چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢

 

من قصد سفر دارم

 

من قصد سفر دارم از این باتلاق تاریک

 که مخفی گاه مار های سیاه در هم تنیده است

از این کشت زار های شور

از این دیر های مخوف و از این ازدحام بی کسی قصد سفر دارم

 

میخواهم از سر زمین های بدون بهار دور شوم

واز پیچ و تاب های بازار هایی که در آن انسانیت معامله میکنند.

من از بوی سیگار در صبح یک روز آفتابی بهار متنفرم

خواهم رفت تا جایی که دود ها مرا پیدا نکنند

 

من قصد سفر دارم

از این بی تناسبی افکار که ما را با خود به قهقرا میبرند

از بی تفاوتی اشیای متحرک

و از رسوا شدن چهره کوه از پشت نقاب برف زیر آفتاب تابستان  دل تنگم

 

از آرزو کردن در چهار چوب قوانین بین المللی نفسم میگیرد

به صحراهایی خواهم رفت که فریاد در آنها تجاوز به سکوت نباشد

و بتوان با آسودگی لبخند به یک کودک به همه انسانها لبخند زد.

 

من قصد سفر دارم

به شهر هایی که بتوان در معابدش نماز خواند و در مساجدش رقصید

سرزمینی که رود هایش آزادانه با دشت ها عشق بازی میکنند

و هر رود حق دارد دریا باشد.

و مردمش تا به حال نام سد را نشنیده اند

جایی که جای مسیل ها دسته گلهای آشتی میروید و حریم ها محترمند

 

میخواهم با پرندگان مهاجر از پاییز سفر کنم

تا جایی که طاووس ها را به جرم زیبایی گردن نمیزنند

 و کلاغ ها برای نگاه غمگینشان سنگسار نخواهند شد

 

من به فکر بازارهایی هستم که در آن با سکه های یک رو تجارت می کنند

و مردمانش به سکه هایی که گنبد مساجد روی آنها چرک گرفته دل خوش نمیکنند

دورویی و خیانت و پندار بد قیمتی ندارند و برای نیکی و مهر و وفا قیمتی نیست

 

آنجا باد از نسیم گریزان نیست که از بر خورد دستهایشان انفجاری اتمی روی دهد

و کسی روز خوب را با روز بد عوض نخواهد کرد.

 

من از تفنگهای بی وفا و لجباز که گلوله بالا می آورند

و از تصاویر خشمگین که مرگ را به سخره گرفته اند میترسم

و قهرمانهایی که آخر داستان در قبر های مرطوب میپوسند

از قصه هایی که اگر مرگی در آن نباشد از دور خط میخورند هم نفرت دارم

درود بر مردمانی که زندگی را زیبا میکنند و زنبیلشان پر از خوشه های امید است.

 

مرگ با دندانهای طلا و گیس های شانه کرده هم

 چیزی از پایان فرصت زندگی کم ندارد.

 

 اینجا خوب است برای فولاد های سیاه که در نیم شب یخبندان تیز میشوند .

اینجا زندگی کردن برای آدم های سرمایی سخت تر از این حرفهاست

من با پرندگان مهاجر قصد سفر دارم...

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website