چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 
مهدی گلسرخ
جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

وقتی باد از ميان ابر ها گذشت

بيشتر به يک خاطره شبيه است. حادثه اي که سالها پيش اتفاق افتاده باشد و تنها از آن سايه اي محو در زير خروار ها خاطره تلخ و شيرين به جا مانده. صدايت را مي گويم لحني که کلمات را ادا مي کردي. احساس مي کنم تمام لغاتي که به کار ميبردي و تمام اصواتي که در کلامت مي رقصيد را قبلا جايي شنيده بودم چقدر اوج لبخندت برايم خاطره انگيز است مرا با خود به گذشته هاي دور مي برد زمان عقب مي رود و برگهاي زرد سرگردان به سر شاخه ها بر مي گردند و دوباره سبز مي شوند. ياد هزاران چيز خوب و به ياد ماندني مي افتم ياد لحظات شاد مثل حس رها شدن از مدرسه وقتي زنگ مي خورد و همه با هياهو سمت در بزرگ آهني مي دويديم. حس زندگي وقتي که يک صبح بهاري چشم باز مي کردم و تو را مي ديدم.

ياد جشن تولد مي افتم. آخرين جشن تولد کودکيم اولين روز هفت سالگي بود با لباس هاي نو و گشاد جلوي يک کيک ساده و خوش عطر نشسته بودم و توي دلم قند آب مي شد آن روز آنقدر خاطره انگيز و شاد بود که مطمئنم طعم شيريني در آميخته با شادي کودکانه اش تا سالها زير زبانم مانده بود. مادر بزرگ که به سفر رفت ديگر جشن تولد نگرفتيم. او يک شب گرم تابستان تک و تنها راهي سفر شد پدر اين را گفت و اندوهناک بغض کرد و به چهار چوب در خيره ماند گويي انتظار کسي را داشت تا بيايد و منظورش را به من بفهماند. مي گفت رفت به جايي مثل بهشت. معني سفر را مي دانستم اما از مينيبوس سياهي که در خيالاتم نيمه هاي يک شب تابستان بي خبر به دنبال انسانها مي آمد و آنها را با خود مي برد احساس وحشت مي کردم. مادربزرگ که مرد خانه قديمي نيمه جانش را اجاره دادند. نمي دانم آخرين بار به چه بهانه اي گذرم به آنجا افتاد. کلنگي و وا رفته بود شايد اگر مي دانستند چند ماه ديگر مي خواهد در يک شب طوفاني و سياه زمستان بر سر يک خانواده بدبخت آوار شود هرگز اجاره اش نمي دادند. آن روز چقدر دلم گرفت هرچه که به ايوان زل زدم مادربزرگ آنجا ظاهر نشد. زن دهاتيي بود که تا چشمش به من افتاد رويش را پوشاند و پرده اي که گلهاي پژمرده اي به اندازه کف دست داشت را جلو کشيد. اين اولين بار بود که مي ديدم کسي از من رو مي گيرد انگار در يک لحظه چند سال بزرگ شده باشم سر به زير انداختم و به آينده فکر کردم شايد بدون آنکه بدانم به فکر تو افتاده بودم. بچه ها با لباسهاي وصله دار و صورت هاي چرک اين طرف و آن طرف مي دويدند يکي شان را بعد ها که از زير آوار بيرون مي آوردند شناختم با چشمان هيجان زده پشت ديوار کمين کرده بود و ريز مي خنديد و تا ده مي شمرد. باغچه پامال شده بود و حياط پير شکسته بود. درخت سيب وسط باغچه را از ته اره کرده بودند با ديدنش دلم يخ بست مکث کردم و خيره شدم با شلوار راه راه کوتاه و يک پيراهن کهنه و موهاي بلند و در هم تيروکمان به دست کنار مادر بزرگ ايستاده بودم و دست هاي پر چينش را تماشا مي کردم که باعشق ساقه نحيف سيب را در گودال کوچکي جا مي داد و دورش را آرام با خاک مرطوب مي پوشاند. شب هايي که پيشش مي ماندم کنارش مي نشستم و در حالي که به قصه هاي در آميخته با خاطراتش گوش مي دادم دستش را در دستم مي گرفتم و انگشتانم را روي پوست گرم و پر چينش مي کشيدم آنقدر نرم و انعطاف پذير بود که مي ترسيدم يک دفعه کش بيايد و ديگر جمع نشود. هوس سيب ترش و خوش طعم کردم اما جاي تنه بريده درخت را قرمز کرده بودند. او که رفت درخت هم ديگر نماند خانه اش هم ديگر نماند او که نبود هر چه که بوي او مي داد کم کم محو مي شد تا روزي که از او تنها يک سنگ قبر کهنه و ترک خورده باقي ماند که سينه کش قبرستان درندشت گمش مي کرديم. بعد از او تولدم را فراموش کردم اولين بار پيشنهاد تو بود تولد گرفتن را مي گويم بعد از سالها احساس مي کردم مادربزرگ هم ميهمان جشن دو نفره ماست وقتي زير نگاه پاک تو يک بار ديگر از به دنيا آمدنم احساس خوشبختي کردم و تمام رنج هاي گذشته را با آهي طوفاني به سمت شعله لرزان آتش زجر و سوزش تلخ رنج گذشته رهسپار مي کردم احساس کردم يک بار ديگر دستان کودکيم در دستان نرم و گرم مادر بزگ فشرده مي شود و او حرارت را با نگاه و دعايي که برايم مي کند به زندگيم مي دمد. ديگر مدت هاست که از روز تولد بيزارم.

دلم تنگ است تو که به ديدنم نمي آيي من به ملاقاتت مي آيم دوست دارم يک غروب معصوم پنجشنبه به نيت مادربزرگ يک جعبه خرما پخش کنم آن وقت او دوباره بيايد بالاي ايوان و برايم لبخند بزند و من برايش دست تکان دهم. شايد باورت نشود هر وقت به خوابم مي آيد صورت ندارد براي من اندوهناک است صورتش محو شده دلم براي لبخندش تنگ است. من خاطرات را با لبخندهايشان حفظ مي کنم. از لبخند تو ياد آن روز تابستان مي افتم آنقدر زير درخت آلوي پاي کوه خورديم و خنديديم که ديگر زماني براي کوه نوردي نمانده بود به خانه که برگشتيم فقط منتظر بوديم يک نفر بگويد خسته نباشيد تا من و تو يک ساعت بزنيم زير خنده آنوقت تو چيزي گفتي که يادم نيست کاش يادم بود و برايت تعريف مي کردم و هردو کمي مي خنديديم آن روزها که خنده در صورت هايمان قحط نبود کافي بود در چشم هاي هم خيره شويم و يک دنيا بخنديم هميشه حسرت آخرين گردشمان را مي خورم من سر تا پا خيس وسط جوي آب نشسته بودم و آن وقت تو فقط به فکر گلهايي بودي که چيدي و در کوله پشتي ام جاسازي کردي. کاش آن لحظه اي که به سمتت آب مي پاشيدم رويت را بر نمي گرداندي و چهره معصومت خيس از قطرات زلالي که پرتو طلايي آفتاب از ميانشان گذشته بود براي هميشه در خاطرم مي درخشيد.

چقدر از اين که کنارت هستم آرام مي شوم مثل عصرهاي پنجشنبه که برايمان شادي و سبکي به همراه داشت مثل شب زنده داري ها و حرف زدن ها و حرف زدنها از تمام چيزهايي که نبودند و ما مي ديديمشان. با تاکسي که مي آمدم راننده از من چيزي پرسيد از پنجره بيرون را تماشا مي کردم و ياد تو بودم سرم را برنگرداندم مي دانستم با من است ولي دلم نمي خواست روياي شيرين و گرمي که مي ساختم را نيمه کاره بسپارم به دست بادي که به صورتم مي کوبيد. فکر مي کردم چقدر خوب مي شد که من هم مي آمدم و همسايه تان مي شدم آن وقت مي توانستم هر صبح مثل قديم از يک پنجره کوچک هوايت را داشته باشم اما چه فايده تو که جايي نميروي حتي وقت هايي که مي روي هم به من احتياج نداري. بعضي وقت ها مي روم سر همان قرار قديميمان هنوز هم گه گاه پيدايشان مي شود همان دو تا کبوتر را مي گويم همان ها که يکيشان خيلي سفيد بود. مي خواستم مثل تو نوازششان کنم اما انگار ضمختي دست هايم را از دور حس کرده باشند پريدند و رفتند دانه هم که برايشان مي پاشم به من نزديک نمي شوند تازه فهميده ام که آنها با تو دوست بودند والا هنوز هم با من غريبه اند.

از هواي امروز راضي هستي؟ هر وقت پيشت مي آيم اين سوال را مي پرسم شايد به اين خاطرکه فکر ميکنم برايت مهم است آخر آن وقت ها برايت مهم بود آن وقت ها که عاشق آسمان نيم ابري بودي همان وقت ها که خاطره شد همان وقت ها که با هم مي نشستيم و سر به سر ابرها مي گذاشتيم هنوز هم نمي توانم شکلهايي را که تو در ابرها پيدا مي کردي تشخيص دهم. باد اول ابرهاي توده اي خوش رنگ و براق را مثل نوازش قلمو روي بوم نيلي يک دست گوشه آسمان مي کشيد و شکل ها را مي آفريد سپس آرام حرکتشان مي داد و کنار هم مي رساند انگار هر تکه ابري به سمت جفتش پرواز مي کرد با او يکي مي شد آن وقت تا مي خواستند به هم عادت کنند باد از ميانشان مي گذشت و همه چيز را پاره پاره محو مي کرد حتي قشنگترين نقشهايي را که تو دست چين مي کردي حتي همان قلبي را که بين ابر ها تک بود همه را نابود مي کرد. من به توده هاي بي شکل و سرگردان نگاه مي کردم و تو هيجان زده نقش هاي جديد را دست چين مي کردي گويي ارواح سرگردان بودند که نا چار از جسمي رها مي شدند و در جسمي ديگر ظهور مي کردند. چرا هيچ وقت از نگاه کردن به آسمان سير نمي شوي پس کي به زمين و شکلک هاي زميني اش نگاه مي کني اصلا به من فکر ميکني به اين که نيستم ولي بايد باشم به اين که چقدر شانه هايم سنگينند. مي داني چقدر از خودم دور مي شوم و به تو نزديک شده ام فکر مي کني چقدر از سکوت لبريز باشم که پيشت که مي آم اينقدر تشنه درد و دلم . چرا اين جور به من نگاه مي کني مگر قطره اشک نديدي دست آدم که نيست يک دفعه از گوشه چشم متولد مي شود و تا بيايي به خودت بجنبي در بين چين و چروک ها گم شده هر چقدر هم که بخواهي جلويش را بگيري بي فايده است اصلا تو نگران من نباش به خاطر اين باد سرد است حساسيت است نبايد به اشان فشار آورد چشم هايم را مي گويم مدتي است همه چيز را تار مي بينند کمي محو و نا معلوم البته زياد نديدنشان هم مهم نيست آنقدر ديده اند که سير سيرند مثل تمام حس هايم که از زندگي خسته اند حالا را نبين که حرف مي زنم بعضي وقت ها هر چه که تلاش مي کنم صدايم در نمي آيد چيزي مثل ناله از اعماقم به گوش مي رسد که يعني زنده ام.

از اين که من فقط حرف ميزنم و تو گوش مي کني احساس خوبي ندارم انگار با خودم حرف مي زنم ولي باز از اين که مي دانم گوش مي دهي سبک مي شوم و مي توانم دوباره به جنگ با ثانيه ها برگردم. عکسي که گم کرده بودم يادت هست هماني را که سراغش را از تو مي گرفتم. من و تو و چند نفر ديگر جلوي دسته شمشادها ايستاده ايم و تو لبخند ميزني و من بي هوا سرم را برگردانده ام به سمت تو. آن لحظه عکس شد و من نگاهم براي هميشه روي صورتت مانده گار شد. ديروز از بين دفتر هاي خاطرات قديمي پيدايش کردم کمي محو و کم رنگ بود اما درست شد بزرگش کردم و آويزانش کردم يک جاي خوب که هميشه جلوي چشمم باشد. لااقل اين جوري هرگز گمش نمي کنم در ميان قاب چوبي چهره من پيدا نيست اما تو تغيير نکرده اي همان لبخند هميشگي را گوشه لبانت نشانده اي تا من هرگز رويم را برنگردانم اگر مي شد برگردم چهره حالايم را مي ديدم. به نظرم چهره ام خيلي تغيير کرده باشد همين خطوط کج و معوج اين بالا را مي گويم ببين اخم که مي کنم قاچ مي خورند و عميق تر مي شوند سعي ميکنم زياد صورتم را جمع نکنم چون شکسته تر به نظر ميرسم مثل خانه قديمي مادر بزرگ وقتي زمستان بود باد در و پنجره ها را باز و بسته مي کرد و به هم مي کوبيد. صبح هاي زود وقتي هوا هنوز تاريک است بيدارم و هر چه مي کنم نمي توانم بخوابم مي نشينم و آلبوم عکس هاي يادگاري را ورق ميزنم خاطرها خوبي شان اين است که هرگز پير نمي شوند حتي وقتي که در روشنايي کم نور صبح کم کم محو مي شوند باز هم جوان مي ميرند. دستم را به پيشانيم مي کشم و عکس ها را تماشا مي کنم به اشان معتاد ام به هر حال از قورص خواب هاي کابوس آور بهترند هر جا تو هستي دست نگه مي دارم و مکث ميکنم. گاهي تا وقتي که آسمان کاملا روشن مي شود به يک عکس خيره ام گويي واردش مي شوم و در فاصله يک دنگ و دنگ ساعت در آن عمري زندگي مي کنم مناظر پشت عکس ها را ديگر نمي شود پيدا کرد حتي درخت هايي که به نظر مي رسيد از ابتداي تاريخ کنار شمشادها بوده اند هم ديگر نيستند. فکر مي کنم خيلي وقت باشد که طرف خانه مان نيامده اي اولين بار که آمده بودي دلت پاي آن درخت هاي اکاليپتوس بلند ماند يکي شان که من و تو زيرش نشسته بوديم به طرز وحشتناکي کج رشد کرده بود گويي دست نامرئيي بين زمين و هوا شکنجه اش مي داد تو با اضطراب بچه گانه اي مي ترسيدي نسيم که شديدتر شد درخت تاب نياورد و آوار شود روي ما اما من به چهره وحشت زده تو مي خنديدم با آنکه ديده بودم چگونه کودک دهاتي مستاجر خانه قديمي را با صورت خون آلود چرکي که خنده روي لبهاي باريک و کمرنگش يخ بسته بود از زير آوار بيرون مي کشيدند با ده شماره کشيدندش بيرون من با نگاه اول شناختمش همان بود که پشت ديوار با هيجان انتظار مي کشيد شايد آوار همان ديوار بود که جانش را گرفت. آنقدر کوچک بود که هنوز زني از او رو نمي گرفت. نيامدي که ببيني چند وقتي است که ديگر آن درخت هاي بلند محو شدند . درخت کج تر را آخر از همه انداختند انگار که عمري آرزوي آن لحظه را داشته باشد با فريادي مهيب زمين را در آغوش کشيد. آن جاها ديگر جايي براي نشستن نيست سا ختمان هاي بلندي جايشان سبز شده که ديگر من هم از ديدنشان مي ترسم گاهي بچه هايي که از کنارم ميگذرند به چهره تعجب زده ام مي خندند آخر سفارششان مي کنم پشت ديوار هاي سيماني چشم نگذارند اما آنها بي توجه تا ده مي شمارند و مي دوند و در خمش انتهاي پياده رو نا پديد مي شوند با خنده ها و هياهو ها شان.

خنده ها که محو مي شوند بيشتر احساس سرما مي کنم دمدمه هاي صبح که بيدارم لحاف را دور خودم مي پيچم و آرزو مي کنم کاش اتاقم بي مقدمه آتش بگيرد و شعله هاي نارنجي و تيز از ترک هاي باريک و دراز حاشيه ديوار زبانه بکشند و تا عمق رگ و پي يخ بسته ام را گرم کنند. يک چيزي مي گويم بين خودمان بماند چند وقتي است که مي ترسم چرا ميخندي معلوم است از چه از تنهايي تنها که در اتاقم مي مانم زود ميروم کنار پنجره و گاهي که حالش را داشته باشم روي پاهاي بي رمقم بلند مي شوم و مي روم در يک خيابان خلوت شمرده شمرده تک وتنها قدم ميزنم . گلدان ياس لب پنجره که گل مي دهد صورتم را به غنچه هاي تازه شکفته اش نزديک ميکنم تا عطرشان در تمام شيار هاي مغزم رسوخ کند سپس سبک مي شوم و مي توانم تمام لحظاتي که در کنار باغچه خانه قديمي مان روي تخت چوبي کنار سماور مي نشستيم را مرور کنم چند دقيقه که ميگذرد انگار که نفس هاي تو را حس کرده باشم سرم را برمي گردانم و مي بينم پنجره باز شده و باد داخل اتاق مي پيچد کسي نيست من هستم و تنهايي که سر به سرم مي گذارد. توصيه ات را هم فراموش نکرده ام صبح هايي که حالش را داشته باشم مي روم پارک و کمي ورزش مي کنم ديروز که مي خواستند نرمش را شروع کنند يک نفر صف کناري را نشانم داد و گفت پيرمردها در اين صف باور کن منظورش من بودم کمي جا خوردم ولي به روي خودم نياوردم از صف پيرمرد ها خوشم نمي آيد شايد ديگر پارک هم نروم و بگذارم پارک هم با تمام درخت ها و نيمکت ها و آدمهايش محو شود.

ببينم گوش مي کني هان دلم مي خواست تو هم دو کلمه حرف مي زدي و من گوش مي کردم از اين نگرانم که همسايه ات شوم و تو ساکت تر از هميشه گوش به سکوت من بسپاري آنوقت من چگونه بايد بدون درد دل با تو سر کنم ببين گونه هاي خيس تو چقدر گرم است و دست هاي پير من يخ کرده تو که اشک مي ريزي من بيشتر سردم مي شود. اين روزها خيلي مي ترسم. مي ترسم در يکي از اين لحظات سرد بي تو و تمام خاطراتم مثل مادر بزرگ و درخت سيب وسط باغچه اش مسافر ميني بوسي شوم که نيم شب بي خبر به دنبالم مي آيد و مرا مي برد به سرزميني که برگ هاي خشک چروکيده مي روند مي ترسم من هم مثل ابر هايي که باد از ميانشان گذشته باشد تک و تنها دور از تو تکه تکه محو شوم و باد از من درخت اکاليپتوس بلندي بسازد که به طرز وحشتناکي کج شده و نسيم شکنجه اش مي کند.

عصر پنجشنبه يک روز پاييزي بود و باد سوزناکي برگ هاي زرد و خشک را بي هدف مي گرداند و ناله کنان به آسمان مي پاشيد. صداي شوفري از دور شنيده مي شد که کنار مينيبوس هايي که منتظر زوار بودند تا ده مي شمرد و کلاغ هاي سياه خواب آلود را کلافه مي پراند. در گوشه صحن امام زادهيي قديمي پيرمردي کنار يک سنگ قبر سيقلي و خيس چمباتمه زده بود و يک دستش را روي آن مي کشيد. زير لب با خود سخن مي گفت و به شکل سوز ناکي زار ميزد.

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website