چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳

پشت در

آن روز صبح زود طاق باز توی اتاقم خوابیده بودم و انگار شیرین ترین قسمت خوابم را مزه‌مزه می‌کردم که با صدای مادرم پریدم. پسر مگه نمیشنوی در میزنند، پاشو برو در را باز کن. لباس عاریه ای تنم کردم و خواب آلود و گیج دویدم طرف در حیاط که حالا داشت از پاشنه در می‌آمد، صدای دنگ‌دنگ وحشیانه کوبیده شدن در و زنگ ممتدی که قصد قطع شدن نداشت حواسم را سر جا آورد. یکی از پشت در داد می‌زد بجنب باز کن این صاب مرده رو. پشت در ایستادم و منگ شده بودم. صدای مردی بود که می‌توانستم از خشمی که توی صدایش موج میزد چهره غضب آلودش را تجسم کنم. تا دستم را گذاشتم روی چفت در که بازش کنم و ببینم کیست، مرد پشت در چنان با لگد به جانش افتاد و با مشت به آن کوبید که از تکان های شدید در بزرگ آهنی زمین زیر پایم لرزید. وحشت کردم و خودم را عقب کشیدم. صدا فحش می داد و تهدید می‌کرد. از ترس اینکه در را از جا بکند و من اولین طعمه این موجود خشمگین باشم منصرف شدم و برگشتم پیش مادر. او هم رنگ به چهره نداشت بچه ها بیدار شده بودند و همه از من توضیح می خواستند. مادر پرسید: کی بود؟ گفتم: ترسیدم در را باز کنم نمیدانم چه می‌خواهد. از اینکه پدر هنوز از ماموریت برنگشته بود و نخستین بار تنها با چنین وضعی مواجه می‌شدیم کلافه بود. خواست شماره پلیس را بگیرد که گفتم دست نگه دارد تا از در پشتی خانه که به کوچه باز می‌شد بروم و سر و گوشی آب بدهم. با احتیاط خودم را سر کوچه رساندم و به خیابان سرک کشیدم. چند نفر جلوی در خانه ما جمع شده بودند و پیرمردی را تماشا می‌کردند که با خشم دستش را توی هوا تکان می‌داد و بد و بیراه می‌گفت. کت کهنه ای به تن داشت و چین های چهره آفتاب سوخته اش با هر فریاد قوس می‌گرفت. همینطور که در خانه ما را مخاطب قرار داده بود جلو و عقب می‌رفت زیر لب با خشم غر و لند می‌کرد. فریاد زد: می‌دانم خانه هستید، چرا باز نمیکنی بی شرف. لگد محکمی به در کوبید و دوباره چهار ستون دروازه آهنی را به رعشه انداخت. جلو رفتم و از یکی دو نفر پرس و جو کردم چه خبر شده همه مبهوت پیر مرد بودند که از خشم یک جا بند نمی‌شد. بالاخره خودم جرات کردم پرسیدم آقا چی‌شده؟ اینجا خونه کیه؟ متوجه نشد چه کسی پرسید. چشمان از حدقه در آمده اش  روی من و چند نفر دیگر دو‌دو می‌زد، رگ های سیاه شقیقه اش بیرون زده بود و گوشه دهانش کف آلود بود. پلک چپش می‌پرید، لرزشی که به دستانش افتاده بود او را در آستانه انفجار نشان می‌داد. انگار که منتظر همین سوال بوده باشد گفت: اینجا خانه پسر و عروسم هست. این زنیکه چشم سفید (عروسم) چند دقیقه پیش از پشت تلفن هرچه از دهانش در می‌آمد بار من کرد و آن پسره قرمساق هم گوش می‌داد. حالا هرچه در می‌زنم باز نمی‌کنند. برگشت سمت در و فریاد زد حالا منی که این همه سال برایت جان کندم و سر و سامانت دادم مایه بدبختی هاتان شدم؟. دار و ندارم را اسم توی بی‌عرضه نکردم که حالا دهن بین زن بی آبرویت بشوی و واسه من شاخ و شانه بکشی و در را رویم باز نکنی. عابر لاتی که مال این محل نبود و از تماشای این معرکه سرگرم شده بود در حمایت از پیرمرد صدایش را بلند کرد و گفت باز کن بی غیرت، بابات داره سکته می‌کنه. حالا در و پنجره های خانه همسایه ها هم یکی یکی داشت باز می‌شد. پیرمرد عصبی تر شده بود و می‌خواست دوباره زنگ را فشار دهد و به جان در بیافتد که گفتم حاجی مطمئنی اینجا خانه پسرت هست؟ نگاه غضب آلودی به من انداخت و در حالی که نفس‌نفس می‌زد گفت.پس چی! یعنی من خونه پسرم را نمی‌دانم؟ خودم چند ماه پیش اینجا را خریدم و به نام عروسم کردم. که کاش دستم می‌شکست و این کار را نمی‌کردم .

تا آنجا که یادم می‌آمد هفت ساله بودم که به این محل آمدیم و حالا با یک حساب سر انگشتی مطمئن بودم بیشتر از دوازده سال است توی این خانه زندگی می‌کنیم و پیرمرد دارد اشتباه می‌کند. گفتم : ولی آقا اینجا خانه ماست، در همین موقع چند نفر از اهالی محل هم که سر رسیده بودند حرف مرا تایید کردند. پیرمرد اعتنا نکرد و دوباره فریاد زد در را باز کنید من که می‌دانم خانه هستید! با وجودی که چند بار خواستیم حالیش کنیم اشتباه آمده هنوز اصرار داشت که این همان خانه ایست که خودش بعد ازدواج پسرش خریده و به شان داده چند بار عقب رفت و در و دیوار خانه و اطراف آن را بررسی کرد و من‌من کنان گفت باید همینجا باشد. کلید انداختم و در را باز کردم که داخل خانه را ببیند و حالیش بشود اینجا خانه پسرش نیست. با حیرت در و پنجره ها و باغچه را نگاه کرد و انگار تازه خود را جای غریبی یافته باشد اطرافش را بر انداز کرد. دانه های درشت عرق روی پیشانی اش نمایان شد و پوست تیره اش که در اثر هیجان ملتهب شده بود سرد و چروکیده تر جلوه کرد. تن صدایش پایین آمد و با لحنی محزون و دو رگه که اثر فریاد ها روی حنجره اش بود گفت: نکند خانه شان را عوض کردند؟ گفتم حالا دیدید اینجا نیست. سایه شرمی توی چهره اش دوید و دوباره اطرافش را بررسی کرد و زیر چشمی آدم هایی که او را می‌پاییدند از نظر گذراند. به گوشه ای خیره شد و با خودش گفت: نمی دانم. یعنی واقعاً اینجا نیست؟ بغض آلود ادامه داد این پسره حواس مرا برده. پس اینجا خانه کیست؟ گفتم خانه ما، شاید اشتباه آمدید. به دیوار تکیه داد و گفت: انگار از اینجا رفتند. گفتم: یک لیوان آب می‌خواهید؟. گفت نه و سرش را پایین انداخت و  شرمسارانه عذر خواهی کرد که نمی‌دانسته شاید آنها دیگر اینجا نباشند مطمئن بود چند روز پیش به خانه شان آمده ولی حالا از خشم و هیجان حال درستی نداشت و حتی وقتی همان جوان غریبه متلکی به اش پراند دیگر سرش را بلند نکرد و همینطور که جمعیت پراکنده می‌شدند دستش را به دیوار گرفت و در حالی که بهت زده خشمش به اندوه تبدیل شده بود آرام‌آرام دور شد.

 وقتی همه چیز مرتب شد و دوباره به اتاقم برگشتم، سعی کردم همانطور طاق باز چشمانم را ببندم و خوش خیالانه امیدوار باشم ادامه خواب چند دقیقه پیشم را ببینم اما خوابم را کاملا فراموش کرده بودم و هرچه تلاش می‌کردم فقط چهره شکسته و ترحم انگیز پیرمردی در نظرم می‌آمد که گیج و مستأصل خانه های امتداد خیابان را نگاه می‌کرد و دنبال خانه ای می‌گشت که خودش چند ماه پیش برای پسر و عروسش خریده بود.

مهدی گلسرخ
یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳

آخرين برگه

آخرین برگه یک دفتر را می توان مشق نکرد

آخرین خاطره دفتر را می‌توان تیره نکرد

بر سکوت پر مرغان سپیدی که در آن زندانیست

خار و خاشاک نریخت، حرف و نقطه نگذاشت.

روی این مزرعه برفی رنگ، می‌توان راه نرفت

                                                    می توان  قصه نوشت،

                                                    می توان شعر نگاشت.

 

 

قابی از رویا هاست

می‌شود از مه بی رنگ گذشت

دشتی زیبا دید

می‌توان بین دو کوه پر برف

                                      خط    رودی   باریک

                                     نرم و آهسته کشید.

 

 

پشت خط خردگی دفتر ها

ته آشوب خطوط جملات

می‌توان خواب کشید،

با سکوتی از وهم

آسمان برپا کرد ، هر کجا ابر دمید

یاد یک خاطره رفت،شاد یا غمگین شد

                                                   روز بارانی ساخت،

                                                   شکل لبخند کشید.

 

 

می‌توان در خمش آخر یک کوچه پیر

بغض بمبست نوشتن ها را

با دو بیت آرامش، یک غزل واره نمود

                                                همچو یک حس غریب

                                                یا  که  چون آه کشید.

 

 

می‌شود همچو نسیم

با سر انگشت نگاه

دور میدان بلورش چرخید

شاعری بود وجودش،

یک بغل شعر سپید،

                             یاد از آزادی کرد

                                                روی این بوم سکوت

                                                می‌شود داد  کشید.

 

 

می‌توان دهقان بود، همتی والا داشت

مزرعی ساخت ز افکار سپید

داس رویا برداشت

جای هر شاخه خشک کلمات

                                      بوته مهر  و محبت  را  کاشت

                                      میوه عشق و صداقت را چید.

 

 

می‌توان یک دم از این دنیا را

با همه تنهایی

تهی داشت

ز هر چه غم و حسرت و درد

                                             آخرین برگه یک دفتر را

                                             می‌توان  مشق  نکرد.

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website