چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢

بد تر از امروز

روزی آن طرف رشته کوه های پوشیده از برف جایی بین دره های تنگ و قله های تیز پدر و پسری که از گردنه خطرناکی میگذشتند زیر پایشان خالی میشود و به سمت دره لیز میخورند با هزار سختی و مشقت دستشان را به تخته سنگی بند میکنند و بین آسمان و زمین معلق میمانند .

چند دقیقه ای میگذرد.همه جا را سکوت فرا گرفته و تنها صدای باد است که فریاد زنان به دورشان میرقصد و بوران کنان منتظر است تا ببیند کدامشان اول طعمه دندانهای سفید دره خواهند شد.

پسر در حالی که سعی میکند کمی از دستان بی رمقش حمایت کند رو به صورت یخ زده پدرش میکند و با سختی فریاد میزند پدر در زندگی بدتر از امروز هم روزی هست .پدر در حالی که انگشتانش آخرین وداع را با گوش سخره نجوا میکنند جواب میدهد بله پسرم مکثی میکند و میگوید آن روز که دلت را به حراج گذاشته باشی و حتی یک مشتری هم پیدا نشود.

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website