چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳

شب عيد

صدای پای بهار - عکس از خودم

حوالی غروب، موقع برگشتن به خانه بعد از مدت ها سری به گل فروشی زد و یک شاخه نرگس خرید. تمام طول مسیر را مراقب گلش بود. چند بار هم توی تاکسی بدون آنکه جلب توجه کند یواشکی گلش را بویید. بر خلاف همیشه آرام و با احتیاط از پله های آپارتمانش بالا رفت و قبل از هر کاری یک لیوان آب برداشت و ساقه نحیف نرگسش را در آن قرار داد، بعد هم گذاشتش روی میز کارش، خودش هم نشست روبروی نرگسش و مثل هر شب مشغول انجام کارهایش شد.

 مدتی که گذشت ناگهان  دست از کار کشید و به نرگسش خیره شد، بعد از چند دقیقه که همانطور مانده بود متوجه شد دارد برای نرگسش از تنهایی ها و دلتنگی روزهایی که گذشت حرف می‌زند، دلش خیلی گرفته بود. می‌خواست تا صبح برای نرگسش درد دل کند.آخر امشب شب عید بود!

مهدی گلسرخ
شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۳

قاب خاطره

آن شب که خانه تان آتش گرفته بود شعله ها عجب زبانه ای می‌کشید. عجب هرم گرمایی به صورت ها پنجه می‌انداخت. زبانه سرخ آتش گونه هایت را گل انداخته بود تا وقتی فریاد می‌زدی و کمک می‌خواستی، آنوقت که از توی غبار و دود بیرون دویدی و دست هایت را برایمان تکان دادی، معصومانه ثبت شوی گوشه خاطراتم تا هر وقت یاد آن شب می‌افتم حس کنم هرم داغی به صورتم پنجه می‌کشد.

خاکستر ها را برایم کنار دادی تا آن قاب سوخته را نشانم دهی که عکس جوانی والدینت تویش جا خوش کرده بود، همان که پدر اخم آلود دست گذاشته بود روی سینه و مادر جوان و محجوب زیر چادر گلدار کنار پدر ایستاده بود و کبوتر های صحن امامزاده تا نزدیک پاهایش جلو آمده بودند. گفتی آتش که زبانه می‌کشید هنوز عکس توی قاب را می‌دیدی که چشمان مادر می‌خندید و زبانه آتش، خودت گفتی که گونه هایش را گل انداخته بود. 

بعد باران بارید. آنقدر بارید که تمام شب را خانه ما بمانید و تو مجبور باشی بغضت را تا آن وقت که قاب نیم سوخته را از زیر خاکستر بیرون کشیدی و نشانم دادی توی دلت حبس کنی. دستت را که یخ کرده بود توی دستانم نوازش کردم. آتش گونه هایت مرده بود و تو سردت بود. گفتم خانه تان را می‌سازیم. من هستم، همه هستیم. برایتان از نو می‌سازیمش و همسایه مان می‌مانید. لبخند زدی، نه گفتی باشد نه گفتی نه، فقط لبخند تلخی زدی و خیره شدی به تهی میان قاب سوخته و گفتی کاش تو هم گوشه ای از عکس ایستاده بودی جایی نزدیک کبوتر ها کنار مادرت، شاید هم دست در دستان پینه بسته پدر تکیه داده بودی به همان صلابتی که دست بر سینه آن نقطه از  زمین را مرکز کائنات کرده بود.

 باران کارش را کرد. همه گذشته را  شست و با خاکستر ها در آمیخت تا چنان چسب ناکشان کند که هر جا بروی ته کفشت سیاه باشد و پیراهن تیره ات بوی آتش خاموش بدهد.

وقتی باقی اثاث سوخته را پشت ماشین جا دادیم هنوز قابت را روی سینه نگه داشته بودی. باران تازه بند آمده بود. هوا سرد بود و تو تنها توی پس مانده خاطرات سوخته دور می‌شدی و انگار قلبت توی آن قاب می‌تپید. آویزانش کردم گوشه خاطراتم، کنار تصویر زبانه سرخ شعله ها که گونه هایت را گل انداخته بود وقتی فریاد می‌زدی و کمک می‌خواستی، آنوقت که از توی غبار و دود بیرون دویدی و دست هایت را برایمان تکان دادی.

 

مهدی گلسرخ
چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

آرام و قرار

صدا زد اگه نیومدی چی، اگه من بیام و تو نباشی، اونوقت؟

گفتم اونوقت تو برنده ای و می‌تونی فکر کنی من کم اوردم.

چهره اش باز شد و لبخند دوستانه ای بر لبانش نشست. برای چند لحظه فراموش کردم قرارمان سر چیست، شاید او هم فراموش کرد که لبخند زد، شاید هم همه چیز شوخی بود. راستی که اگر این کرکری ها و لج و لج بازی ها نبود چه دوست هایی می‌شدیم، انگار آینه هم بودیم که از یک جنس تراش خوردیم و حالا طوری رو بروی هم قراررمان داده بودند که بیفتیم توی هم ولی منطبق نشویم. همه چیزمان عین هم باشد اما وارونه.

 همه جا مقابل هم قرار می‌گرفتیم، و چه ترحم انگیز می‌شد آن که کم می‌آورد. دستم را آرام برایش تکان دادم و برگشتم، و دیگر نه رفتنش را دیدم، نه آمدنش را و حالا بعد آن همه روز در دومین سالگردش خواب می‌بینم او باز می‌آید سر قرارمان و من دوباره کم می‌آورم.

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website