چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳

آناکارنینا- لئون تولستوی

آناکارنینادر سایه واگن، به شن مخلوط به ذغال که بر تراورسها پاشیده شده بود نگاه کنان با خود گفت " آنجا درست میان دو چرخ، و با این کار هم او را مجازات می‌کنم و هم خودم از دست همه و از دست خودم خلاص می‌شوم".

می‌خواست خود را در نقطه میان دو چرخ که به او رسیده بود بیندازد اما کیف دستی قرمز رنگی که بر ساعدش آویخته بود و او می‌خواست آن را از دست فرو‌گذارد و نمی‌توانست مانع کارش بود و دیر شد. نقطه وسط چرخ ها از او گذشت و او مجبور بود در انتظار رسیدن واگن بعدی بماند. احساسی شبیه به آنچه زمانی که هنگام آبتنی و فرو جستن در آب دچار تردیدش می‌کرد و از حرکت بازش می‌داشت دلش را فرا گرفت و به خود خاج کشید. این حرکت عادی کشیدن صلیب یک سلسله خاطرات را از زمان دوشیزهگی و کودکی در روح او فراخواند و ناگهان پرده تاریکی که همه چیز او را برای او پشت خود پنهان می‌کرد دریده شد و زندگی به لحظه ای با همه شادی ها و روشنی و شیرینی گذشته پیش چشمش نمایان شد.  اما او چشم از چرخ های واگن دوم که پیش می‌آمد بر‌نمی‌داشت و درست در لحظه ای که نقطه میانی واگن دوم به او رسید کیف قرمز خود را به دور افکند و سر دزدید و خود را روی دست‌ها فرو انداخت و بی‌درنگ چنان که بخواهد دوباره برخیزد زانو زد. در همان لحظه از کاری که کرده بود وحشت کرد. " کجایم؟ چه می‌کنم؟ برای چه؟ " می‌خواست برخیزد و خود را وا پس کشد. اما چیزی سیاه که نرمی و ترحم نمی‌شناخت بر سرش کوفت و واژگون ساخت و پشت بر زمین کشاندش. آناٌ که مبارزه را نا ممکن دید گفت. خدایا گناهان را ببخش. موژیکی که حرف هایش نا مفهوم بود با چیزی آهنین مشغول بود و شمعی که او در پرتو آن کتابی سراسر اضطراب و اندو و شرارت و فریب را می‌خواند شعله کشید و تابان تر از همه وقت شد و چیزهایی که در گذشته برای او در تاریکی پنهان بود روشن کرد و بعد شعله اش لرزید و رو به تاریکی نهاد و برای همیشه خاموش شد.

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website