چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢

 

شب بخیر دوست دانشجو

 

تو از دره های غم و اندوه آمده بودی یا از کوه های جن و جادو از کدام تباری که اینچنین افسونگر به انسانهای خاکی مینگری تو میتوانی با یک نگاه کویر تاریک شب را پر از اقاقی های آبی کنی تو از نفس بهار متولد شدی و چون روزهای تابستان رشد کردی و مثل پاییز ساکت و بی صدا گذشتی و چه حیف که زمستان سفیدت نسیب شاخه های درختان التماس ما شد . چه بی تفاوت چون ابرهای بی خیال از فراز اندیشه های ما گذشتی .من خسته ام خسته ام از نوشتن هر چیز که مرا با تو پیوند می دهد . دیگر این چه خیالیست که در دلها جاری میکنی میلیست به قلم در دست گرفتن و خیره شدن به سپید کاغذ و در اندیشه غوطه خوردن .

 

صدایت را تا در ذهن خسته و مالامال از از اندیشه های ترک رفته ام میپیچانم به یکباره همه چیز فرومیریزد گویی بادی مولد از اعماق بهار بر کویر باورم میوزد و تمام سرزمین خواب آلود رویاهای مرا بار ور میکند.

 

بیا و نگاه کن .بیا و از پشت این پنجره نگاه کن بالای قله کوه ها چه برفی میبارد سرما از دیدگانت وارد میشود .آنوقت تو از بالای آن قله یخ بسته هم سرد تری .آنقدر سرد که من تمام پنجره هایی که رو به تو باز میشوند را خواهم بست.

پشت این دیوار که از سنگ سیاه است و میان من و تو فاصله ای به اندازه یک دنیا انداخته پشت این دیوار که تار و پودش از سنگ های ضمخت و سیاه ظلم است پشت این همه جرز های پولاد و بلور پشت این همه  نور آرمیده .آرام چون درختان سرمازده خوابیده .لبخند بر لب رویا میبیند .

 

اگر روزی از روزهای تابستانی آفتاب بر قله بلند ترین کوه ها بتابد و اگر روح سرگردان و خروشنده آبشار در رگهای منجمد من ظهور کند آن روز مرگ این دیوار خواهد رسید بازوان من بازوان تو نگاه من نگاه تو ... این دیوار نازک تر از این خیالات خاکستریست دیوار بی رنگ تر از سیاهی هاییست که ما خواهیم شکافت .دیوار دیوار نیست پرده ایست نه از جنس سنگ و پولاد و بلور بلکه از حریر نازک وهم . تشعشع نور را از پشت پنجره خواهیم چید و به درخت چه های زرد هدیه خواهیم داد.

 

صبح شده صبح شده و پرنده ها هنوز در خوابند در این صحرا پرنده ها ظهر ها هم از خواب بیدار نخواهند شد انگار آنها را روزی از خواب آفریدند . چشمه ها تشنه اند آنقدر تشنه که دل رهگذران  را هم میسوزانند . تو از کدام چشمه شعر میخواندی از کدام رود خروشان قصه میگفتی . کنون بنگر که دشت شیشه ای تو تنها به وسعت بازیچه کوچک بلورییست که آدم برفی زیر گنبد پلاستیکی آن با لبخند از برف دروغین سرزمینش اظهار رضایت میکند . آری برف هایی که روزی به سفیدی لحن صدای تو بود و به روشنی صورتت . عجب باد سردی میوزد باد سوزناکی که از اعماق صحراههای برهوت جهنم می آید و تا مغز استخوان را کرخت خواهد کرد بادی که حتی به بوته های تازه سر از تخم در آورده شقایق هم تجاوز خواهد کرد .

به صدای ناله اش گوش کن وحشی است . مجنون است .روانی است . مریض است . اصلا دیوانه ای است که از بند فرار کرده . عاشقی که روزی سر کوی یار به مرز جنون رسیده و روحش با خنجر عشق پاره پاره شده. خونش از هر مجراییی رفته است در ظلمات تاریخ و از او تنها گرگی در بیابان مانده این حدیث حقیقت است که از حنجرهی چهره ای گناه آلوده خوانده میشود . این آینه شکسته و غبار آلودیست که در آن خیره شدی از خود مپرس چرا و چگونه اهمیت در نگا پرسشگرت مخفیست نه در جواب فلسفه و منطق .

 

این بود که صدایت کردم آری سالهاست که کار من ایستادن بالای بلندیهاست و نظاره کردن مناظر دهشتناک اطرافم. بیا بیا این بالا و به مردم خیره شو و بگو چه میبینی نه به من که به این علف زار که زیر چنگال دره رشد نکرده بگو . ببین صنوبر چه میبیند که اینچنین غمگین است ببین کلاغ ها از دیدن چه ناله میکنند ببین چرا ماه صورتش را هرز چند گاه می پوشاند ببین ابر ها از چه فرار میکنند . ببین که باد چرا دیوانه شده بیا نترس بیا که از اعماق هم با خبر شویم این آخرین آرزوی شمع بود و پروانه آخرین کسی بود که آرزوی شمع را شنید اما کدام شنیدن که بی فایده بود نه شمع و نه پروانه کدام به آرزویشان رسیدند . پروانه سوخت و شمع ذوب شد و آرزو در آخرین تلاش شمع برای زنده ماندن نابود گشت...

همیشه همینطور است وقتی فکر میکنی همه چیز تمام شده اتفاق می افتد گناه ما نیست دست تقدیر پر قدرت تر از این حرفهاست قناری های داخل قفس بیمار گونه به هم خیره شده بودند انگار از همدیگر هم متنفر باشند. آنها از من و از این قفس بیزار حتی هوای پریدن از قفس را هم نداشتند . سالها بود که این گونه شده بودند آنها شب و روز تلوزیون نگاه میکردند و با امواج رادیویی نفس میکشیدند آنها از قفس آنتن های خشک ساختند . یاد آن روزها بخیر که عاشقنه به هم نگاه میکردند و از من تنها دانه های مهر میخواستند و شعر پرندگان آزاد جنگل را زمزمه میکردند . افسوس و صد افسوس که دیگر نیستند کاش آنها را خشک نمیکردم . کاش آنها را زیر دستان دارو و تجربه تبدیل به نقاشی های چند بعدی با لای تاقچه نمی کردم . حالا همیشه به هم لبخند میزنند لبخندی که آنقدر طولانی و کش دار است که احساس تهوع میکنم . آنها را گذاشته ام دو طرف آینه و شمعدان آینه زنگاری شدهی حقیقت و شمعدانی که روزی شمع رویش به رسالت رسید. از آنها تنها دو پر زرد باقی مانده همان دو پری که در کنار گل برگ های فسیل شدهی لای دفترم جا خوش کرده اند . آنها هم فسیل میشوند آنها هم مثل مومیایی ها به تبدیل سال به ثانیه عادت خواهند کرد . مگر ما عادت نکردیم  مگر ما گور را با شادیی هوس آلود در آغوش نمی فشاریم مگر ما باند های خاکستری دورمان را هر روز سفت نمیکنیم که مبادا روح مومیایی شده ما بو بگیرد . صدای بلند گو های واق واق کن بلند میشود و روی چهره ما مینشیند همه جا را با یک لایه نازک از اصوات متشنج خواهد پوشاند . این پایان کار نیست ما همه بی اختیار ادامه خواهیم داد این قاون است مثل دادن مالیات مثل داشتن شناسنامه مثل ممنوعیت آرزو مثل تحصیل رایگان این قانون واجب و الوجود است و مثل بقیه بدون نقض ادامه خواهد داشت.

 

آری ای دوست دوران کودکی و ای خاطرهی مبهم و کم رنگ روی شیشه های بخار گرفته و مرطوب اتاق در شب های سرد زمستان ای آزادی. ای انسان آزاد با دیدگان آزاد با زبان آزاد و با روحی آزاد تو سالهاست که مرده ای جسمت در کنج دخمه ای دور و تاریک سرد و نمور به تدریج پوسیده و تو بی خبر هنوز از حنجره اش آواز سر میدهی و اجسام بی روح را به خدای پوسیده ات دعوت میکنی ...

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website