چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

دوران

 

1

اصلا نپرسید وقتی آمد چه کند؟ چه فرقی داشت وقتی سرش گیج می‌خورد و ته مزه غذای معلوم نبود کی مثل هذیان از هزار پیچ دل روده‌اش بالا می‌آمد فکر کند با که طرف است. نفس تو می‌داد، مسموم می‌کرد و پس می‌زد، سرش را توی بالش گرداند به همان سمت که تیر می‌کشید و در امتداد‌اش به ساعت خیره شد. چند بار که پلک زد بین مه و دود صفحه ای لرزان  ظاهر شد. پس دو ساعت وقت داشت تا جنازه‌اش را تکان دهد و قبل از آمدنش آت‌و آشغال ها را از جلوی دست و پا بردارد و خانه را از این حالت جن زده در آورد. دست انداخت لبه تخت و خود را از جا کند و پا گذاشت به دوران اتاق. تا خودش را بند کند به دست گیره در، بالا آورد، پشت سر هم، شدید، تلخ، ترش، شور، داشت  وجود‌اش را تخلیه می‌کرد زیر پایش، چشمانش هم افتاد لای کثافت ها انگار که دیگر نتوانست ببیند دو ساعت مانده.  دست و صورتش را با آب سرد شست و دهان شویه ای کرد، نقش آبرنگ چهره زنی توی آینه شره می‌کرد، توی هم می‌رفت و معجونی رنگ به رنگ می‌شد و بی معنا. لاشه‌اش را کشاند تا تخت و  انداختش تا بیفتد گوشه ای و فراموشش کند. چشم دوخت به گوشه کچ‌بری‌ها و گام های شمرده عنکبوتی که توی تارش ول می‌خورد و ساکت ماند. چشمش داشت گرم می‌شد که حسنعلی گور به گور شده زیر گوشش نعره زد تا از جا بپرد. انگار طلبکار بود که امان نمی‌داد و هی تشر می‌زد و شیشه می‌شکاند. چه میخواست مگر؟ نیم خیز چشمانش را گشاد کرد تا در و دیوار را برانداز کند. پس از کجا فریاد می‌زد؟ با که دعوا داشت؟ مگر یک بار نمرده بود؟، شیشه شکسته ها خرد شدند و صدا برید. چشم بست که نکند خودش هم ظاهر شود. حسن علی یک بار برای همیشه مرده بود. همان روز که خودش هم تماشا می‌کرد، توی همان راهرو ها که بارها طول و عرض‌اش را قدم زده بودند تا آزاد شود، ته یکی از همان ها بود یا یکی از پستو‌هایش که تمام کرد و سر برگرداند دید تنها بر می‌گردد، بله مرده بود ولی همین حالا زیر گوشش فریاد زده بود که از جا بپرد و بگوید چه می‌خواهی؟. دو ساعت کافی بود. می‌توانست برود کهنه ای بیاورد جلوی در را تمیز کند، لباس های پخش‌وپلا را بچپاند توی کمد و استکان خالی را  از لبه پنجره بردارد. ظرف های نشسته را توی یکی از کابینت‌ها پنهان کند و صندلی های ولو شده را درست بچیند، می توانست تا چای آماده شود جارو هم بکشد. نگاه کرد به ساعت. به زودی می‌آمد و اگر با این سر و وضع در را برایش باز می‌کرد و ریخت و پاش‌ها را نشانش می‌داد چه می‌گفت؟ اصلا اگر همان دم در بالا می‌آورد چه؟. خواست برایش پیغام بگذارد. پیغام بگذارد چه شود؟ او که باید می‌آمد. حتی اگر مطمئن باشد با جسدی طرف است باید می‌آمد جنازه ای را تا جهنم بدرقه کند.  

 

2

کافی‌نت غلغله بود. سرمای بیرون جایش را به هوای دم کرده و پر از بازدمی می‌داد که با رایحه چندین عطر آمیخته بود، انگار از بخور معجونی اسرار آمیز ساطع می‌شد که ساحری برای برداشتن مرز بین حقیقت و دنیای جادو  باید فضا را با آن می‌آیخت. موسیقی ملایمی توی ازدحام ضجه صفحه کلید‌ها نواخته می‌شد. یک کاج مطبق توی گلدانی با نقش و نگار تخت جمشید به نشانه کریسمس تزیین شده بود. باید منتظر می‌نشست تا یکی از میز ها خالی شود. هر کس توی دنیای یخی خودش بود. لبخند می‌زد، جدی می‌شد بعد انگشتان‌اش را می‌رقصاند روی کلید‌ها و منتظر می‌ماند تا از معلوم نبود کجا یک نفر دیگر هم توی دنیای کوچکش چیزی ظاهر کند. پا روی پا انداخت و آنقدر به آدمها و دستگاه ها و تابلو های روی دیوار نگاه کرد تا خودش را پای میز کامپیوتر یافت. آدرسی که در طول این مدت وارد کرده بود دوباره وارد کرد. نه پیغامی ظاهر شد نه کسی به پیغام‌هایش جواب داد. لابد کسی آنجا نبود. نوشت آنجا کسی نیست؟ . نوشته شد آنجا کسی نیست؟ پیغامی ظاهر شد آنجا کسی نیست؟. دو باره نوشت و گویی انعکاس انگشتان‌اش روی کلید ها باز می‌گشت و از صفحه روبرویش منعکس می‌شد. که بود می‌پرسید؟ توی یک حلقه بی‌نهایت افتاده بود از اشکال و کاراکتر ها و پیغام های بی سر و ته که معلوم نبود جواب می‌دهند یا دارند باز‌جویی می‌کنند .

که هستی؟

- منم

 کمال خوبی؟

 -کمال!

 کمال خودت نیستی مگر؟

- تو کی هستی؟

 من! تو کی هستی؟

- من همانی‌ام که همیشه هستم ؟

همیشه که بودی؟

از نک انگشتان‌اش خون نشت می‌کرد و شره‌کنان می‌رفت لای درز های صفحه کلید گم می‌شد و تنها ردی سرخ‌ازش به جا می‌ماند.

 شکلک خندان نه یکی نه دو تا که تمام صفحه را پوشاند. چیزی نشد بنویسد. گفت پس کمال کو؟

شکلک‌ها دوران گرفته بودند و رقصان در خود فرو می‌رفتند.

 پس خودش کجاست؟

 کجایی؟

 جانم؟عزیزم خودم هستم!

 نو بت شماست، خوابید؟ یکی از میز ها خالی شده! حالتان خوب نیست؟ رنگتان! رنگم؟پریده!

 ازدحام آمد و شد‌ها،  ضجه جست و خیز کلید ها و ترقّه دکمه تایید و عطر همان معجون مرموز همه یکباره برگشتند و غلغله یک باره هجوم آورد تا رسوخ کند به اعماق ذهنش.

 کمال نبود. برایش پیغام گذاشت: امشب منتظر‌ات هستم. نه بیشتر نه کمتر. تایید کرد اما پیغام‌اش کجا رفت؟ از تو در توی آینه ها که گذشت کجا منعکس شد؟

3

تمام بعد از ظهر بارانی بود . مبل راحتی را کشاند تا بغل پنجره و پرده کتانی را تا جای ممکن کنار زد. با چند رفت و برگشت کف دست بخار را از روی سرمای لغزان شیشه پاک کرد و تا سه ساعت بعد که زنگ تلفن پازل نیم‌چین افکار‌اش را به هوا پاشید همانطور به امتداد خطوط  باریک شرشر آب که از لبه سقف خانه رو برو ستونی شفاف را تا زمین تشکیل داده بود خیره ماند و تکه پاره های خاطرات دورش را از زیر خاکستر ها بیرون کشید و سعی کرد شاید ارتباط بین آنها را بیابد.

 تلفن را که برداشت گوشی را چفت گوشش کرد گفت: من که از انتظار جانم به لب رسید. آخر چه شد؟ چند لحظه سکوت کرد و متشنج نفس‌هایش را تو داد و مسموم کرد و پس زد. همه‌اش همین؟ بغض‌اش ترکید و گوش داد و گوش داد. تو چه تقصیری داری؟ از کاری که با من کرده سر در نمی‌آورم! سکوت چند لحظه لای خس‌خس بالا کشیدن عصبی بینی، صدای بوق ممتد اتومبیلی از چهار‌راهی دور و غرّش کامیونی که از زیر پنجره می گذشت در متن باران دوام آورد. فریاد زد: دروغ می‌گوید او دارد به همه دروغ می‌گوید، روزها با این حرف های بی حساب و کتابش فریبم داد. من احمق بودم صدایش را پایین آورد: ساده لو بودم! ساده لو بودم که باورش کردم. گوشی را لای شانه و سرش نگه داشته بود و سیم‌اش را دور انگشتان کشیده‌اش تاب می‌داد حالا. از دست هم خسته شدیم . از بس اخم‌هایش را دیدم دیگر حالم به هم می‌خورد. کاش می‌شد ندید!. دو باریکه شفاف روی گونه‌هایش روان شده بود. خیلی وقت است او را نمی‌شناسم. زندگی ما اولش به زندگی می‌مانست باقی‌اش زهر مار بود. تاب سیم را باز کرد و از نو حلقه‌حلقه ها را دور انگشت دیگرش تاب داد. نمی‌توانم حتی اگر برگردیم به خانه اول و سر همان سفره انگشت شهد آلود‌اش را به من تعارف کند نمی‌توانم، بالا می آورم، بالا می‌آورم! نمی‌دانی چه می‌کشم؟ ساکت و اخم آلود ماند و نیمه پایین لبش لرزشی عصبی داشت و فریاد: نه! آنقدر جاها دارد برود و آنقدر آغوش ها برایش باز هست که تا سالها به یاد من نیفتد و...یکی حرفش را برید انگار که نتوانست یک نفس ادامه دهد لای گریه و خس‌خس ها و هق‌هق رشته کلامش را پس گرفت: نمی‌بینمش مگر روزی که همه چیز تمام شده باشد. شمرده ادامه داد یا آزادم کرده باشد یا مرده باشم! مرده باشم را طوری گفت که انگار همان لحظه داشت به بی‌تفاوتی مرده ای با حسرت رشک می‌ورزید.

 

 

4

 حسن علی دست بردار نبود. مثل شمر زل‌جوشن، یک دست قرمز پوش، چکمه های چرمین، ابروان گره خرده بی‌ترحم، خنجر از رو بسته، شاید هم با تو پر دراز و تاب خورده روی کلاه‌خود مفرغی. های رجز می‌خواند و دور تختش می‌گشت. های فریاد می‌کشید و طلبکارانه بد و بیراه می‌گفت. دوباره بلکه صد باره نیم‌خیز شد تا بپرسد چه می‌خواهی که باز جام‌جام شیشه به زمین افتاد و صدای خرده شیشه ها در هم گم شد و دوران اتاق معکوس چرخید و ایستاد. اگر مطمئن بود روح سرگردان حسنعلی است التماس‌اش می‌کرد راحت‌اش بگذارد ولی نبود شاید که زبان حالیش نمی‌شد. حقیقی نبود؟. با چشم نیم باز نفسش را حبس کرد مبادا زق‌زق سرش برسد به انفجار که فریاد زد چه نشسته ای خانم! چرا نمی‌روی پیش تنها یار‌ات که شب را پایش صبح می‌کنی؟ چرا دوباره پای آن لعنتی ننشسته ای که دنیا را پشت سرت فراموش کنی، خانه و زندگی‌ات را همه را با من فراموش کنی و به دوستان‌ات برسی. چه طور به خودش اجازه می دهد تنها دلخوشی‌اش را نیش خنجر کند و از رو ببندد‌اش . حق به جانب گفت دوست دارم! مگر من به کار های تو کاری دارم؟ کجا می‌روی با کیا می‌روی کی می‌آیی. تازه من که از پای این دستگاه لعنتی جایی نمی‌روم.

 چرا بعضی‌ها روح که شدند می‌آیند توی سر آدم لانه می‌کنند. گفت گریه کنم بلکه دلش بسوزد بلکه به مقصودش برسد یا تمامش کند و باقی را بگذارد برای بعد.بلکه از این اتاق بگریزد، ولی فریاد زد، تهدید کرد: بس کن این چت بازی ها را، کاش یک بار هم که شده جای آن صفحه کلید دست‌ات روی من میلغزید! تحدید کرد از همین پنجره می‌اندازمش کف پیاده رو بترکد. تو روح‌ات را به این لعنتی فروختی. چرا؟. چنان غرید چرا که چهار ستون بدنش لرزان نیم خیز شد و زبانش بی اراده چرخید: از من چه می‌خواهی؟ از روح سرگردان حسنعلی، شاید شمر زل جوشن که دورش می‌گشت و عربده می‌کشید و زیر گوشش، لای پوستش و توی سرش شیشه می‌شکست و بر بدنه فلزی تختش فلز می‌سابید.

 

5

 کمال تویی؟ چه وقت است؟ اینجا کجاست که نشسته ایم؟. صدای تعزیه خوان‌هاست! از ما دور می‌شوند یا به سمت ما می‌آیند؟ چرا نشسته ای؟ چرا به من نگاه نمی‌کنی. حسن علی هم تعزیه می‌خواند که صدایش از دور می‌آید؟ کمال بلند شو برویم الان می‌آیند و خیمه شان را همینجا بنا می‌کنند و دور میدانی اسب می‌دوانند. من می‌ترسم کمال! خسته‌ایی؟ چرا نگاهم نمی‌کنی؟ چرا فریاد‌ام به گوشت نمی‌رسد؟ من مرده ام یا تو؟ صدای خودش است! دارد می‌خواند و هوار می‌کشد، با چشمان دریده‌اش می‌درد و پیش می‌آید. اگر تا سر آن تپه بدویم تمام است. آنجا نمی‌آیند. کسی نمی‌آید آنجا تماشا. بیا برویم! الان دیگر می‌شود! مگر نگفتی آزاد نیستی نگفتی نمی‌شود! حالا که آزادم! حالا که مال خودم هستم! مگر نگفتی باشی هستم، چرا مانده ای آخر؟ ببین دارم می‌لرزم. التماس‌ات می‌کنم! الان نه! روشن باش! من خیلی می‌ترسم! چرا نگاه نمی‌کنی چرا نمی‌شنوی دارند می‌آیند! الان ‌می‌رسند و دور میدانی اسب می‌دوانند. یک کرور آدم می‌آیند تماشا. با چشم های دریده شان تکه‌تکه مان می‌کنند. تکه‌تکه می‌شوم! نمی‌فهمی؟  باید تا بالای تپه بدویم . چرا نگاهم نمی‌کنی چرا نمی‌شنوی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟   

6

در که باز شد یک نیم تنه خیز بر داشت داخل، سلام! سلام! کسی نیست؟ اهل خونه من اومدم! پاورچین راه افتاد، از راهرو گذشت، همانطور دستش پشتش پنهان بود. سوییچ‌اش را انداخت گوشه مبل و توی اتاق ها را تک‌تک سرک کشید! هرم نفس های مسموم سکوت با بوی غریبه‌‌ای می‌پیچید و همه جا را پر می‌کرد، گویی می‌خواست همه چیز را جادو کند، صدای تقه بود، صدای ضجه کلید‌ها، صدای هیاهوی کاراکتر‌ها در سکوتی شیشه ای! صدای غریبه ای مکانیکی که توی سرش زنگ می‌زد. در آستانه در اتاق خواب تکیه داد به چهارچوب و گفت سلام‌ام را نشنیدی؟ تایپ کرد انگار، شنیدم !. چرا جوابم را ندادی؟ سلام! مگر نمی‌بینی سرم شلوغه! برگشت و دست پنهانش رو شد، ندید کی انداختش کنار سوییچ، غروب توی سطل زباله دو شاخه پلاسیده رز بود که لای کثافت ها می‌شد سرخیش را تشخیص داد! آمد نشست کنارش! چه کار می‌کنی؟ هیچ! با کامپیوتر مشغول‌ام. گفت این را که می‌بینم. با که چت می‌کنی؟ اینتر کرد می‌بخشی! نمی‌توانم صحبت کنم. تا شب خدا نگه دار. آمدی از کارم سر در بیاوری؟ آمدی ببینی دارم چه می‌کنم؟!. دیگر تایپ نکرد بلکه جیغ کشید! از جانم چه می‌خواهی با این نگاه هایت با این پاییدن هایت! چرا  اذیتم می‌کنی! میخواهی از چه سر در بیاوری! بی‌اجازه‌ات که جایی نمی‌روم، زنگ که زدم چرا اشغال بود؟ با فلانی که رفتی چرا دیر آمدی؟ امروز چرا این کار را کردی؟ دیروز با کی صحبت کردی؟ فکر کردی نمیدانم چرا می‌آیی کتاب‌هایم را زیر و رو می‌کنی ، گوشه پس گوشه ها را سرک می‌کشی و خودت نمی‌دانی چه می‌خواهی. دنبال چی می‌گردی آخر؟ دست از سرم بردار. از اتاق بیرون دوید برود خودش را بیندازد روی تخت و صورتش را توی بالش فرو ببرد  و هق‌هق کند. برای خودش اشک بریزد؟ دلش به حال که می‌سوخت؟ چشمان اشک آلود‌اش را آنقدر به هم فشرد تا نگاه آخرش را فراموش کند. اما نشد! مگر می‌شد گریه کند و یاد او نیفتد، یاد خودش نیفتد، یاد کمال نیفتد، یاد غم و غصه های تمام عالم نیفتد. یاد آن روز اول نیفتد. گفت سیما بالا می‌آورم می‌فهمی؟ بالا می‌آورم! تاریکی را توی دستان‌اش جمع کرد و صورتش را فرو برد توی تاریکی. بس کن دختر خوش تیپ نیست که هست، با تحصیل و کمالات نیست که هست، دیگر چه می‌خواهی؟ خوشبخت می‌شوی، مگر خوشبختی چیست؟ گفت گریه کنم بلکه ولم کنند، بلکه دست از سرم بردارند، بلکه بگذارند توی اتاقم فراموش شوم، اما نشد! نگذاشتند آنقدر بگرید که دلش آرام شود. حالا آن اشک ها را هم باید می‌ریخت با این تفاوت که دگر نه فقط خودش که کسان دیگری هم بودند که زندگیشان با زنده بودن او گره خورده باشد. خودش گره زده بود؟ مادرش بافته بود؟ از کی آرامشش به فنا رفته بود؟ گفت به آنها چه کار داری؟ فریاد زد از دستم خسته شده‌اند ! سر‌بارشان‌ام؟ هستم لابد که می‌خواهند رد‌م کنند. دوستت دارند! دروغ می‌گویند سیما! آنها به تو هم دروغ می‌گویند.

 شب کی رسید؟ آدم به حقیقت تساوی بین ساعت ها و ثانیه ها شک می‌کند گاهی. آمد و بی صدا کنارش نشست روی تخت. گفت از من دلت گرفته؟ به خدا آمده بودم کنارت بنشینم حالت را بپرسم! برایت گل خریده بودم! اینهاش این هم یک کارت اینترنت بدون محدودیت! هرچه تو بخواهی، خوب؟! صدایش نزدیک شده بود، آرام شده بود و لرزان و گرم، توی تاریکی وهم آلود، از جایی نزدیک تر از گوشها نوازش می‌کرد. گفت حالم خوب نیست! دارم بالا می‌آورم! خیز برداشت از دهانه تاریکی اتاق بیرون جست تا آن طرف راهرو پشت دری که بهم کوبید، آنجا که باید می‌بود به آرامش برسد.

 کاش می‌انداختش بترکد، آنوقت می‌توانست بهانه ای بیابد که دنبال‌اش راهی شود و بترکد و دیگر خواب حسن‌علی را نبیند تا هر شب توی خوابش تعزیه نگیرند و یک کرور آدم نیایند تماشا و حسن‌علی یا شمر زل‌جوشن خنجر از رو بسته های بکشد و داد بزند و بغرد و فلز بکوبد روی فلز و لگد بزند به چهار ستون تختش، لرزه بیندازد به تمام وجود‌اش! های بکشد، از خواب بپرد بپرسد از من چه می‌خواهی؟ از روح سر‌گردان حسن‌علی شاید، از حسن، از کمال، از خودش. از من چه می‌خواهی؟

7

سرش را از آن سمت که تیر می‌کشید برگرداند تا دیگر به چرخش منحوس عقربه های بی تناسب خیره نباشد. اگر می‌آمد حالا اینجا بود؟ اما نیامد. نیامد تا ببیند همه چیز ویران شده و یک نفر زیر آور نفس آلوده می‌کند و جان پس می‌زند. حالا ذق‌ذق سرش از انفجار می‌گذشت حتما که دیگر فراموشش می‌‌کرد. حسن علی گور به گور شده هم فحش‌هایش را نثار کرده بود و با چشمهایش دریده بود و پاره‌پاره ها را رها کرده بود به حال خود. رها شده بود روی همین تخت بپوسد، روی همین تخت گوشه همین اتاق سال‌ها بگذرد و تنها همدم‌اش همین تارهای عنکبوت سمجی باشد که دست بردار نبود، توی تارش بالا و پایین می‌رفت و غیب می‌شد تا دوباره برگردد از گوشه ای دیگر غافلگیر‌اش کند.

ظرف شیرینی را سراند طرف‌اش لبخند زد تمام شد! یکی گذاشت گوشه دهانش، شیرین بود؟ آزادم! بلند شد بچرخد، نچرخید، نشست گفت: خوب نیست؟ چرا خوب است! ولی از حالا به بعد چه؟ سوز سردی می‌آمد وقتی گفت از حالا. نگاه کرد بلکه پنجره ای باز مانده باشد و برود ببندد و دوباره بیاید روبرویش بنشیند توی چشمانش ضل بزند بخندد، که چه؟ بعد چه کند؟ بگوید آزادم و او بگوید از حالا به بعد؟یخ کند باز!

 راهرو ها شلوغ بود و بی انتها می‌نمود. باریکه ای از ازدحام دنبال هم تا بی‌نهایت رج شده بود تا تماشایش کنند و جلویش بپیچند و به‌اش تنه بزنند. پیغام دهند، لبخند بزنند و دل بسوزانند و نصیحت کنند و عذر خواهی کنند و با ماشین بیایند بوق بزنند، جلو عقب کنند، غیب و ظاهر شوند و بازی کنند و بازی‌در بیاورند و بازی بخواهند! چشم باز کرد، دیر شده! برای بلند شدن و جمع و جور کردن، برای جارو زدن و چای گذاشتن، دیر شده برای جلو آینه نشستن و دستی توی چشم ابرو بردن و گوشه چشمی خط انداختن که ببیند و بگوید چشمان‌ات چه زیبا شده! مگر توی تاریکی هم چشمهایم را می‌بینی؟ که بود برق ته چشمانش را نبیند؟ لاغر شده ای دختر! خوشگل شدی! کبک‌ات خروس می‌خواند! ضل زد توی تاریکی بلکه کور سویی ببیند! یاد حسن افتاد که صدایش نزدیک می‌شد و گرم و وهم آلود وقتی می‌گفت هرچه تو بخواهی! فراموشش کرد، توی تاریکی چشم بر هم زد، سیاهی لغزید روی تاریکی، تاریک بود، شب کویر! لایتناهی و گم شده، گفت چشم هایت قشنگ می‌بیندم. از کجا داشتند می‌دیدنش آن چشم ها؟ ترسید بگوید نمی‌بینمت. هرچه لمس کرد ندید! تاریکی را بو کشید و کویر را تا اعماق گم شده‌اش پیمود، ترسید بگوید نمی‌بینمت، مثل حالا چیزی نمی‌دید.

آخرین بار گفته بود اگر نیامدی دیگر نمی‌بینمت! باور نکرد شاید که قسم خورد به جان خودت، برای آخرین بار پیغام خواهم گذاشت و اگر نیایی!! کمال پرسید بچگی نیست؟ بچگی بود؟ مگر کم بچگی کرده بود؟ از کی بچه مانده بود، بچه ای نا آرام؟پرسید می‌آیی؟

توی تاریکی ضل زد بلکه چیزی ببیند، می‌دانست  نمی‌آید که رویش را برگرداند یا دیگر مهم نبود؟ از گردش عقربه های بی‌تناسب به تنگ آمده بود، چه بی‌هوده فواصل بین ساعت ها و ثانیه ها را کش می‌آوردند. از فاصله ها حالش به هم می‌خورد. چشمانش را بست. یک دسته تعزیه خوان از دور می‌آمدند، طبل و دهل می‌زدند و یکی داشت می‌خواند. کمال بود که لباس شمر به تن داشت! کاش می‌توانست تا بالای تپه بدود. با خودش گفت سیما من مرده‌ام یا تو؟ باید تا بالای بلندی می‌دوید‌، تنش رمقی نداشت تا نفس پس بزند، ذق‌ذق سرش از مرز انفجار گذشته بود.

27 اردیبهشت ماه 84  

 

مهدی گلسرخ
دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بيرون

اگر پایی باشد می‌رویم، یک روز راه می‌افتیم توی همین خیابان و تمام کوچه پس کوچه ها را سرک می‌کشیم. میلاد و رحمان را هم می‌بریم تا هولشان به دلمان نماند که تنها خانه مانده اند. هر جا که خسته شدی ماشینی کرایه می‌کنیم. می‌گویم از توی کوچه پس کوچه ها عبور کند، توی خیابان که می‌رود آرام حرکت کند تا تک تک آنهایی که توی پیاده رو ها رفت و آمد می‌کنند را هم ببینی. مردم را ببینی! جوری می‌گویی اسیر دیوار های این خانه شده ام انگار بیرون خبری هست. نه! یک عالم خلق خدا زیر آفتاب شر و شر عرق می‌ریزند و این طرف و آن طرف می‌روند. کی می‌داند از کدام خانه بیرون زده اند و توی کدام کوچه پس کوچه گم می‌شوند؟ شب و روز هم سرشان نمی‌شود.

صبح که قبراغ بلند شدم و دیدم سرحالم گفتم بروم برایت نان بگیرم. تو هنوز خواب بودی، یا نبودی. توی خنکی نیمه روشن صبح برای خودم لنگر انداختم  و خوش‌خوشان تصنیف آمد نو بهار را زمزمه کردم و رفتم تا دکان نانوایی یک سنگک بگیرم. چند نفری با چشم های پف کرده به انتظار ایستاده بودند. سر حال بودم، بوی نان داغ هم مست می‌کرد. سلام کردم، یکی دو نفر سر تکان دادند و باقی ملتفت نشدند. شاطر رقص نان می‌کرد و همه مسحور تماشا. گفتم استاد خدا قوت و لبخند زدم، یکی دو نفر چپ‌چپ نگاهم کردند. یکی گفت هوی ته صف! گفتم چشم، آخری کیست پشتش بایستم؟ کسی جواب نداد. صف توی صف بود. رفتم پشت یکی که فکر ‌کردم نفر آخر است ایستادم. جوان قد بلندی بود که عینک دسته صدفی به زحمت روی بینی استخوانی اش بند شده بود، گردن کشید و از آن بالا بر‌اندازم کرد و گفت: چرا ایستادی اینجا؟ گفتم کجا بایستم؟ گفت مگه من آخرم؟ گفتم پس آخر کجاست؟ آقای ریش قرمز میانسال و خواب آلودی را نشان داد که از پشت شیشه های گرد آلود دکان به رقص نان شاطر چشم دوخته بود. پرسیدم آخر شمایید؟ تنوره کشید من آخرم؟ گفتم چه می دانم! جوان عینکی از آن بالا گفت من که آمدم شما نبودید! ریش قرمز صدایش را بلند کرد که نمره عینکت بالا رفته جانم! دو ساعت است اینجا ایستاده ام، تو کجا بودی؟ مگر نه پدر جان؟ همه خیره شدند به پیرمرد که بگوید آری شاید هم نه! گفت نمی‌دانم! ریش قرمز عصبانی شد، از آن بالا جوان متلکی پراند، آن یکی آمد هلش بدهد این یکی خواباند زیر گوشش، حالا این بزن آن بزن. نبودی ببینی چه دعوایی برپا شد. مردها ایستاده بودند به تماشا. زن ها توی همهمه بعد هر مشت لگدی که می دیدند دست روی دهان جیغی قورت می‌دادند، دو نفر هم داشتند از خنده ریسه می‌رفتد. شاطر رقصش را رها کرد آمد سرشان داد کشید آمدیم جداشان کنیم ول کن نبودند! غائله که تمام شد تا بجنبم دیر شد و نان هم بی نان، این بود که صبح اوقاتم تلخ بود و پیراهنم تا سه تا دکمه جر خورده بود و وقتی گفتی نان آنجور جواب دادم.

خواستی می رویم تو هم ببینی‌شان. دیدن ندارد! خلق خدا هستند که ایستاده‌اند توی صف. تو که دلگیر شدی گفتم چه گناهی داری، دوباره خلقم خوش شد و همان نان دیشبت از نان داغ سنکگ هم بیشتر چسبید. آرامم که کردی راهی شدم بروم سر کار. ماشین را تا سر کوچه نرانده بودم که به تته‌پته افتاد و خاموش کرد. بار اولش که نیست! هرچه به ریش نداشته قسمش دادم و توی دل و روده‌اش دست بردم روشن نشد که نشد! قطعه معیوب دارد و باید تعویض شود. تعمیر کار بار ها این را گفته. صاحب ماشین که نم پس نمی‌دهد، امروز و فردا می‌کند، می‌گوید فعلن بساز تا تعمیر کاملش کنم می‌پرسم کی ؟ می‌گوید شاید یک هفته دیگر . موضوع مال شش ماه پیش است!. گفتم هلش بدهم تا یک گوشه بعد چاره ای پیدا کنم. دو تا جوان با موتور می گذشتند گفتم تا کمکم کنند از وسط خیابان برش دارم. گفتند دیرمان شده. یکی دیگر آمد نایستاد. لنگان لنگان تنهای زور زدم، به هزار زحمت یک تکه می‌جنبید. می‌بینی که جثه ندارم! دو تا شیر زن که تماشا می‌کردند دلشان سوخت آمدند کمکم. خواستم نگذارم ، دیدم دیر شده و دارند هل می دهند. ماشین هم جان گرفته بود و راحت رسید آن طرف خیابان. با خودم گفتم عصر که برگشتم خانه برایت تعریف کنم سر کوچه مان چه سرم آمد. تا ظهر توی گاراژ زیر دست اوستای مکانیک ایستادم و برای کار نکرده صبح توی هرم گرما شر و شر عرق ریختم. بعد ظهر هم شروع کردم دنده کشیدن و توی خیابان های شهر دنبال مسافر بالا و پایین رفتم. پای صحبت این مردم هم که بنشینی همه شان برایت از غصه و گرفتاری هاشان درد و دل می‌کنند. یک نفر پیدا نشد توی ماشینم بنشیند و بعد سلام و احول پرسی از روز بهاری تعریف کند و از شادی و خوشی بگوید. چیز با مزه ای تعریف کند تا با هم بخندیم. با خودم می‌گفتم امروز هم تمام شود و برگردم توی همان چهار دیواری دوباره خلقم باز شود. از میلاد و رحمان درسشان را بپرسم و حرف و صحبتی بکنیم. لا اقل با هم که هستیم کمی بخندیم. غروب ماشین را تحویل صاحبش دادم توی تاریکی که می‌آمدم خانه لنگان‌لنگان تصنیف مرغ سحر را زمزمه می‌کردم و فکر می‌کردم از کجای امروز برایت تعریف کنم.باور کن توی این چهار دیواری بهتر می‌شود نفس کشید.بیرون که خبری نیست. یک روز می رویم تو هم بینی چه خبر است. اگر پایی باشد می‌رویم، یک روز راه می‌افتیم توی همین خیابان و تمام کوچه پس کوچه ها را سرک می‌کشیم.

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website