چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦

هوا هوا هوا ...

بی امیدی در دل

بی چراغی در دست

روزها مثل شب است ٬ و شب هم خلوت نیست.

پر از اشباح پریشان٬ خواب های گنگ و کابوس و خیال .

همه ی شب سرد است .

...

یک چیز بی ترحم زیر آب نگاهم می دارد که هی دست پا بزنم و از آن پایین بگویم هوا هوا هوا ... .

قسمتی از یک داستان بلند منتشر نشده نوشته نشده و خوانده نشده و ... ام.

... مادربزرگ یک لا از چادر گلدارش را پهن کرده زیر پایش و زیر طاقی سایه بان در خانه٬ پاهایش را که همیشه درد می کرد دراز کرده و باد بی آنکه از جایی وزیده باشد با گوشه موهای حنایی و ور آویزان چادر نمازش بازی می کند. آرام و بی خیال اطراف را تماشا می کند٬ بعد این همه سال خانه هنوز خانه خودش مانده. حیاط دلباز با دور ردیف درخت پرتقال وسطش یک ساختمان از همان ها که سقفش را سفالی می ساختند با رواق و پنجره های باریک چوبی که از هر طرف رو به حیاط باز می شد. سقف اتاق ها با نرات تخته کوبی شده بالایش ردیف به ردیف نی و پپشتش یک لایه کاهگل . رد میخ ها از این سر سقف تا آنطرف اتاق نا منظم مثل رودخانه ای که فارغ بال توی بسترش غلطیته باشد طوری پیچ و تاب خورده که هر چه سعی کنی تعداد این نقاط سیاه را بشماری و حساب میخی که نجار که حالا مرده و حتمن هیچ کس سنگ قبرش را هم توی قبرستان قدیمی  نمی تواند پیدا کند را بدست آوری باز از این پهلو به آن پهلو برسی سر خانه اول . چرا دم در ننه؟ برویم بالا اتاقش را نشان می دهم ته باغ٬ همان رو برو٬ از در که وارد شدی اگر تابستان باشد پنج دری هم باز باز باشد می توان تشخیصش داد که یله داده به متکایش پای پنجره های قدی و عینک دسته استخوانیش را هم به چشم دارد و حتمن قرآن می خواند. ننه از هر جا باز کنم بلدی ؟ ولا تحسبن الذین... ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیا و ... ننه تو حافظ قرآنی چطور از بر این همه کلمات عربی را حفظ کردی بدون سواد خواندن نوشتن فارسی! کافیست اول آیه را تشخیص دهد باقی اش را از بر می خواند! زمستان اگر باشد از اینجا پیدا نیست اما طبق عادت می دانی که حالا وسط اتاق کرسی گذاشته اند. باز همانجا نشسته که تابستان نشسته بود٬ شاید دوباره رسیده به همان آیه ولا تحسبن الذین... بعد این همه سال چرا دم در! ؟ نگاهش به جایی گیر نمی کند٬ حتی به جای خالی درخت سیب ! آدم ها کی می میرند مسافر هیج جا نمی شوند٬ می شوند خانه٬ می شوند درخت٬ انگار ساعت شماطه ای دنیاشان خوابیده باشد همانجا متوقف می شوند٬ کوچ هم نمی کشند٬ با خاطرهاشان توی همان خانه زندگی می کنند و تا خانه خانه هست ساعت شماطه ای 7 و بیست دقیقه را نشان می دهد؟ تازه وقتی که آواره شدند چنگ می اندازند گوشه ذهن تو و به رفتن رضایت نمی دهند. باز آمدی چه کار؟ پنجره آخر را که بستم صدای جیر جیرک ها هم دور محو شد و همانقدر ماند که حالا توی خاطره است . چهل شب گذشته بود و حالا کو تا سال ! در ها و پنجره ها باید کیپ می شدند که جانوری داخل نشود٬ گربه ای نیایید پشت کپه رخت خواب ها بچه بگذارد بعد به دندان بگیرد از این اتاق با آن اتاق بگرداندش . در انبار باید چفت میشد که نیمه های شب پاتوق معتاد های تزریقی نشود که توی پستوی خانه نعشه وا بروند و سرنگ کثیفشان را پرت کنند پشت چمدان ها و خرت و پرت های قدیمی کپه شده آن گوشه تر که توش هنوز چند تا روسری گل و بوته دار آبی بود٬ چند تا پیرهن٬ بلوز کاموایی جواد٬ دامن پیلی دار نرگس که سوقات مشهد بود و بدون شلوار اگر می پوشید و برای دل خودش چرخ میزد و آقاجان گذری میدید چه الم شنگه ای به پا می کرد. اورکوت بسیجی مسعود هم هست؟ لای خرت پرت ها غرق می شدی بوی نا و نفتالین که توی مشامت می پچید می بردت به یک دانیای دیگر . هیجان جستن یک گل سر ته تکه پارچه ها و لباس کهنه های چمدان و باز گشتن و وارسی خرت و پرت های قدیمی آن کیف که توش لباسهای زیر زنانه کپه شده بود٬ یا آن که توش پارچه های سفید چند تکه با دقت بسته بندی شده بود با یک روسری کوتاه سفید و یک پارچه که دور تا دورش آیه نوشته بودند. چه هیجانی بود توی ان همه سفیدی؟. همان که عمه آن صبح تا آن زیر زیر ها را دنبالش گشت بی آنکه بداند چند سال پیش همه اش تفتیش شده بود. با حمد و قل هو الله فوت می کرد و تاشان را باز می کرد که شسته با آب زم زم بود ! فشار قبر را کم می کرد؟ توی آخرین سفر مکه دو دست خریده بودند یکی مردانه یکی زنانه. مردانه اش قسمت مسعود شد. می گفتند آقاجان از این سرحیاط میرفت آن طرف و نرسیده بر می گشت . همه بچه های سوم راهنمایی مدرسه پیروزی را آورده بودند و حالا توی صفی نا مرتب در امتداد درخت های پرتقال سربزیر ایستاده بودند. نعش مسعود را وسط پذیرایی دراز به دراز خوابانده بودند و یک کف دست کفن از روی صورت رنگ پریده اش کنار رفته بود . انگار توی خوابی ابدی کابوس مسلسل و خمپاره ببیند دندان هایش را به هم فشرده بود و پلکهایش را باز نمیکرد. چشمانش هنوز آبی بود؟ آقاجان تا در اتاق که می آمد و زنها را می دید که دارند موری می کنند و بند کفن گره می زنند و حمد و قل هوالله فوت می کنند بر می گشت و سنگینی بغضی فروخورده پرتش می کرد تا آن سر حیاط. دل نداشت پیرمرد . آخرش که بازویش را گرفتند و نشست بالای سر شهید فقط میخواست یک کلمه بگوید مسعودم٬ که بغضش امان نداد که یاد مسعودش افتاد وقتی صبح زود بی خبر رفته بود بی کلام آخری٬ بدون خدا به همراهی٬ بوسه ای بر پیشانی یا آینه و قرآنی و آبی که پشت سرش بریزند. هق هق می کرد و می گفت کفنم تن تو چه می کند؟ مگر رضایت می داد به رفتنش . مسعود از بسیج واسطه آورده بود رضایت ولی بگیرد . می گفت : حاجی وظیفه است. جهاد فرمان خداست . برای رضای او می رود شما برایش دعا کنید معصیت دارد اگر جلوی حکم خدا بایستید. این همه جوانان ما می روند از دین و ناموس و مملکتشان دفاع کنند مسعود هم بنیه دار است ماشالله می تواند مواظب خودش باشد . قول داده سر سه ماه برگردد تا از درسهایش هم عقب نماند. مستعد است به بچه ها می رسد انشا الله . ای گور پدر مملکتتان ! حاجی نگاهی به صورت مسعود انداخت و پشت لبش که داشت سیاه می شد . نگذاشت مردک ادامه دهد با داد و قال بیرونش انداخت . لج کرده بود مسعود . هر چه بچه ته تقاری ها بلندند استفاده کرده بود که رضایت بگیرد . حرف گوش کن می شد٬ یاغی می شد و شیشه می شکست و بازی در می آورد٬ اعتصاب غذا می کرد٬ حدیث و آیه می آورد و روایت نقل قول می کرد و آنقدر به ننه پیله کرد تا برود و به نام فرمان خدا و وظیفه دینی راضیش کرد برود توی دفتر بسیج پای برگه ای امضا کند که آن شب دلبندش با رضایت او برود زیر باران ترکش و گلوله. شبی که در بازگشت از یک عملیات بی نتیجه نیروها بدون هیچگونه پشتیبانی عقب نشینی می کردند و فقط با یک منور دشت برای دقایقی با نوری سرخ روشن شد و سپس زیر باران آتش و گلوله از خون پوشینده شد تا مسعود هم بشود گلوله و خمپاره و باقی مانده اش تا لحظه آخر گوشه ذهن آقاجان اتراق کند آنقدر که لحظه آخر هم جای شهادتین زمزمه کند مسعودم٬ مسعودم .... 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website