چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۳

نا گفته ها

بعضی چیزها آدم را ناخواسته به سکوت وادار می‌کنند بعضی دیگر با فریاد همراه می‌شوند. این اواخر در یک نشریه اینترنتی که تا به حال اسمش را نشنیده بودم از آنجایی که اصولا با محتوایش هم خوانی ندارم هزار سال دیگر هم وقتی برای خواندنش صرف نمی‌کردم چیزی پیدا شد که واقعاً ناراحتم کرد. یک عده بدون هیچ اجازه و مشورت یکی از داستان های مرا منتشر کردند و نام من و داستانم را با رنگ و مایه سیاسی برجسته در صفحه اول قید کردند. من داستان دهن کجی را با هیچ نیت سیاسی، جناحی، فمینیستی و هزار برچسب احمقانه دیگر ننوشتم، تنها نگاه شخصی من به اطرافم  بود بدون هیچ گونه گوشه کنایه.

وبلاگ فضایی است برای ابراز عقاید و نوشتن افکار شخصی و من احساس می‌کنم دوست دارم حرف هایم را با زبان داستان برای دوستانم بیان کنم ولی به هیچ  وجه حاضر نیستم سفره ای پهن کنم و یک سری  داستان را رویش بچینم که هر کس بیاید و برای جوری بارش یکی را بردارد و مثلا با نام داستان های کوتاه – دردهای بزرگ با انگیزه های مختلف کنار مطالبش  منتشر کند. هرچند انتظار ندارم هیچ قانونی هم از حقم دفاع کند اما وقتی این به اصطلاح نشریه حاضر نیست هیچ توضیحی برای این کارش به من بدهد مجبورم دوباره به صفحه خودم پناه بیاورم و این بار یک سری ناگفته ها را بگویم و در کنارش عنوان کنم که مطالب من جز چند جای مشخص تا به حال برای چاپ یا انتشار به جایی سپرده نشده. 

عاشق حقیقتم، زیاد مطالعه می‌کنم، از خواندن کتاب لذت می‌برم، فکر می‌کنم زندگی همان اوج غرق شدن در یک  داستان، اندیشیدن به معانی و پیدا کردن روابط بین آنها است، اسمش را می‌گذارم تجربه زندگی کردن، وقتی از خواندن یک نوشته زیبا از هر نوع  و از هر شخص به وجد می‌آیم و سرشار از یک حس نا گفتنی می‌شوم، مثل آدم سراپا شاد و سرمستی که بخواهد همه اطرافیانش را به حال خود درآورد و شادیش را با همه قسمت کند یا مثل یکی که منظره زیبایی را دیده باشد و بی طاقت فریاد بکشد و با اشاره همه را متوجه آن ابهت و شکوه کند من هم نمی‌توانم در برابر چیز هایی که می‌بینم یا درک می‌کنم چیزی نگویم، چیزی ننویسم، کاری نکنم. گاهی حاصل این عکسالعمل می‌شود یک شعر، گاهی یک داستان، گاهی دو بند یادداشت بی هدف در هر گوشه سفیدی که پیدا شود و گاهی هم آنقدر بزرگ که می‌شود کتابخانه مجازی داستان های فارسی. وقتی کار ساخت و آپلود و غیره کتابخانه تمام شد نمی‌دانستم چه کار کنم!، فریاد بزنم و همه را خبر کنم یا برای تک‌تک آدم هایی که ارزش کتاب را می‌دانند نامه بنویسم و دعوتشان کنم؟ ایجاد بزرگترین بانک کتاب های داستانی روی اینترنت آرزوی بزرگ من بود چون این احساس را در من ایجاد می‌کرد که وظیفه ام را تا جایی که در توانم بود برای یک کار فرهنگی انجام داده ام. اما وقت فریاد زدن از شوق زبانم بند آمد فقط در یکی از پست هایم تنها در نیم خط نوشتم کتابخانه افتتاح شد. ولی خدا می‌داند چه شب و روز ها تک و تنها روی همین کار به ظاهر ساده وقت صرف شد البته اگر دانشجو نبودم و از جنبه اقتصادی مشکلی نبود کاری که ارائه می‌دادم خیلی بیش از این ها بود. در این کار سر سوزنی نیت سود شخصی نبود و نیست، نه اینکه من اولی باشم چرا که قبل از من دوست خیلی عزیزم در کتاب های رایگان فارسی هم بنیان این کار را گذاشت اصولا این امور نیاز به سرمایه ندارد تنها کمی همت می‌خواهد و جدیت.

 هنوز هم فکر می‌کنم مگر می‌شود ایرانی بود و سواد داشت و از داستانهای هدایت، چوبک، ساعدی،صادقی و...گذشت مگر می‌شود گلشیری و معروفی را نشناخت با شاملو غریبه بود از فروغ ساده گذشت و با اخوان و مصدق و مشیری به اوج قله ها نرفت. نمی‌شود چخوف نخواند یا در جادوی مارکز غرق نشد. کتابخانه را ساختم تا این داستان ها و مطالب را همه بی دردسر بخوانند. آنچه که یافته بودم به همه هدیه کردم. حتی چند کتاب الکترونیکی هم منتشر کردم از قبیل مجموعه داستان های چخوف و گزیده داستان های صادق چوبک و... که همه توی کتابخانه جلوی چشم هست. اگرچه از سیل جدید ترین ویروس های ریز و درشت علاقه مندان که روزانه به آدرس کتابخانه ارسال می‌شوند کم نمی‌شود اما اعتراف می‌کنم همان یک پیام تشکر یا یافتن کتاب مورد نظر که به دستم می‌رسد به همه چیز می‌ارزد اسمش را می‌گذارم تجربه زندگی کردن، چون شعف آور است شما نه پولی نصیبتان شده و نه به کسی ضرر زدید. ولی شادید مثل وقت هایی که یک کار خوب می‌کنید. این باید قشنگ باشد حداقل برای من این طور است.(1)

مهر ماه من است. اگر از بازگشایی مدارس صرف نظر کنیم(2) مهر از نظرم خیلی زیباست گویی دستی نامرئی پیوسته مرا به این ماه خوش رنگ و لطیف پیوند می‌زند ماه تولد من است، ماه تولد وبلاگم و ماه خیلی اتفاق های زیبا که ناخواسته از مهر آغاز شده‌اند و من حکمتش را نمی‌دانم. خوشحالم از این که هنوز وقتی اولین پست وبلاگم را با آغاز مهر می‌خوانم به خود می‌گویم همان چیزی است که می‌خواستم باشد. واقعاً در این دنیای مجازی غیر از مکان زمان هم بی معناست. چه راحت می‌شود دوست شد و چقدر راحت تر می‌شود فراموش کرد. نه مسئولیت هست نه بازخواست شما آزادید بین این همه افکار قدم بزنید و بگذرید. زیباست که می‌شود با وجود این قانون سست ارتباط بین انسان های مجازی باز هم دوستی و محبت ، خوبی و خوش قلبی را بی کم و کاست و پر حرارت تر از دنیای ظاهر، از وراء این همه فاصله حس کرد. در خانه مجازی ام با دوستان حقیقیی آشنا شدم که مطمئنم اگر نبودند من هم از خیلی وقت پیش دیگر اینجا نمی‌ماندم. نمی‌شود تک تک این عزیزان را نام برد ولی می‌توانم بگویم به خاطر محبت بی کرانی که همیشه نسبت به من دارند از تک تکشان تشکر میکنم و روی ماهشان را می‌بوسم. زیبا ترین مطالب را در نوشته هاشان خواندم تا جایی که گاهی هیچ حرفی برای گفتنم نمی‌ماند.  

از جاهایی که شاید مطالبم به چشم بخورد می‌توانم از سایت های سخن و گاهاً کلاغ و چند سایت دیگر مثل سایت خانم صادقی نام ببرم. از میان نشریات تنها با شرقیان همکاری می‌کنم که واقعاً خواندنی است. به خاطر بچه های خوش ذوق و دوستان پر تلاشی که مطالبشان آنجاست و مدیریت دوست خوبم آقای منصور که جداً برای هفته نامه زحمت می کشد واقعاً کار قشنگی شده.

در پایان فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه تبریک می گویم و ساعاتی روحانی و پر شکوه را برای همه عزیزان آرزو مندم. التماس دعا.

 

 

پی نوشت:

(1) از بابت آن ویروس ها و به اصطلاح هکر های ریز هم مشکلی نیست چون لااقل آنقدر اطلاعاتم در این زمینه با لا هست که اگر می‌خواستم در زمینه هک، کرک و امنیت شبکه وبلاگی بسازم مطالبم چندین و چند برابر حالا بود. 

(2) دلیلش را قبلا در مطلبی با نام " و اگر مهر ماهی مهربان بود..." نوشتم و توضیح دادم که همیشه آغاز مدسه مرا یاد خاطره ناخوشایندی می‌انداخت

 

مهدی گلسرخ
یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳

راه های سرنوشت

در زندگی همه ما نقاط عطف بسیار است، نقاطی که راه های سرنوشت از هم جدا می‌شوند. گاهی با یک تصمیم، گاهی از نتیجه یک امتحان، گاهی در امتداد یک حادثه جویبار زندگی پیچ و تاب می‌خورد و بسترش را عوض می‌کند.

خیلی از این لحظه ها را همان زمان درک نمی‌کنیم. بعدها که پشت سر را نگاه می‌کنیم با خود می‌گوییم چه ساده ازش گذشتیم. یک روز صبح اتفاق افتاد یا عصر جمعه ای ابری فرقی نمی‌کند، برایش تشکیلاتی قائل نشدیم نه مراسمی نه یادداشتی، و نه یک عکس یادگاری، خیلی ساده، خیلی معمولی، مثل روزهایی که آمدند و رفتند، مثل زندگی.

اما فراموش نکنیم به نوعی به آن لحظه ها مدیونیم. خیلی هاشان را دوست داریم شاید چون آیاتی بودند که نازل شدند تا ایمان بیاوریم به امید، به این که زندگی هرگز قابل پیش‌بینی نیست. نمی‌شود در روزهای سخت افق پیش رو را دید و از ادامه راه سرباز زد و از زندگی دل کند.

کاش حرمت لحظه های سرنوشت ساز زندگیمان را نگه داریم، گاهی در خلوت بیندیشیم از کدام چهارراه ها گذشتیم و از چه بیراهه ها نرفتیم. از کجا آمدیم، کجا هستیم، به کجا می‌رویم.

مهدی گلسرخ
پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳

نياز

داستان نیاز

زن جوان ایستاده بود و سرشار از احساس دریاچه زیبا و طبیعت بکر اطراف آن را تماشا می‌کرد که دو دست گرم از پشت سر آرام دید چشمانش را پوشاند، زن غافل گیر و ذوق زده شده بود. با انگشتان سفید و کشیده شروع به لمس کردن آن دو دست کرد. دستان استوار و گرمی بود که می‌توانست به بازوانی قوی و سینه ای پهن و مردانه ختم شوند. زن نفس عمیقی کشید و پیروزمندانه، مثل اینکه پی به پاسخ معمایی برده باشد نام نامزدش را صدا کرد. داستان لطیفش را چند بار دگر روی آن دستهای زمخت کشید و نام نامزدش را به زبان آورد اما همچنان هیچ جوابی نشنید. کمکم گونه هایش از حرارت آن دست های غریبه داغ تر و داغ تر می‌شد، انگار می‌توانست ببیند که چگونه پیشانی عرق کرده اش سرخ تر و سرخ تر می‌شود. پلکهایش به هم فشرده می‌شد. سعی می‌کرد دستها را از چشمانش جدا کند اما نمی‌توانست. انگار هنوز صاحب این انگشتان پهن و چندشناک که روی گونوانش چم بره زده بودند مصر بود زن جوان ماهیتش را حدس بزند. چشمانش را به سختی گشود، از لای درز انگشتان به هم تنیده دریاچه و اطرافش قطعه قطعه شده بود. توی زندانی افتاده بود و شکنجه می‌شد. سعی کرد بر همه چیز مسلط باشد نمی‌خواست خود را ببازد نامزدش همین اطرف دنبال هیزم می‌گشت تا آتشی به پا کنند. اگر فریاد می‌زد حتما صدایش را می‌شنید. این بار جسورانه انگشتانش را در امتداد دستهایی که دور چشمانش حلقه شده بود بالا برد، اما هرآنچه از آن انگشتان و مچ و ساعد می‌یافت بیشتر بر وحشتش می‌افزود. چند بار دیگر از نامزدش خواست بس کند و تاکید کرد او را شناخته. اما گویی این دستها بر بالین چشمانش جا خوش کرده بودند و قصد جنبیدن نداشتند. هرچه سعی کرد صدایی از پشت سر تشخیص نداد تا در شناسایی مرد غریبه کمکش کند. دهانش خشک شده بود و قلب در چشمانش می‌تپید. کمکم از این شوخی زننده متنفّر می‌شد، تقلا کرد و سعی می‌کرد خود را از این چنگال شوم رها سازد. شروع کرد به فریاد زدن روی انگشتان به هم بافته ناخن می‌کشید و خود را به این طرف و آن طرف پرت می‌کرد هرچه بیشتر تلاش می‌کرد، اختاپوسی که صوتش را پوشانده بود سمج تر بر کاسه چشمان قربانی اش فشار می‌‌آورد، نامزدش را صدا می‌کرد و کمک می‌خواست، صدای دسته جمعی پرندگان را می‌شنید که ناگهان می‌پریدند. به دستهای بیگانه آویخته بود و جیغ می‌کشید، تا آنکه از فرط هیجان و وحشت بی‌هوش روی زمین افتاد.

چند دقیقه بعد وقتی چشمانش را بازد کرد دنیا پیش چشمش تار و مخوف می‌نمود چند بار پلک زد، سرش روی پاهای نامزدش بود، صورتش از نم آب خنک دریاچه که که به صورتش پاشیده می‌شد لطیف و بچه گانه شده بود. چشمانش پف کرده و پرخون بود و جوی اشک، انگار سدی برداشته شده باشد طغیان کرده بود. مرد جوان که هنوز از حالت نامزدش مبهوت بود، وحشت زده اما آرام و با حوصله از او پرسید چه اتفاقی افتاده؟ زن اشک می‌ریخت و دور خودش جمع شده بود. پرسید پس تو کجا بودی. مرد به کوپه هیزم ولو شده روی زمین اشاره کرد و پیراهن پاره اش را نشان داد و گفت عزیزم دنبال هیزم بودم که ناگهان داخل گودال پر از خار و خاشاک سقوط کردم تا صدای فریادت را شنیدم خودم را رساندم و دیدم بی‌هوش افتاده ای. چه اتفاقی افتاده؟ زن انگار که از گرداب مرگباری جان سالم به در برده باشد خود را در آغوش نامزدش انداخت و زار زار ‌گریست و بریده بریده  ماجرا را تعریف می‌کرد. مرد جوان با ظاهری متاثر و غضبناک سعی کرد همسرش را دلداری دهد، از او خواست آرام باشد و بلند شود تا از آنجا بروند. زن آسیبی ندیده بود تنها وحشت زده بود و شکسته. سرخی جای دو دست روی گونه هایش مانده بود انگار سایه ای انگشتانش را دور چشمان زن به هم بافته بود و قصد رها کردن نداشت. بازوی قوی نامزدش را محکم چسبید و با تمام وجود سعی می‌کرد به آن تکیه کند و خود را سرپا نگه دارد. مرد نیز با ظاهری آشفته اما استوار و قدرتمند با یک دست یک بغل چوب خشک را حمل می‌کرد و دست دیگر را دور شانه های زن که حالا با تمام وجود احساس امنیت می‌کرد حلقه کرده بود. پیراهن مرد پاره شده بود، سر و صورتش زخمی بود. روی انگشتان خار گزیده اش رگه های خون تازه می‌درخشید. موازی و کش‌دار، انگار یکی پشت دستش چنگال کشیده باشد.

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website