چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

آرزوی بزرگ

اوایل صبح وقتی سربازان تمام شهر را محاصره کردند تقریبا پایان یک نبرد طولانی نزدیک بود. فرمانده بالای بلندی ایستاد و رو به لشکرش فریاد پیروزی کشید و به دنبالش شوری دسته جمعی از سربازان بلند شد همه می دانستند که فتح این شهر آرزوی دیرین فرمانده است . او که اکنون می توانست شهر را اسیر چنگال لشکرش ببیند در اوج غرور نعره می کشید و دستور حمله نهایی می داد .

غروب که آسمان سرخ زیر خاکستر شب مدفون می گشت نیمی از شهر در آتش سوخته بود. در جشن پایان روز کسی فرمانده را نیافت. تنها بعضی از سربازان فرمانده را دیده بودند که در بین خاکسترهای ویران شهر قدم می زد و با چشمانی اشک آلود به دنبال محله قدیمی اش می گشت...

 

من و ماهی

من همان ماهی زندانی چشمان بلورین تو ام

هرگز برایم اشکی مریز

ماهی چشمت به آن محتاج است

 

مهدی گلسرخ
جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

فصل شکوفه های عشق

اگر بخواهم نوشته های پراکنده ام را تقسیم بندی کنم اول از همه به داستان های کوتاه می رسم که می نویسم تا خوانده شوند. سپس شعر ها را می یابم که نه به صورت حرفه ای تنها برحسب علاقه و احساس می نگارم تا ذوق شعریم را بسنجم ولی از آنها انتظاری ندارم هرگز . و دست آخر به دست نوشته های پر از احساسی بر می خورم که تنها برای دلم می نویسم و بس. در واقع آنها را را آستر و سر منشع تمام آثارم می دانم. کم پیش می آید که کسی آنها را بخواند. احساساتی خالص که بی ویرایش فقط در اوج آتشفشان احساس و قلم از روی اجبار و نیاز به نوشتن بر پهنه کاغذ جاری شدند. شاید به قول زنده یاد شاملو که شعر را دارای قالب خاصی نمی دانستند بتوان به این نوع نوشته ها نیز نام شعر داد. به هر صورت این بار یکی از آنها را در ادامه می آورم تا قضاوت را بر عهده خوانندگان بگذارم...

...

کاش می توانستی صدای بال های وحشت را در سکوت و ظلمت سرزمین تنهایی های من بشنوی و کاش سواد آن را داشتم تا آن همه احساس در آینه را برایت بخوانم.

از تو سرشارم و لبریز مثل ناقوس بلند ترین کلیساها که میخواهند فریاد بزنند و به آوایی زجر آلود صدایشان را به گوش هستی برسانند.

تا صدای قدم هایت را در خلوت خیابان های نمناکم میشنوم همچون کودکی گم شده که یک شب سرد از کابوسی بچگانه پریده باشد پر از حس نیاز به اعماق دالان های تاریک چشم میدوزم و بسوی یک خیال سرد و منقطع آغوش باز میکنم .

برای آوایی که قدم به قدم سکوت را به تعظیم وادار میکند شعر می سازم و گلهای خواب پرپر می کنم.

در تمام خلوت مهتابی شبهایی که با یادت از بوی شببو ها پر از نشاط و آرامش است صدای تبر هیزم شکنی را از اعماق جنگل های دور دست میشنوم که با ضرباتی استوار و وهم انگیز به ساقه درختان تنومند و بر افراشته می کوبد و طنین اصواتش را چون ناقوس بلند ترین کلیساها در تمام دنیای شب پراکنده میکند.

من پر می شوم از حس پریدن گنجشک های شیطان و شاد که از لابلای شاخسار انبوه درختان در هم تنیده می پرند و در آسمان جاری می شوند

. صعود میکنم و به پرواز در می آیم.

صدایت طنین آرامش و وهمت خیال آسایش است. به پاکی لیوانی شیر تمام خیالات سرد و سفیدم را یک نفس سر میکشم و رها میشوم از هرچه قفل.

پایه هایم سست می شود و سست تر و تو بی امان میکوبی به بانگ های خروشنده تبرت.

من زجر می کشم و زجر می کشم و زجر می کشم و سست میشوم

اما به تو که می نگرم اینچین پر هیبت خواب شب را میشکنی و با چنان صلابتی میکوبی تبر به رگ و ریشه ام

از دردی مرمورز که در اعماقم میپیچد کیف میکنم. سر بلند میکنم و به ستاره ها میرسم . بر می خیزم و با ابرها میدوم.

وهم است. تمام سبزی دشت های وجودت وهمی است که در شریان چشمه ای از پای درختان سیب سرخت می جوشد.

وهم است مثل پریدن دسته چلچله ها و اوج گرفتنشان در افقی ابری بر تصویر غروب که آسمان را چون تابلویی رویایی به نقش می کشد.

وهم است مثل خواب سبک بچه آهو ها که با صدای نسیم از خواب می پرند و چالاک میگریزند چون زمانی از بر مشتاقی محجور.

وهم است مثل امواج هباب آلود و آبی دریا که صبح دم بوسه از لبان ساحل خواب آلود میگرند و با نشاطی شعف آور به نیستی میگریزند.

وهم است مثل حلال جادویی ماه وقتی تمام شب سیاه را بذر ستاره می پاشد و صبح سپید درو میکند.

خورشید کجاست زندانی دسته ای از ستارگان کهکشان عظیم و دوار. غباری درخشان که ته چشمانت سوسو میزند.

زمان چیست جز بازیچه ای که ساعت پیر را بی هدف سرگرم کرده بی خبر از حرکت عقربه های خورشید وجودت.

و خواب چیست جز رویایی دست نیافتنی و مرموز که افسانه اش را یک شب مادر برای کودکش ساخت تا به خوابش کند معصوم و سپید.

بکوب که تشنه ضربه های طنین افکنت منم.

بخند که آینه بخندد و ذرات هوا نیز.

تو که شکوه آفرینش یک لبخندی.

تو که فصل شکوفه های عشقی.

و تو که امیدی در زمستان و نوید بهاری در منتهاعلیه عصری از هجوم سرد و سنگین یخبندان.

بشتاب که خورشیدی و دانه ها رو به تو قد میکشند.

بزن که ضربان در قلبم جریان یابد و زمان که در یک حفره از آن محبوس است آزاد گردد و عشق و امید در رگ هایم فوران کند.

تمام شب آهنگ احساس و کلام را در دانه درخشانی جمع میکنم

و در مرکز سرزمین های خیالات عاشقانه

به خاک میسپارم و به یاد با تو بودن می پرورانم.

آنگاه از چوب درختی که میروید دسته تبری خواهم ساخت استوار

و به تو هدیه خواهم کرد.

تا از ریشه برکنی این پیکر بر افراشته غرور وجودم را...

مهدی گلسرخ
جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

خواب عروسک ها

از تمامی دوستانی که لطف کرده و بنده را با راهنمايی هايشان بهرمند نمودند تشکر ميکنم. همچنين از دوست و استاد عزيزم جناب آقای وحيد شيخ احمد صفاری که نقدی بر داستان احترام يک قبر را در وبلاگ پر بارشان نوشتند نيز ممنونم. اميدوارم در آينده هم بتوانم همچنان از نظرات خوب و سنجيده عزيزان کمال استفاده را نمايم.

داستان : خواب عروسک ها

زن خمار و بی حوصله روی مبل راحتی لم داده بود و در نیم تاریک اتاق بدون آنکه بداند دقیقا به چه می اندیشد دقایق را سپری میکرد. پنجره با صدای وحشت زده باد میلرزید، گویی دختر بچه ای در آن طرف پنجره ها گم شده و اکنون دلخراشانه زاری میکند. زن بی تفاوت به باد و اشکالی که از سایه ها روی دیوار میساخت نگاهش را بی هدف از گوشه ای به گوشه دیگر میپراند و در اندیشه غوطه میخورد. قبل از آنکه بفهمد از گذشته سردر آورده بود. دختری خردسال که چادر نماز گلدار کهنه ای به سر کرده و سبد به دست میخواهد نمادی از آینده اش باشد گوشه ای ایستاده و حیاط را میپاید. مادر کنار حوض نشسته و ظرف ها را میشوید. پدر مثل همیشه خانه نیست حتی وقتی ظهر در چوبی با صدای خشنی روی یک لنگه میچرخد و او خسته و غمگین با ظاهری آشفته و بغض آلود از هشتی میگذرد و سنگین پایین پله ها میایستد باز هم انگار در خانه نیست. دختر کوچک زیر شاخه های پر برگ درخت گیلاس عروسک های پارچه ای رنگ و رو رفته اش را روی زمین نشانده و سبد به دست برای خرید میرود که پدر را میبیند و بی صدا می ایستد تا او همان طور که سایه وار وارد شده بود بگذرد و در گوشه اتاق جای همیشگی اش پشت به دو متکایی که مادر همیشه گوشه اتاق میچیند منتظر چای بنشیند. پدر مثل سایه درخت گیلاس که زیر تیغ آفتاب از ایوان حرکت میکند صبح زود می رود. یک ساعت از ظهر خانه است و شب ها کسی آمدنش را نمی بیند. هنوز صدا ی هیاهوی بچه ها از پشت بام می آید. دختر نگاهی به آسمان می اندازد چند بادبادک با دنبله های دراز در اوج آسمان به دور خورشید میرقصند. نور چشمش را میزند سرش را بر میگرداند و دسته سبدش را در دستان کوچک و عرق کرده اش میفشارد. با گوشه چادر صورتش را میگیرد و با وقار از گوشه دیوار به سمت گلدان های رنگ و رو رفته شمعدانی میرود تا از بقال برنج و روغن نسیه کند. مادر ظرف ها را شسته اما هنوز کنار حوض چمباتمه زده و روی ظرف های خیس دست میکشد و با وسواس آنها را از زیر شیر آب که تا انتها باز است میگذراند. دلش اینجا نیست. صدای پدر از اتاق بلند میشود با صدای پر هیبتش مادر را صدا میزند مادر ظرف ها را جا میگذارد. استکان و نعلبکی خیسی را بر میدارد و چند بار رو به حوض به شدت تکانشان میدهد و آبشان را میچکاند روی سطح براق و سیقلی آب و آرامشش را سوراخ سوراخ میکند. انگار گوی طلایی خورشید داخل حوض میجوشد. مادر قبل از آنکه پدر دوباره صدایش کند با عجله میرود. صدای پاهایی که پله ها را دوتا یکی میکوبند از پشت بام به گوش میرسد پسر ها یکی یکی دنبال هم از پلکان مارپیچ و گلی کنار دیوار پایین می دوند و بی تفاوت به چهره بر افروخته مادر به سمت در چوبی حیاط هجوم میبرند. نخ بادادک که پاره شده دنباشان در هوا معلق کشیده میشود. دخترک از بقال خدا حافظی میکند و می رود کنار حوض تا برای مهمان هایش نان بگیرد. هرم گرمای تابستانی گل و بوته های کناره دیوار را هم بی حال و خواب آلود کرده. حیاط ساکت شده و تنها صدای کشیده خروس ها از دور شنیده میشود که با هم گفتگو میکنند...

 ساعت سه بار دنگ و دنگ میکوبد و طنینش تمام تاریکی اتاق را متشنج میکند زن صورتش داغ شده پاهایش را جمع میکند و کمی روی مبل جابجا میشود سپس نگاهی به تاریکی یک دست آن سوی پنجره می اندازد و به آن خیره میماند. پارچه سیاه و بلندی تمامی عرض در چوبی وارفته را پوشانده مادر چارقد مشکی به سر کرده و پشت بام هم خلوت خلوت است دخترک سبزه و بانمکی با دامن چین چین سیاه و روسری سرمه ای بور کنار درخت گیلاس لاغر و لخت به عروسک هایش خرما تعارف میکند. مادر پریشان است دنبال بهانه ای میگردد تا یک سینی ظرف های کج و معوج را بردارد و کنار حوض بنشیند و دلش را بفرستد جای دیگر و روی ظرف های خیس و خنک دست بکشد و آنوقت منتظر فریاد پدر بماند تا صدایش کند. اما هر چه منتظر میماند از اتاق نمور پدر صدایی نمی آید. در و پنجره اش بسته است و اتاق دم گرفته. مادر خسته برمیخیزد و به سمت اتاق میرود. از دو پله گلی بالا میرود زنجیر های بالای در چوبی را می اندازد و با دو دست در را دو حاله باز میکند بوی تند کهنگی توی ذوق میزند آفتاب شیرجه میرود داخل اتاق و در امتداد چهار چوب در روی گلهای زرد و بی روح قالی پهن میشود. مادر استکان ها را جا گذاشته. دخترک از گوشه حیاط خاکی میدود و با دستهای کوچکش استکان کمر باریک و نعلبکی انگشتی لب پر شده را بر میدارد و به سمت اتاق میدود. پاهای کوچکش را یکی یکی روی پله ها میگذارد و بالا میرود داخل اتاق گوشه دیوار مادر زانو زده و سرش را به متکاهای پدر چسبانده و بی صدا گریه میکند دختر چیزی نمیگو ید. استکانها را زمین میگذارد به گوشه حیاط برمیگردد و بدون آنکه بداند چرا برای تک تک عروسک هایش اشک میریزد...

 زن از پرسه های بی هدف در کوچه پس کوچه های خاکی و تنگ خاطرات کودکی اش کلافه میشود پا هایش را روی میز دراز میکند و پشتش را به مبل میدهد و سرش را به پشت خم میکند. هنوز باد پنجه های نامرئی اش را روی پنجره ها میکشد و تاریکی را روی شیشه میلرزاند. زن همچنان با چشمان بی خوابی کشیده و نیمه باز کلافه است و زیر لب آهنگ نا محسوسی را زمزمه میکند گویی یک شب تیره دختر بچه ای کنار چراغ گرد سوزی که نفتش ته کشیده عروسک هایش را کنار هم خوابانده و برایشان لالایی میخواند. عروسک ها با چشمهای باز میخوابند. دخترک این را میداند و و میخواهد چشمانش را باز نگه دارد پسر ها طاق باز کنار هم ولو شده اند و تک و توک صدای نفس های عمیقشان شنیده میشود. یکی شان که در تاریکی قابل تشخیص نیست خیلی خشک سرفه میکند و هر چند دقیقه غلط میزند. مادر کنار در، تنها تن خسته اش را به زمین سپرده و دستش را زیر سرش گذاشته و چشمانش را بسته است. سوز از درزهای گوشه در واد میشود و بدون آنکه در برابرش مانعی باشد به پاههای مادر میرسد...

 صبح زود یک روز سرد زمستانیست دست یخ کرده و سرخش را به دستان مادرش داده و کشان کشان به دنبالش میرود. عروسک ها گوشه دیوار اتاق زیر دستمال کهنه ای در خوابند. دخترک خواب آلوده گوشه چادر مادرش را گرفته و در پیاده رویی ناشناس از بین صورت های غریبه میگذرد و پیش میرود و پیش میرود تا میبیند تک و تنهاست. در بین یک عده صورت های پف کرده و بی روح گم شده. با روشن تر شدن ابر های تیره زمستانی و آغاز نم نم بارانی سرد عابران هم در پیاده رو بیشتر جریان میابند . مغازه ها و دکه ها یکی یکی باز میشوند و حلب های زنگاریشان را با سر و صدا بالا میدهند عده ای خرت و پرت ها را سردر دکان آویزان میکنند و بعضی گونی های قد و نیم قد را جلوی درگاه میچینند و این میان دخترکی تنها با چشمان ورم کرده و خون افتاده مضطرب و آشفته دستش را به دیوار گرفته و زار می زند و تنها یک جمله را بارها و بارها تکرار میکند: مامان کجایی من میترسم عروسک هایم خونه تنهاند. زن با صدای بلند فریاد میزند و از خواب میپرد گرگ و میش صبح دم است. سایه هایی که روی دیوار پیچ و تاب میخوردند محو شده اند. صدای گریه نوزادی از درون اتاق خواب بلند میشود. زن دستی به پیشانی عرق کرده اش میکشد و نفس نفس میزند. از روی مبل بر میخیزد و کمرش را صاف میکند و به سمت اتاق خواب میرود. باز هم بی هوا به خواب رفته بود و مثل هر شب پس از زایمان کابوس میدید.

مهدی گلسرخ
دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳

داستان : احترم یک قبر

حاجی آقا با ریش پرپشت سفید و شکم جلو آمده به عصای کنده کاری شده اش تکیه داده بود و با وسواس به دستهای عمله نگاه میکرد که به دقت کلوخ های طاق گلی قبر را برمیداشت و مواظب بود چیزی داخل حفره تاریک قبر نیفتد. نسا خاتون با چشمهای ورم کرده و خون افتاده با گوشه چادر اشکهایش را پاک کرد و صورتش را پوشاند دسته ای از موهای سفیدی که کمی رنگ حنا رویش به چشم میخورد از گوشه صورتش پیدا بود زیر لب موری میکرد و هر چند دقیه ساکت میشد و با یک دستمال چرک بینی سرخ اش را میکشید. جوان عمله که به ظاهر سعی داشت احترام چیز مهمی را حفظ کند روی يک سکوی کوتاه چسبیده به دیوار خم شده بود و به آهستگی کارش را ادامه میداد حاجی آقا بدون مقدمه صدای نخراشیده اش را آزاد کرد و رو به نسا خاتون گفت: خدا رحمتش کند هنوز که هنوز است به پاکی و خوبی ضرب المثل است حق داشت با قیافه گرفته به خوابت بیاید نباید قبرش با این وضعیت زیر پای مردم باشد از وقتی مقبره را خراب کردند و خیابان گشاد شد قبرش همینجور کنار پیاده رو است الهی نور به این قبر ببارد این را گفت و با همان بی مقدمگی که حرفش را شروع کرده بود مشغول خواندن فاتحه شد. وسط ظهر بود و خیابان تقریبا خلوت بود وانت باری که که متوجه پیاده رو شده بود سرعتش را کم کرد از دور هوار کشید: عمو انجا خبریه جمع که صدایش را نشنیده گرفتند راهنما زد و به دنبال جای پارک آرام حرکت کرد. نسا خاتون پارچه کهنه ای را که با خود آورده بود روی زمین پهن کرد و کنار قبر خرابه وسط پیاده رو که بیشتر شبیه یک سکو بود تا گودال نشست و دوباره از اول موری هایش را با لحن سوزناک تکرار میکرد. حاجی دستی به ریشش کشید و گفت: آقا مواظب باش خاک داخل قبر نریزد عجله نکن همینطور که مشغولی فاتحه بخوان یک کاری بکن هم سطح پیاده رو شود آنوقت سنگش را هم نصب میکنیم به همین دیوار. زن جوانی که روسری تا نیمه سرش بالا رفته بود و کیفش را روی شانه انداخته بود از کنارشان میگذشت. نگاهی به حاجی و نساخاتون و قبر چسبیده به دیوار انداخت و چشمش افتاد به سنگ قبر نويی که رویش مشخصات مردی که در تاریخ هزار دویست و هشتاد فوت کرده بود هک شده بود تا به حال به سکويی که کناره پیاده روی مسیر خانه اش تا بازار قرار داشت دقت نکرده بود به نظرش یکی از ساخته های اداره برق یا آب و این جور چیز ها می آمد چون نتوانست جوابی برای کنجکاویش پیدا کند نا چار جلو تر رفت و با لحن زنانه ای بدون آنکه مخاطبش کسی باشد پرسید: ببخشید چرا دارید اینجا را میکنید؟ کارگر جوان که آماده بود با شنیدن کوچکترین صدايی رویش را برگرداند به صورت زن خیره شده بود و منتظر بود پیرمرد جوابش را بدهد. حاجی بی حوصله بدون آنکه رویش را برگرداند جواب داد: هیچی قبر درست میکنیم. زن که انتظار شنیدن چنین جوابی را نداشت با تعجب گفت: وا یعنی چه شما با اجازه کی این کار را میکنید حاجی زیر لب استغفراللهيی گفت به کاگر اشاره کرد تا مشغول شود. زن جوان زیر لب چیز نا مفهومی گفت و با عجله از آنها دور شد . راننده وانت با سر تقریبا کچل و سبیل های از بنا گوش در رفته و شلوار جین کهنه ای که به نظر میرسید روزی آبی بوده خودش را به آنها رسانده بود. سلام لاتیی کرد و گفت: مهندسها خسته نباشید قربون دستتون یکی دیگه از این ها هم یک خیابون بالاتره. رو کرد به حاجی و گفت جون شما بیشتر از ده بار رفتم و به شهرداری گفتم آقایون خدا رو خوش نمیاد شب تا صبح از توشون بو میاد بابا این کانال فاضلاب که جاش اینجا نیست بیاین این درشو ببندید صد متر بالا تر که مسکونی نیست دریچه بگیرید. به خرجشون نرفت. بالا خره خودم موقتا رویش را پوشاندم ... همینطور مشغول صحبت کردن بود که چشمش افتاد به پیرزنی که روی زمین نشسته بود و موری میکرد .حرفش را قطع کرد و گفت ننه طوری شده؟ حاجی گفت: نه آقا قبر خدا بیامرز پدر ما بالاتر از سطح زمین بوده داریم صافش میکنیم احترامش حفظ باشد. راننده متعجب خدا بیامرزی گفت و شلوارش را کمی بالا کشید و به سرعت دور شد. تازه کار بستن دریچه قبر رو به پایان بود که چند ماشین پلیس با سر و صدا و آژیر وارد خیابان شدند و کنار آنها ایستادند و به سرعت چند نفر پلیس با اسلحه آنها را محاصره کردند و رو به کارگر ساده که قافلگیر شده بود پرسیدند اینجا چه کار میکنید؟ کارگر بیچاره من و من کنان پاسخ داد: این حاجی گفته این جا را صاف کنم. حاجی سراسیمه رو پلیس ها کرد و گفت: بگذارید برایتان توضیح دهم اینجا ... هنوز جمله اش تمام نشده بود که یکی از پلیس ها گفت: کافی است بقیه اش را کلانتری توضیح میدهی تا صورت جلسه شود. به جرم تخریب اموال عمومی و ایجاد مزاحمت همه تان بازداشتید. حاجی تنها توانست سنگ قبر نويی که آماده کرده بود به عنوان مدرک بردارد و حتی نتوانست دهانه باز قبر را بپوشاند. یکی از مامورین نگاهی به داخل سوراخ باز قبر انداخت و بعد نگاهی به اطراف کرد و بدون آنکه چیزی توجه اش را جلب کند سوار ماشینش شد و محل را ترک کرد . چند نفری که با دیدن این صحنه جمع شده بودند نگاه پرسشگری به هم انداختند. پسر بچه ای که سوار دوچرخه کهنه اش به دیوار تکیه داده بود گفت: فکر کنم میخواستند بی اجازه شهرداری به حریم پیاده رو تجاوز کنند... و از آنجايی که کسی از قضیه خبر نداشت بعضی ابرو بالا انداختند و بعضی سری تکان دادند و پرا کنده شدند. چند دقیقه بعد ماشینی با تانکر سیاه و لجن گرفته کنار پیاده رو ایستاد و کارگری بالباس کثیف و چکمه و دستکش از آن پیاده شد و با تفکر نگاهی به داخل حفره سکوی کناره پیاده رو انداخت سپس رو به راننده فریاد زد: دریچه کانال را پیدا کردم شلنگ تخلیه را آزاد کن.

*خواهشمندم حتما نظر. نقد و پيشنهاد خود را بفرماييد . راهنمايی شما عزيزان برايم بهترين نظر هاست...

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website