چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

آرام و قرار

صدا زد اگه نیومدی چی، اگه من بیام و تو نباشی، اونوقت؟

گفتم اونوقت تو برنده ای و می‌تونی فکر کنی من کم اوردم.

چهره اش باز شد و لبخند دوستانه ای بر لبانش نشست. برای چند لحظه فراموش کردم قرارمان سر چیست، شاید او هم فراموش کرد که لبخند زد، شاید هم همه چیز شوخی بود. راستی که اگر این کرکری ها و لج و لج بازی ها نبود چه دوست هایی می‌شدیم، انگار آینه هم بودیم که از یک جنس تراش خوردیم و حالا طوری رو بروی هم قراررمان داده بودند که بیفتیم توی هم ولی منطبق نشویم. همه چیزمان عین هم باشد اما وارونه.

 همه جا مقابل هم قرار می‌گرفتیم، و چه ترحم انگیز می‌شد آن که کم می‌آورد. دستم را آرام برایش تکان دادم و برگشتم، و دیگر نه رفتنش را دیدم، نه آمدنش را و حالا بعد آن همه روز در دومین سالگردش خواب می‌بینم او باز می‌آید سر قرارمان و من دوباره کم می‌آورم.

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website