چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦

به شامگاه
به شامگاه که ایستادیم هوا سرد بود٬ سوز هم داشت ولی برف نمی بارید . انگشتانم دور شعله پوش اسلحه جمع شده بود و انگار همانجا پاشنه آشیلم باشد٬ سرما درونم رخنه می کرد و بی ترحم میرفت تا دلم که وقتی فرمانده میدان بغرد "به پرچم پیش فنگ ! "  اول ته دلم سخت بلرزد و بعد اسلحه را به دست از جا بکنم و سرم را سرما زده و خشک بگردانم به آن سو که پرچمی پژمرده بی رقصی از باد یا شکوهی از اقتدار ٬ بی رمق امتداد میله سیاهش را از طناب پایین می خزید و همه میدان صدای ناله خشک قرقره باشد. ناله ای که انگار حرف دل سربازان زبان بسته این میدان است.

با سوز این غروب دانه های برف میدان را گرد غربت می پاشند و آرام آرام بر شانه اورکوت ها و لبه کلاه ها می نشیند. کلاغ ها داد می زنند برف برف...

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website