چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤

آدمک برفی

دیشب آنقدر پشت این پنجره برف بارید

که دیگر ندیدمت چگونه افراشته ماندی

                                                         آدمک برفی من...

این همه سرما را چگونه تاب داری؟

آنجا که ایستاده ای

                        سوز می‌کاودت

                                             رعد می‌ترساندت

                                                                     برق می‌لرزاندت

و تو استوار و صبور به دانه های رقصان برف چشم دوخته ای

به چه می‌اندیشی آدمک سپید روی من

   سپید جامه

                  سپید قامت

                                     سپید قلب

                                                      به چه رنگ می‌اندیشی؟

در چشمان ذغالیت اخگری نیست از امید

لبانت به سنگ‌چینی مهر سکوت خورده اند

و کلاهت را بوران هر شب به غارت باد  می‌گرداند دست به دست

و تو دست ها گشوده ای چه در آغوش کشی یار سرد و صبورم؟

کدام فصل مال توست!

وقتی از پایان این یخبندان اشک شوق فشانی

چشمان سیاهت را چه کسی از زمین بر خواهد داشت؟

گرما پیکرت را ذره ذره خواهد درید

چشمدان بلورینشان خیره اند هنوز

                                            پاسبان دشت های زمستان!

سبزه پاهایت را سست خواهد کرد . به چه ایستاده ای اینجا؟!

عاقبت محوت می‌کند

                             مثل سوز

                                          مثل برف

به چه تکیه کرده ای استوار و سرد؟

                                            به چه رنج ایستاده ای ؟

                                                       به چه رنگ می‌اندیشی؟

 

مهدی گلسرخ
جمعه ۱٦ دی ،۱۳۸٤

سقوط

سقوط

تا چتر را نگه می‌داشتیم بالا سرش از باران در امان بماند٬ انگار جلوی دیدش را گرفته باشیم دست لرزانش را می‌آورد بالا میزدش کنار. نگاه ماتش به جایی گیر نمی کرد٬ بی‌خودی دودو می‌زد. اصرار می‌کردیم٬ دو باره پس می‌زد٬ خیال می‌کردی راه نفسش را تنگ کرده که اینجور می‌کند. قطرات آب از سر و رویش شره می کرد و از بینیش حتی می‌چکید . ترحم انگیز پتو را دور خود پیچیده بود و به گوشه ای خیره داشت نگاه می‌کرد. سیگار تعارفش کردند اعتنا نکرد . زنده ماندنش عین معجزه بود٬ از این ارتفاع سنگ هم که سقوط می‌کرد تکه تکه می‌شد. ماشینش دو متری لبه پرتگاه پارک بود. سوییچ هم روش. آنها که اول رسیدند می‌گفتند درش هم باز بود و آهنگ به شدت ضرب گرفته بود و بس که بلند می کوبید تو کوه و کمر می‌پیچید. حالا منتظر آمبولانس و پلیس ایستاده بودیم . یکی که می‌گفت دکترم معاینش کرد. دریغ از یک قطره خون که از بینیش آمده باشد . فکر کردیم شاید حالش بهم خورده و لب پرتگاه که آمد بالا بیاورد سرش گیج خورده و ناغافل افتاده پایین. یک نفر هم گفت بلکه نیفتاده باشد و با پای خودش رفته باشد پایین. دوباره با احتیاط نگاهی انداختیم ته دره٬ انصافاٌ عمیق بود و آن پایین خط رودی باریک از بین سنگ ها و سخره ها پیچ و تاب می‌خورد و ما از این بالا خروشش را می‌شنیدیم. رفتیم و برای چندمین بار پرس و جویش کردیم. نگاهمان هم نمی‌کرد . گفتیم برای چی رفتی آن پایین؟ چیزیت افتاده بود آنجا رفتی بگیری؟ آن پایین خبری بود؟ حالت بهم خورد؟ خواب رفتی؟ کسی حلت داد؟ هر کسی چیزی می‌گفت ولی انگار کر باشد همانجور مانده بود. یکی گفت ولش کنید ما هرچه کردیم هیچ نگفت. اول که رسیدیم دیدیم آن پایین یکی به پشت کنار رودخانه افتاده . ریسمان جور کردیم تا یک نفر رفت پایین و با دردسر آوردیمش بالا. از اینجا شک نداشتیم مرده باشد. ولی می‌بینید که...

"پس ندید پرت شده باشد ؟"

"با طناب که نرفته پایین" .

" سخره نوردی؟" سرش را هم تکان نداد که هستم یا نه!

 "نام و نشانش چیست ؟"

 شانه بالا انداخت که چه می‌دانیم.

 "توی ماشین چی داشت؟"

 هیچ! آن هم مثل خودش ٬ بی نام و نشان! نه می‌داند از کجا آمده ٬ چه جور رفته پایین...

 باران اول قطره قطره شروع کرد و کم‌کم رگبار شده بود و داشت سیلاب راه می‌انداخت٬ جمعیتی که ایستاده بود از هر طرف روان می‌‌شد٬ بعضی دویدند سمت ماشینشان بروند. آسمان تنگ و تار بود و باران به شدت همه را زیر شلاقش می‌گرفت. هنوز مستأصل بودیم که توی هیر‌ویر یکی فریاد زد: "این دارد چکار میکند!" همه برگشتیم که چه شده؟ دیدیم پتو آب گرفته روی زمین پهن است  و از آن قیافه نحیف و لرزان شگفت زده اثری نیست. از لبه پرتگاه که ایستاده بودیم آن پایین کناره رود خانه یک نفر به پشت افتاده بود و باران داشت می‌شستش. رودخانه گل آلود و خشمگین تر تن به سخره ها می‌کوفت و گیج و کف آلود٬ پیچ و تاب می‌خورد . آنها که زیر باران مانده بودند خودشان را کشاندند زیر نزدیک ترین چتر و حالا همه ساکت تماشا می‌کردند! 

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website