزه ای تعریف کند تا با هم بخندیم. با خودم می‌گفتم امروز هم تمام شود و برگردم توی همان چهار دیواری دوباره خلقم باز شود. از میلاد و رحمان درسشان را بپرسم و حرف و صحبتی بکنیم. لا اقل با هم که هستیم کمی بخندیم. غروب ماشین را تحویل صاحبش دادم توی تاریکی که می‌آمدم خانه لنگان‌لنگان تصنیف مرغ سحر را زمزمه می‌کردم و فکر می‌کردم از کجای امروز برایت تعریف کنم.باور کن توی این چهار دیواری بهتر می‌شود نفس کشید.بیرون که خبری نیست. یک روز می رویم تو هم بینی چه خبر است. اگر پایی باشد می‌رویم، یک روز راه می‌افتیم توی همین خیابان و تمام کوچه پس کوچه ها را سرک می‌کشیم.

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website