چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

 

به بهانه پاييز٬ ماه مهر و بازگشايی مدارس                                                        

و اگر مهر ماهی مهربان بود...                                                                       

شاید از بوی مهر می ترسیدم از جنب و جوشی که ناگهان همه جا را فرا می گرفت از صدای بچه هایی که با صدای بلند از کوچه می گذشتند همه چیز خبر از تحول می داد تحول عنصری که انسان همیشه از آن در حراس بوده ولی هیچ گاه از جانبش خیانتی ندیده انگار آغاز مهر برایم آغاز یک سفر بود من کودکی هفت ساله باید تک و تنها ساعتها دور از آغوش خانواده در اتاقی بدون فرش خشک مثل اداره ثبت احوال روی نیمکتی رسمی می نشستم نمیدانم که چگونه باید میفهماندم که من ناتوان تر از آنم که اینجا بنشینم و مشق بنویسم تفکرات کودکانه من معلم را زندان بانی فرض می کرد که هرگز نخواهد گذاشت من به دنیایی که با آن مئنوس بودم برگردم برای اولین بار هم سن وسالان من نه تنها هم بازی های من نبودند بلکه هم سلولی های همدردم بودند شاید همین مقدمه ارتباطمان بودههمیشه در طول تاریخ آنچه باعث ارتبط می شده درد مشترک بوده و چقدر زود برگ های تقویم پیر شدند من از میان راهرو های دراز از کنار در کلاس اول تا دانشگاه گذشتم من از روز بعد خود را تطبیق دادم امری که در آن انسان مهارتی شگفت انگیز دارد ولی همیشه احساس یک زندانی با من همراه بود آرای این اولین مهر زندگیم بود مهری که با بی مهری آغاز شد مهری ستمگر و بی گذشت که حتی در برابر اشکهای من هم نرمشی نشان نمی داد شاید اگر دعاههای کودکانه من که از پاک ترین دلها بر می خواست اجابت می شد دیگر امروز نه مدرسه ای بود و نه دانش آموزی چرا یک کودک باید چنینن آرزویی بکند؟ سوالی که پس از سالها از آن روز برایم پیش آمده اما روز ها از پی هم گذشتند مدرسه برایم شیرین بود مانند یک زندانی ابدی که همه چیز را به خود قبولانده باشد ولی هميشه آغاز مهر خاطره ای اندوه ناک بود هرگز احساس یک زندانی مرا ترک نکرد زیرا دیگر نمی توانستم از ساختن برجی شنی به آسمان برسم دیگرتمام وقتم به من و رویاهای کودکانه ام تعلق نداشت ودیگر این روح آزادم نبود تا مرا در دنیایی از خلاقیت ها غرق سازد فکر درس ٬ترس امتحان ٬یاد پرسش معلم ؛بخش اعظمی از افکارم را تشکیل داد دیگر استخوان بندی روحم در قالبی بتنی از جنس محدودیت سفت می شد من دیگر حتی برای اسباب بازیها قصه مردی که در باران با اسب آمد را تعریف می کردم من از خلاقیت فقط جعل امضای ولی را بیاد دارم اگر من فقط یک بار دیگر میتوانستم با کشتی کاغذی کودکیم دراقانوسهای رنگارنگ ذهنم سفر کنم بهترین و جالب ترین سفر نامه های دنیا را مینوشتم من قبل از آنکه معنی لغوی نمایش را پس از سالها درگوشه کلاس خاک گرفته ادبیات بفهمم برای بازی هایم نمایشنامه می نوشتم اگر هر آنچه به آن علاقه داشتم انجام میدادم اگر در قالب نروییده بودم اکنون ریشه های روح من تا کجاها بود و اگر ماه مهر ماهی مهربان بود...

گلسرخ

پاییز آمده است

صدای آرام قدمهایی استوارش را می شود از پشت درختان تبريزی حاشیه باغ شنید او آرام زیر لب آواز می خواند با لحنی سوزناک سرود باد را زمزمه می کند در نگاهش برگها ی زرد از بلند ترین جایگاه یک درخت خود را آسوده بر امواج باد رها می کنند اینک این او است که بر غریزه پرندگان فرمان می دهد کلاغها با صدای بلند او را می خوانند گویی از این همه تحول سرمستند او همچنان مغرورانه در دشتها گردش مکند چقدر این بار زیبا شده است برگهای خجالتی سرخ در برابرش سر فرود می آورند درختان پیر خوشحال اند برگهایی که روی سنگفرشها آرام گرفته اند زیر پای عابران زمزمه میکنند پاییز آمده است

از دور دست گویی لشکری در راه است مادرم گفت هوا سرد شد و در را بست

پنجره باز شد و کوفت به دیوار اتاق غرق در خلسه باد شده بود چراغ

باد ضعف دل گل را فهمید از میان هرباغ دستهی برگ و گلی را می چید

آسمان تیره وتار است و بسی غمگین است دل ابران سیاه گویی از بغضی کهن سنگین است

می نویسد دست باران بردرختان قصه های زرد پاییزی

موسم رنگ و خزان است پاییز وه چه فصل دل انگیزی

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website