چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

ستاره های گم شده

 

آخرین ستاره شب را هم شمرده ام اما هنوز به ستاره تنهایم نرسیده ام  .ستاره ام گم شده یکجا در دل این آسمان ظلمات شب زده اسیر مانده و من بیچاره و تنها از  این پایین ها از اعماق حفره های تاریک زمین جایی که حتی خورشید به آن پشت کرده خوش خیالانه به دنبالش میگردم . این برای یک شب طولانی و طاقت فرسا آغاز چندان خوبی نیست  این لحظه آغاز یک افسانه کهن است. لحظه رقم خوردن یک حادثه مهیب که پایانش از آغاز آفرینش پیشبینی شده .یا نباید در این راه گام نهاد یا باید در برابر سرنوشت معلومش سر تسلیم فرود آورد . در کتب جادوی کهن آمده کسی که در طالعش ستاره ای  را جایی گرو بگذارد دلتنگترین و تنگدست ترین فردی خواهد شد که بشر از آغاز هستی به خود دیده .آری این را میدانم که این چنین مضطربانه به دنبالش میگردم .

 

وقتی تمام مزرع سبز فلکت یک شبه به یغما رفت  وقتی تمام دشت جرقه آلود  آسمان شبت را یک ستاره چشمک زن تصاحب کرد . وقتی همان دل غمگین و ساکت که روزی صد بار زیر چکمه های سنگی روزگار میشکست همان که تنها یار آشنای این غربتستان بود را جایی بین غریبه ها جا گذاشتی . وقتی چیزی برایت نماند جز یک ستاره چشمک زن زیبا که حتی روزهای زیبا و شورانگیز را برایش شب میکنی تا شاید یک نظر ببینیش آنوقت است که احساس میکنی از تمام این دنیای کوچک به ظاهر بزرگ تنها او را داری .

 

مگر این دنیا چیست؟ دنیا عبارت پراز مجهول طولانییست به زیر انتگرالی به فاصله ادم تا ابد از صفر تا صفر بعلاوه یک تک ستاره ثابت یعنی تنها یک هچ بزرگ. پس در این هیچستان یک ستاره .همه چیز است همه احساسات و عواطفت در او خلاصه میشود تمام امیدهایت به او ختم خواهد شد و کم کم تمام داراییت میشود او .یک اسم .یک شکل . یک چیز . یک نفر . یک عشق . به این دارایی میگویند بزرگترین ثروت جهان .مگر در جهانی به این پستی چه چیز با ارزشتری میشود یافت. اما از سرنوشت راه گریزی نیست راه ها مختلفند اما در پایان همه به یک نقطه خواهند رسید هر جور که از این کوچه پس کوچه های با دیوارهای سرشکن بگذری بالاخره دیر یا زود یکی از همین شب و روزها به پیشبینی پیشگوی ازل خواهی رسید. هر ستاره چشمک زنی یک شب پلکهایش را بر هم خواهد گذاشت و هر سرمایه ای یک روز در آب فرو خواهد رفت و هر امیدی یک روز در پشت غبار ها گم خواهد شد و تو آن چه که دلت را به آن خوش کردی از دست خواهی داد این حقیقتیست تلخ که هیچ سرمایه ای جاودان نخواهد ماند.

 آنگاست که دلتنگی به سراقت خواهد آمد و در بندت خواهد کشید چنان خواهد کشید که در تمام هفت آسمان احساس خفگی میکنی در اوج حسرت میفهمی که بدون او چقدر تهی دستی هرچقدر که ثروت بزرگتری را از دست داده باشی فقیر تر خواهی شد.اینجاست که درک میکنی چه راهی را انتخاب کردی هرچند از ابتدا به پایان راه رضایت داده بودی پس ساده و تنها سربه زیر و متواضع زخمی تر از همیشه در حسرت خواهی نشست. و به یاد روزهای گذشته خواهی گذشت.

 

 او که کتاب پر رمز آفرینش را قلم زد او که افسانه کهن عشق را رقم زد همان که اجازه داد به آسانی یک نگاه تمامی درهای طریقت عشق گشوده شود هم او خود بود که مکان و زمان را به هم رسانید تا انسانها عاشق شوند و عاشقانه بنگرند و روزی در کالبد سنگی قلب یخی عشق را دمید. اما افسوس و صد افسوس که راه طولانیست و سخت و باید ستاره ای را پیدا کرد که بی غروب و ابدی باشد وگرنه شکستنی سخت تر را باید انتظار داشت....

 

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها                      که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

نه این کار هر کس نیست مرد راه میخواهد و توشه استقامت و صبر دلبران سنگدلند.

 

ناز پرورده تنعم  نبرد راه به دوست                       عاشقی    شیوه     رندان   بلاکش    باشد

 

 تمام ستاره ها را از نو خواهم شمرد دوباره و دوباره . از هر کجا که گذشته ام دوباره سرکشی خواهم کرد به چهره ها دقیق خواهم شد .به امید آنکه گم شده ام را به سرزمینش بازگردانم . از آغاز راه باید ترسید . آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website