چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

کاش من یک طناب محکم داشتم

 روزها تنگ تر و سخت تر میشوند و هوا سرد تر و سرد تر این پایین فقط جای بازدم است و من خسته از تمام این مشکلات نا امیدانه در تاریکی با خودم حرف میزنم پا هایم از پرسه های بی هدف خسته اند و دیدگانم دیگر چیز جالبی پیدا نمیکنند که با آن این دل خسته را هرچند به یک امید واهی دل خوش کنند وقتی تمام زیر بم این دیر مخروبه را میگردم تا چراغ پیدا کنم به اسکلت هایی بر میخرم که میتوانم در سیقل جمجمه های مورب شان تصویرم را ببینم .اینجا چراغی نیست هرچه هست یک تابش کم جان از آخرین نفسهای اندیشه های فسیل نشده است .وقتی که درمانده شعله ای روشن میکنم تا طلسم تاریکی بشکند بدتر خود را اسیر در دستان رنگ پریده مه بیرحم پیدا میکنم .چرا از هرچیز که فرار میکنیم بر سرمان می آید روزی هزار بار این سوال را از خود میپرسم تا از از این تکرار وحشت میکنم.

یکنواخت.تکراری.سخت.سنگین.ناجوانمردانه و بی وفا به انسان خیانت میکنند . عجب روزگار مکاری ایست .از اول که گفتم بد جایی گیر افتادیم اینجا بنبست است دیگر نمیخواهم گول این تابلوهای به ظاهر راهنما را بخورم که میخواهند با وعده دروغین یک بازیچه بچه گانه آدم را ته چاه بفرستند .این رذل ها میخواهند از ته چاهی به این اعماق یک نردبان انسانی بسازند و خود بالا بروند.

 وای که اگر من یک طناب داشتم.فقط یک ریسمان بلند .آنوقت به هر قیمتی خودم را از این لجن زار بی صاحب بالا میکشیدم . از دنیای روز های زنگاری و شبهاییی که با آسمان مه آلود هم پیمانه میشود بیرون می آمدم کاش من یک رشته داشتم که میشد به آن چنگ انداخت و خود را از افکار سرد و گرداب مرگ و پژمردگی تمام احساسات بیرون کشید .

 وقتی اینچنین به اطرافم دقیق میشوم دلم میخواهد انسان غار نشینی بودم در اعماق نا شناخته تاریخ. گوشه ای دنج که هنوز افکار بی مسئولیت انسانها آن را با دروغ ها وتخیلات کثیفشان آلوده نکرده اند.آرزو داشتم انسان غار نشینی بودم که تمام هم و غمش مربوط به روزی بود که باید به پایان میرساند نه از خاطرات دیروز ملول بود و نه در اضطراب یک امتحان بی ارزش فردا خوابش نمی برد و تمام دل خوشی اش این بود که امروز زنده است .زندگی میکند و وقتی گرگها در دل سیاه جنگل مخوف زوزه میکشند او در کنار آتشی که با تکه های چوب و دو تکه سنگ درست کرده گرم و راحت فارق بال از همه چیز در آرامش به خواب میرود . آرزوداشتم که در این برزخ تکامل آدمی زندگی نمیکردم تا یکی از قربانیان پیشرفت آیندگان باشم .

افسوس که افکار هنگامی که سوار بر اسب های بال دار رویا میشوند عنان از دست عقل میربایند.به هر سو از زمان که سفر کنیم باز خود را در حال جا گذاشته ایم. کسی چه میداند شاید این رسم تمام زمان ها است و آن مرد غار نشین هم روزی آرزو داشت در زمان ما زندگی کند و شاید آیندگان روزی در زیر سم اسبهای پولادی پیشرفت حسرت اجدادشان را بخورند.اگر نمیتوانستیم آرزو کنیم آنوقت باید چه زجر آور در برابر آینده غیر قابل تغییر سر تسلیم فرود می آوردیم.تمام لذت آرزو کردن این است که هرگز کسی نميتواند محدودش کند. با آرزوی روزهایی که انسان تمام دلخوشی اش آرزو هایش نباشند.

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website