چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

خزان عمر

از نگاه سرد چشم بی فروق او

رشته های عاشقی گسسته است

و از ورای ذهن مات و خسته اش

دیگر آتشی به آسمان نمیرسد

اینک آن درخت سبز بی خزان دل فریب

در میان قاب خالی قفس شکسته است

جای رودهای اشک و شور عاشقی

کز میان روزهای عمر رفته میخزید

خشکسالی کویر پیر زندگی

بر رخ جوان وشاد گونوان

دست خط یادگار بوسه های یار را کشیده است

مستی و بهار زندگی گذشت

پیری و اسیری سکوت ماند و خاطرات مانده از زمان دور

کز ورای جادوی زمان بی گذشت

کنون به صفحه های آخر کتاب زندگی رسیده است

یاد باد یار مهربان و بوسه ای از او

 کز میان شب به نور راه داشت

او که عمر خود به راه یار داد دفتری

 ز نامه ها و خاطرات خوش خریده است.

جاده های سبز زندگی پر از نماد بود منظره

که پیچ وتاب خورد و از کنار مرزهای شادی و امید و عشق رفت

چه بی خبر از  این دشتهای نیلگون

 در مسیر جاده های زندگی دویده است

کاش میشد از میان مرز سنگی زمان پرید

دست ها را دوباره عاشقانه در هوا گشود

گویی از رقص گرم گیسوان اشکها

رنگ خستگی زدیدگان پریده است

خنده بر جهان زد و شکفت پیر مرد

 شاد رو به باد ایستاده دست ها گشود

بی شک از میان برگ های خاطرات رفته اش

 سوی او نسیم عاشقانه ای وزیده است.

 

 به نام خدایی که خانه اش کوچک ترین و مکانش نزدیک ترین است خدای کعبه سرخ دل.

نام داستان : دعای دزدی

کلاف سر در گم مغز بعضی آدمها آنقدر سر راست است که با یک نگاه میتوان از اول به آخرش رسید هرگاه سعی میکنم مغز لبریز از افکار گوناگونم را تصور کنم با دنیایی رشتهای در هم پیچ خورده و تو در تو مواجه میشوم که حتی فکر کردن به آن برایم سر درد آور است اگر هرکدام از این سر رشته ها را دنبال کنم به یکی از ماجرا های زندگیم خواهم رسید همین ماجرا ها هستند که تمام ذهن و زندگی ما را اشغال کرده اند و همیشه همراه ما خواهند بود و سایه سنگین بعضی از آنها  تا ابد آفتاب خوشبختی را  از انسان صلب خواهند کرد . برای هرکسی اتفاقاتی می افتد که مسیر زندگیش را تغییر  دهد . تا حدود این حوادث معلول عوامل محیطی و تا اندازه ای ناشی از تصمیمات خود انسان می باشد . شاید تنها عاملی که وقت و بی وقت مرا وادار به نوشتن می کند علاقه مسخره من به یادداشت کردن است اما احساس می کنم با این کار کمی به آشفتگی های ذهنم روی کاغذ سر و سامان خواهم داد .چشمان گود رفته و بی خوابی کشیده وحید که ملتمسانه به چشمانم دوخته شده بود هنوز جلوی چشمانم است . هنوز سرمای دستانش را در دستانم حس میکنم حتی یادش بدنم را میلرزاند سرد صبور سنگین ولی راضی و بدون اعتراض . با هر قدمی که بر می داشت قلب من سخت تر میلرزید آنقدر که نفسم بند می آمد آرامشی که در حرکاتش میدیدم برایم غیر قابل تحمل بود میخواستم فریاد بزنم و برایش مهلت بخواهم می خواستم زجه بزنم و التماس کنم خودم را روی زمین بیندازم و غش کنم حد اقل مرا کشان کشان ببرند اما آرامش او بیشتر از این حرفها بود انگار می خواست مثل همیشه تمام تقصیرات یک شیطنت دانشجویی را تک و تنها به عهده بگیرد و با غرور مواخذه شود . نمی دانستم آن لحظات به چه کسانی فکر میکرد حتی حاضر نبودم به این موضوع فکر کنم به اندازه کافی در آتش میسوختم . مانند نفرات اول مسابقه با لای چهار پایه ایستاد به زمین چشم دوخته بود زیر لب چیزی زمزمه میکرد ناگهان طوری که چیزی یادش آمده باشد نگاهش را به سمت من برگرداند هنوز نگاهم از آخرین نگاهش شوکه است خیلی شکسته بود به نظرم آنقدر خسته آمد که بیست سال پیر تر نشان می داد .من از پشت مردمک لرزان واشک آلودچشمان بی فروغش تمام دردهایی که به او گذشته بود خواندم به یکباره قلبم سرد شد سینه ام تهی شده بود و باد سردی در آن می پیچید . چشمانم را از چشمان بسته اش جدا نکرده بودم از پشت دستمال سیاه دور چشمانش هم میدید در یک لحظه تلخ همه چیز تمام شد چهار پایه واژگون روی زمین افتاده بود و او بین زمین و هوا طقلا میکرد و سپس چند تکان کوتاه و سکون سکونی سرد و مرگ بار و این جسد بی روح وحید بود که بین زمین و هوا از طناب سیاه و نفرت انگیزی که دور گردنش چنگ انداخته بود آویزان بود و آرام چرخ می خورد .گریه امانم را بریده بود تنها صدای هق هق گریه های حسرت بار بود که سکوت غم زده اطراف را میشکست سوز سردی که میوزید آرام چند برگ خشک را در حیاط سوت و کور زندان این طرف و آن طرف میبرد .هوای ابری و گرفته پاییزی که اندوه و حسرت را در آن نفس میکشیدم برایم سنگین تر از هر چیز بود . به این زندگی نکبت بار و به این زمانه نامروت لعنت فرستادم که اینچنین مرا خار و ذلیل کرده بود که تنها بتوانم با دو چشم اشک بار شاهد مراسم اعدام دوستم باشم . دلم میخواست من هم هراه با آخرین نفس های او جام سرما زده مرگ را یک جا سر میکشیدم .بلند بلند فریاد زدم آنقدر بلند که کلاغ های ماتم زده روی سقف تیره زندان هم صدا با هم پریدند. نمی دانم چه می گفتم دیوانه شده بودم یک دیوانه واقعی وحید را صدا میزدم به او میگفتم بیاید تا از اینجا برویم به او میگفتم تو بی گناهی فریاد میزدم مگر قرار نبود آزادیمان را جشن بگیریم من تنها و بدون تو ادامه نخواهم داد وحید وحید وحید... پیکر بی جان وحید داخل آنبولانس از من دور میشد و من بی پناه تر از همیشه به سلول تنهای هایم برگشتم از آن روز به بعد بغض در گلویم لانه کرده آنقدر آنجا مانده که دیگر بودنش برایم مثل همه چیزهای مسخره و زجر آوری که اطرافم را گرفته اند عادی شده . نوشتن این لحظات درد آور مانند خود آن لحظات برایم سنگین و هذم نشدنی است اما چه کنم که فرار کردن از حقیقت و گذشته تلخ جز فرو رفتن در باتلاق مشوش و چسبنا ک عذاب وجدان سودی ندارد بگذار تا میتوانم بنویسم شاید کمی تسکین یابم هرچند آرامش مدت هاست برایم حرام شده . صدای پر شور و هیجان وحید هنوز در گوشم است  . احساس میکنم همین حالا جلویم نشسته و با شور و شوق از نامزدش برایم صحبت میکند . هیجان در چشم هایش موج میزد . میگفت همه چیز تمام شده پدرش هم راضی شده تنها باید پول پیش بگذارم و وارد عمل شوم من وارد مرحله جدیدی از زندگی خواهم شد حرفش را بریدم و گفتم اینقدر قصه نگو چقدر مو جودی داری در فکر فرو  رفت و تمام هیجانش به یکباره تبدیل به یک اندوه کهنه شدو مثل یک ماسک اخم آلود چهره اش را پوشاند . دلم برایش میسوخت خوب می دانستم دست و بالشان خا لیست وضع من هم بهتر از آنها نبود تمام پس اندازم از زندگی شده بود هفت هشت هزار تومان نا قابل حسرت یک پول که بتوان به آن فکر کرد در دلم مانده بود دست به هر کاری که میزدم نه تنها به من کمکی نمیکرد بلکه وضعم را بدتر خراب میکرد با این حال پدرم از من انتظار داشت کمک خرج خانه باشم با کدام کار و کاسبی خدا میداند وحید هم دست کمی از من نداشت ننها تفاوت ما این بود که او بی توجه به شرایط عاشق شده بود این هم شده بود غوض بالای غوض لااقل من از تمام بدبختی های عالم این یک قلم را نداشتم تا اسیرش شوم اما جای شک نیست که در آن مقطع زمانی بزرگترین مشکل ما پول بود.لغتی که من و وحید میتوانستیم ساعت ها بنشینیم و با آن هزاران جمله بسازیم که همه شان با اگر من پول داشتم شروع میشد .برای پول در آوردن به هر راهی فکر میکردیم از خرید و فروش میوه تا کار گری دور میدان .من روزگار را میگذراندم اما این وحید بود که طاقتش تمام شده بود حق داشت خانواده نامزدش کم کم از او نا امید میشدند معلوم نبود تا چند سال دیگر باید منتظرش میشدند.با دنیایی از آرزو های دست نیافتنی وارد دانشگاه شدیم  به امید آنکه پس از اتمام تحصیلات برای خودمان کاره ای باشیم اما خیلی زود متوجه شدیم زهی خیالات باطل که پس از فارغ التحصیلی تازه در خانه صفر پا به عرصه بازی خواهیم گذاشت همین موضوع واقعا ما را ناامید میکرد اواخر ترم ششم بود که وحید احساس کرد بریده می خواست به هر روش ممکن پول جور کند و از بلاتکلیفی خلاص شود و به این منظور به هر دری میزد یکی از روزهای اوایل تابستان بود که وحید پیشنهاد عجیبی را با من مطرح کرد که تا حد زیادی برایم غافل گیر کننده بود ما به همه چیز اندیشیده بودیم الا سرقت من جدا با موضوع مخالفت کردم اما وحید دست بردار نبود .دو هفته تمام شب و روز فکر و ذکر ما شده بود نقشه برای سرقت در این مدت شبی نبود که من از کابوس های وحشتناک در امان باشم هر شب خواب میدیدم که دست بند به دست مرا در راهرو های دادگستری این طرف و آن طرف میبرند از طرفی احساس میکردم که مقداری پول چقدر میتواند در زندگی من و خانواده ام تاثیر گذار باشد اگر خرج جهیزیه خواهرم جور میشد و یا اگر به پدرم میگفتم قسط این ماه خانه را من پرداخت خواهم کرد چقدر مادر و پدرم خوشحال میشدند . در درونم بین چندین تصویر شاد و تصویر اندوه ناک و دست  بند به دست من جنگی پر فراز و نشیب برپا بود در این میان تعریفات و توصیفات وحید از آسانی و روانی کار مرا بیش از بیش به موضوع علاقه مند میساخت . ما باید شبانه به یک مغازه لوازم دست دوم و عطیقه جات که صاحبش یکی از پیر مردهای خسیس و مال خر شهر بود دست برد میزدیم البته در سرقت سیامک هممحلی و یا همان راهنما و مشوق وحید همراهمان بود که مورد را خودش در نظر گرفته بود این گونه که وحید میگفت قبلا هم تجربه این جور کارها را داشت . بعد از دو هفته واقعا وارد بازی شده بودیم نمیدانم چگونه راضی شدم موافقتم را اعلام کنم با خودم فکر کردم به هر حال آینده خیلی هم روشن نیست پس دلیلی ندارد زیاد از تاریک شدن آن ترسید این میتوانست یک جور قمار باشد برای منی که هرگز چنین قماری نکره بودم هیجان بازی بیش از بیش بود.ولی وحید دلش روشن بود نمیدانم چرا اما بر خلاف من نظر بدی نداشت.دیشب برای هزارمین بار خواب وحید را دیدم تقریبا تکراری بود خواب دیدم در خانه هستم که زنگ در به صدا در می آید در را که باز میکنم  میبینم همان آنبولانسی که در زندان وحید را انتقال داد پشت در است .جنازه وحید را به خانه ما آورده اند . جنازه را بالا می آورند و می گذارند وسط حال کفن پیچ شده است اما صورت وحید همان گونه که پای چوبه دار ایستاده بود رنگ پریده و بهت زده از لای پارچه های سفید پیداست . من میروم یک گوشه مینشینم در حالی که به جنازه نگاه میکنم در این فکرم که چرا وحید را بعد این مدت آورده اند اینجا . در همین موقع است که احساس میکنم جنازه خیلی آرام وول میخورد دقیق که میشوم میبینم جنازه به وضوح تکان میخورد چشمهایش باز و بسته میشود همه اش زیر لب چیزی را زمزمه میکند آنقدر آهسته و بم که من چیزی نمیفهمم فقط و فقط وحشت میکنم .احساس میکنم نا آرام است نا راضی است چیزی میخواهد تا آرامش کند .دستپاچه میروم برایش دعا بخوانم دعا را که باز میکنم میبینم به جای دعایی که میخواهم برایش بخوانم نوشته شده دعای دزدی .تعجب میکنم حالا جنازه فریاد میزند با وحشت از خواب میپرم . عرق سوزانی تمام بدنم را پوشانده بی اختیار یاد شبی که برای سرقت میرفتیم می افتم .وحید نگاهی به آسمان پرستاره انداخت و گفت خدایا به امید تو من آن شب چیزی برای گفتن نداشتم .شب اول ماه بود چراغ های آن اطراف همه قبلا شکسته شده بود .وارد شدن به مغازه کار مشکلی نبود اما مشکل ترین بخش برای من نشنیدن صدای  طبل شکل ضربان متشنج قلبم بود که به مرز انفجار میرسید .حدسمان درست بود دخل پر از پول بود مغازه هم پر از اجناس ریز و درشت با ارزش .من و وحید فقط ایستاده بودیم و سیا را تماشا میکردیم که با حرص و ولع کشو هارا در می آورد خالی میکند کف مغازه ظرف چند دقیقه همه چیز داشت قارت میشد با تمام وجود دلم میخواست پایم را از اینجا بیرون بگذارم و تا میتوانم دور شوم احساس عجیبی زیر گوشم میخواند این کار عاقبت ندارد سیا سرش را بلا کرد و نگاهی به ما انداخت و با لحن تندی گفت چرا ایستاده اید یک نفر بره کشیک بده . دیگر نفسهایم به شماره افتاده بود تنها توانستم خودم را از در بیرون بیندازم شدت ضربان قلبم تهوع آور شده بود از فرط هیجان نمیتوانستم ثابت بایستم نمیدانم کجا را میپاییدم که دستی به شانه ام خورد رویم را که برگرداندم پیرمردی با ریشهای جو گندمی و نگاهی نافذ به من خیره شده بود گفت شما اینجا چه کار مکنید از وحشت زبانم بند آمده بود میتوانم قسم بخورم که در در آن لحظه رنگ صورتم از گچ دیوار هم سفید تر میزد چند قدم عقب عقب رفتم طوری که وحید و سیا بشنوند گفتم هیچ کار و با تمام قدرتم دویدم حتی جرعت نداشتم پشت سرم را نگاه کنم خیابان خالی خالی بود نور چراغ ماشینی از دور پیدا بود که آن هم نرسیده به ما در یک کوچه فرعی پیچید .نفسم بریده بود وقتی رویم را برگرداندم دیدم وحید گوشه ای خشکش زده .سیاه و پیرمرد درگیرند در تاریکی آنها را از دور تماشا میکردم پس از چند لحظه احساس کردم وحید هم بین آنهاست چند دقیقه نگذشت که آن دو به سرعت خود را به من رساندند .سوار ماشین سیا شدیم و به سرعت به طرف خانه اش حرکت کردیم .وحید و سیا جلوی ماشین نشسته بودند و نفس نفس میزدند بعد از چند دقیقه صدای من بود که سکوت را شکست .گفتم چه طور خلاص شدید هردو ساکت و بی صدا فقط نفس میزدند . وحید با ترس نگاهی به سیا انداخت گفت یعنی مرده بود . سیا در حالی که که خود را جمع و جور میکرد سعی میکرد خود را آرام نشان دهد لبخند تصنعیی زد و گفت نه فقط بی هوش شد آدمی زاد که به این راحتی ها نمیمیرد حالا اینها که گرگ بیابونند هفت تا جون دارند .وحید ذره ای از اضطرابش کم نشده بود انگار که اصلا جوابی نشنیده باشد بلند تر گفت سرش ضربه سختی خورد از گوشش خون می آمد سیا این بار صدایش را بالا برد و گفت خوب شاید مرده باشد میخواستی همین را بگم .با شنیدن  این حرف ناگهان دلم خالی شد هنوز شک حاصل از حادثه را که در درونم میپیچید حس میکردم سرم گیج میرفت به اطراف نگاه میکردم و انتظار داشم هر لحظه صدای آژیری به گوش برسد و یک نفر به ما فرمان ایست دهد مثل بچه هایی که از چیزی بترسند چشمانم را بسته بودم و گوش هایم را تیز کرده بودم هر لحظه امکان داشت بالا بیاورم سرعت اتومبیل سر سام آور شده بود . تا صبح را در خانه سیامک گذراندیم من و وحید آثار وحشت را در چشمان هم به خوبی میخواندیم صبح زود بود من دیگر طاقت نیاوردم تحمل ثانیه ها برایم سخت شده بود .رفتم سراغ کیف پولها چند بسته پول و تراول چک برداشتم و بی خبر از خانه بیرون زدم. با خودم گفتم اگر خانه را تحت نظر گرفته باشند چه اگر چند نفر یکهو میریختند و دستگیرم میکردند برایم دور از انتظار نبود .به مردمی که از کنارم میگذشتند دقیق میشدم .میخواستم بدانم به من مشکوک شده اند یا نه .همینطور به سرعتم اضافه میکردم که نا گهان جوان سیاهپوش با ته ریش و ظاهری نا مرتب به من نزدیک شد این همان چیزی بود که دنبالش میگشتم میخواستم برگردم و و فقط فرار کنم ولی کنترل پاههایم را نداشتم خودکار پیش میرفتند جوان به من رسیده بود نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و گفت ببخشید ساعت چند است سرم به شدت گیج میرفت عرق کرده بودم نگاهی به ساعتم انداختم اما تمام تلاشم برای خواندن ساعت بی فایده بود احساس آدمی که اولین بار به صفحه ساعت نگاه کند به من دست داده بود از فرط هیجان نمیتوانستم از آن چیزی بفهمم ناچار ساعت را روبرویش گرفتم نگاهی انداخت و تشکر کرد و رفت نفس تقریبا عمیقی کشیدم و به سرعت به را افتادم . به خانه که رسیدم تازه افکار و خیالاتم شروع شد اگر جایی اثر انگشت ما باقی مانده بود چه با خودم گفتم اصلا آنها خانه ما را نمی دانند از کجا میخواهند پیدایم کنند .خودم برای خودم جواب پیدا میکردم به یاد وحید و سیامک افتادم آنها چه گیر افتادن هر کدام از آنها برابر بود با دستگیری من .در یک کار انجام شده قرار گرفته بودم و مثل سگ از کارم پشیمان بودم نگاهی به پولها انداختم آخر میخواهم با این پولها چه کار کنم همین قدر را هم برداشته بودم که مثلا من سهمم را گرفته ام و دیگر بچه ها سراغم را نگیرند . ارزش این پولها چقدر است در خانه هم همه متوجه حالت عجیب من شده بودند گوشه ای نشسته بودم و خیره به یک نقطه زیر لب صحبت میکردم یک ساعت از تاریک شدن هوا گذشته بود که زنگ خانه به صدا در آمد  با کمترین صدایی از بیرون تمام قلبم به یکباره از جا کنده میشد و به کف سینه ام می افتاد . وحید بود بسته ای هم در دست داشت مرا کشید یک گوشه و آرام گفت صبح کجا غیبت زد فکر میکنی اینجوری فرار کردی اشاره به بسته ای که همراهش بود کرد و گفت بیا بقیه سهمت را جا گذاشتی چند تا کتاب هم هست با تعجب گفتم چه کتابی جواب داد نمی دانم ظاهرا چند تا دعای خطی قدیمی است . ملتمسانه به چشمهای وحید خیره شدم و گفتم من نمی خواهم من را از بازی خارج کنید من نمی توانم تحمل کنم . به سختی لبخندی زد و گفت حالا که کار انجام شده . دیگر غیر ممکن است ما هر دو آلوده شده ایم .اگر تو قسمتت را نگیری فرقی نخواهد کرد. مگر تو به این پولها احتیاج نداشتی . صدای بغض آلودم را بلند کردم و گفتم نه به این پولهای دزدی نه به این دعا های دزدی . اگر پدر و مادرم بفهمند من از کجا برای گرفتاری هایشان پول آورده ام از غصه دق میکنند . تمام افتخار پدرم این بود که لقمه اش حلال است مادر در دعایش خدا را به زحمتی که میکشد قسم میدهد بغض نگذاشت ادامه دهم . در حالی که سعی داشت آرامم کند گفت من قسم میخورم کارمان که راه افتاد اولین کاری که بکنیم برگرداندن این پولها به صاحبش باشد . ما دزد نبودیم ما این پول ها را قرض کرده ایم . گفتم خودمان راگول میزنیم این چه نوع قرضی بود گیرم پول را برگرداندیم اگر پیرمرد مرده باشد جانش را چگونه برگردانیم شما که به من نمی گویید چه بلایی سرش آوردید . با این حرفم کمی ظاهر وحید وحشت زده تر شد به فکر فرو رفت آن لحظه احساس بدی به من دست داد حتما اتفاق بدی می افتاد . مشابه همین احساس را در دادگاه داشتم وحید اعتراف کرده بود که با پیرمرد در گیر شده اند وحید در جواب قاضی که از او پرسیده بود چرا پیرمرد را کشتید فقط به فکر فرو رفت و ساکت و بی صدا به یک جا خیره شده بود . سیامک در اعترافاتش گفته بود وحید برای آنکه پیرمرد دنبالشان نیاید او را محکم به دیوار کوبیده ولی خودش در این کار نقشی نداشته و حتی در آن لحظه نزدیک آنها هم نبوده . من آن موقع زبانم بند آمده بود از شدت ناراحتی نمی توانستم سرم را بلند کنم . چند روز بود که پدر و مادرم از طریق هزار آشنا و غریبه میخواستند مرا ببینند اما من موافقت نکرده بودم . خدا میداند که من هرگز نمیتوانستم در چشمهایشان نگاه کنم کاش دست بند را از دستم باز میکردند و تنها پنج دقیقه مرا تنها میگذاشتند تا به این زندگی نکبت بارم پایان دهم دلم میخواست کف دادگاه باز شود و من به یک باره در آن فرو روم و بعد از یک سقوط طولانی مادرم بیدارم کند که بلند شو مگر امروز صبح کلاس نداری . اما صد افسوس که این کابوس جز حقیقتی تلخ و دردناک چیزی نبود من هرچه که دیده بودم به قاضی گفتم .دادگاه در خاتمه وحید را به جرم قتل عمد به قصاص با چوبی دار محکوم نمود . سیامک به جرم مشارکت در قتل و من در درجه سوم محکوم و زندانی شدیم .من با تمام وجود میدانستم وحید بی گناه است اما هیچ جور نمی توانستم این را ثابت کنم فقط ذره ذره میسوختم . وحید شوکه شده بود چند بار نامزدش به ملاقاتش آمد ولی خودش نخواست او را ببیند خانواده نامزدش هم اینگونه ترجیه میدادند .کاش هردو ما به مرگ محکوم میشدیم مگر ما تا اینجا با هم نبودیم چرا حالا باید در این شرایط از هم جدا میشدیم . به قدری از سیامک که دروغ گفته بود متنفر بودم که اگر مرا با او تنها میگذاشتند باید من و وحید را با هم قصاص میکردند . این شوم ترین سر انجامی بود که دچارش شدیم . انگار شیطانی یک باره از هزار در وارد زندگی ما شده بود و حالا از یک در خارج می شد . قرار شد مراسم اعدام وحید در حیاط زندان و با حضور چند نفر از نزدیکانش انجام شود . خانواده پیرمرد حتی حاضر به نگاه کردن به اشکهای مادر پیر وحید نبودند . بی اختیار وحید را در آغوش گرفته بودم و فقط گریه میکردیم .این آخرین خداحافظی بود و سلام دیگری نداشت .گفتم وحید همیشه دوست داشتی از آخر کارمان باخبر شوی یادت هست که مینشستیم و از آینده قصه میبافتیم این هم آخر یک قصه تلخ و سیاه .نگاه معنی داری به من کرد و گفت مرا برای همه چیز ببخش تقصیر من بود که تو وارد ماجرا شدی .اگر من نبودم ...گریه آمانش را برید گفتم وحید دنیا عجب بی وفا و کوتاست همه اش به یک بازی بچه گانه میماند که نا تمام رهایش کنیم . بعد از این من چه کار کنم . تو که رفتی دیگر دلخوشی من چیست .نفس عمیقی کشید نگاهی به آسمان ابری انداخت و دست هایم را در دستانش فشرد و گفت دنیا برای زندگی پر از  دلخوشی است فقط باید بدانی عاقبت یک جو حماقت برای رسيدن به آنها چیست این آخرین کلامش بود . دستش را از دستم بیرون کشید و به سوی سرنوشت رفت.

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website