چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

 

کوچه يک دنيا بود...

 

مردی در کوچه قهقه میزند زنی از گوشه دیوار میگذرد وکودکی آرام نگاهش را به سر کوچه برمیگرداند باد زوزه میکشد ستاره ها بزمین میبارند اما کسی آنها را جمع نخواهد کرد همه به مرد خیره شده اند کودک به راه می افتد افق دیدش تکان نخرده پیرمردی اصا زنان از راه میرسد درهای بازی که باد از میانش جولان میدهد را میبندد باد دیگر زوزه نمی کشد مرد نیشش باز است و زن میگرید دست بر دیوار دارد و کشان کشان پیش میرود کودک همچنان در راه است خاک ها روی صورتش مینشینند پیرمرد در وسط کوچه در حال رقص است و مردم بدون زبان در خواب به دورش راه میروند زن جیغ میکشد پیمرد قهقه می زند بچه ها خاک در آستین میریزند غافل از رشد گیاه دیوارها آجریست واز انتهای بن بست کوچه بوی حلوای بدون شکر می آید گل نرگس بوی کافور می دهد زن گردنبند گل بافته به گردن دخترش می اندازد کودک زیر چشمی به اطراف خیره شده اما آهسته پیش می رود در گلدان کنار در چوبی درخت خرما در آمده سگ لاغری به عابران دندان نشان می دهد کسی وارد کوچه نمی شود مرد نشسته با ناخن دور خود خط میکشد پیرمرد قفل به دست میرسد با صدای بلند فحاشی میکند باد بی شکیب به در ها میکوبد ولی پیرمرد اینجاست گویی پیر زنش قرنهاست مرده روی چادر زن عکس شلاق سیاه است به همه حلوا تعارف میکند بچه ها قربانی خوشه های نرسیده انگورند دست در خاک دارند اما دریغ از ریشه زدن برای کودک راهی نمانده پایان کوچه نزدیک است جوب کوچک وسط کوچه طغیان کرده اما پیرمرد کریهانه لبخند میزند چندشناک است نوزادی را آب میبرد زن حامله میشود و مرد بی امان قهقهه میزند مردم کنار هم چمباتمه زده اند و شعر های حماسی میخوانند و گریه میکنند کودک از کوچه خارج میشود همه جا روشن و آرام است بوی گل نرگس شیراز همه جا پیچیده باد به آرامی با نسیم در میان خیابان میرقصد صداهای کوچه قطع شده همه جا خوشه های رسیده انگور آویزان است به پشت که مینگرد تاریکیست و اینجا واژه ای نیست جز آرامش کودک قرق در عطر سکر آور گل ها چشمانش را میبندد مرد دیوانه وار قهقهه میزند زن زجه زنان جیغ میکشد و پیرمرد با دستان باز رو به او  مسخ شده می رقصد.

مهدی گلسرخ
جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

چشم انداز...

از این با لا چقدر انسانها کوچکند چقدر حقیرند انگار اصلا نیستند بود و نبودشان فرقی نمی کند برای بوته شقایقی که در دامنه قله کوه های سر به فلک کشیده می روید چه تفاوت می کند که در مکانی خیلی پست تر از آنجا آنقدر پایین تر که حتی مردمش نمی توانند آسمان آبی را ببینند یک عده انسان با خصوصیا ت انسانی دور هم جمع شده اند و بر سر شکم  در سر همدیگر میزنند پرنده ای که شاد از بالای درختان کاج مطبق میگذرد هرگز به این نمی اندیشد که انسانها به چه فکرمی کنند . اصلا از نظر زمین از نظر موجودات زنده انسانها چه هستند جز یک عده حیوان که لانه هاشان را کمی بزرگتر از موجودات دیگر میسازند. سیری ناپذیرند درنده خویند و مکار و موزی و هر خصیصه دیگری که ما به حیوانات نسبت میدهیم . در واقع ما آنچه در وجود خود یافته ایم و ابتدا در انسان وجود دارد از او برخواسته را به یک مشت حیوان زبان یسته که جز عمل مو به مو به غریزه گناهی ندارند نسبت می دهیم آنگاه هر کدام از آنها را مظهری از پلیدی قلمداد میکنیم.

 زمین سیاره ای خاکی یک ملیون برابر کوچکتر از خورشید  یک ستاره متوسط از یک کهکشان کوچک از میان ملیاردها ملیارد کهکشانی که در فضای لایتناهی قرار دارد است . از میان ملیونها ملیون سیاره ای  که در هر کهکشان قرار دارد زمین تنها یک هیچ است یک اسم. جالب آنجاست که عده ای ادعا میکنند در این هیچ کوچک موجوداتی زندگی میکنند که جهان برای آسایش و خوش گذرانی آنها آفریده شده کائنات برای آنها میگردد .

انسانی که هفتاد سال در این دنیا زندگی می کند چه کرده؟

۱-     یک انسان در شبانه روز تقربا دوازده ساعت میخوابد پس شخص مورد نظر سی و پنج سال در خواب بوده یعنی کاری که هیچ ارزشی در زندگی ندارد در رویا و  وهم سپری شده هدر رفته...

۲-     در این سن اگر شخص روزانه سه ساعت را به وسائلی چون تلوزیون و رادیو اختصاص داده باشد پس او حدود ده سال از کل عمر بیداریش را در این راه هدر داده و برایش بیست و پنج سال خواهد ماند.

۳-     او چند ساعت از روز طفریح کرده وقت گذرنی کرده عمر تلف کرده و....این آمار تقریبا در اکثر انسانها برابراست .

۴-     توجه کنید که کل کار مفید این شخص تنها بیست و پنج سال بوده و حالا اگر در باره هدف او از بیست و پنج سال کار مفید جویا شویم میبینیم که همه کار کرده تا شب با خیال راحت سر بر بالین نهد وبخوابد و بتواند با خیال راحت تلوزیون تماشا کند طفریح کند .

    نتیجه این که تمام کار مفید شخص برای به انجام رساندن کارهای بیهوده ای که ما از آن به عنوان عمر از دست رفته یاد کرده بودیم بوده پس در واقع کل زندگیش هدر رفته و با هدفی بی ارزش بوده

اینجاست که انسان به فکر فرو میرود و بی اراده به دنبال هدفی والا رهسپار کوچه پس کوچه های عرفان و ادیان می شود و با خود می اندیشد که در کجای این هستی لایتناهی دست و پا می زند اما واقعیت چیست؟

جواب:...؟

جوا ب را از شما میپرسم .

نمی دانم چرا وارد این بحث عمیق فلسفی شدم اما اگر دوستان در این باره نظر مساعدی داشته باشند در آینده قسمت دوم آن را بیان خواهم کرد در غیر این صورت به دنیای ادبی خودمان بر میگردیم اما اعتقاد دارم این مقوله ها از هم جدا نیستند نویسنده و خواننده هردو به نوعی به دنبال جوابی برای سوالی مرموز در ذهن خود هستند اصلا تفکر از آغاز یک پرسش متولد میشود  نظر شما چیست؟

مهدی گلسرخ
سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

 

از آن طرف غبار تاریک شب آلوده چشمانی پیوسته مرا تعقیب میکنند... 

از آن طرف غبار تاریک شب آلوده چشمانی پیوسته مرا تعقیب میکنند صدای نفس هایش را واضح و روشن میتوان شنید طعم کهنگی صندوق قدیمی ته انبار را می دهند لهن حنجره اش خس خس دارد دوباره همان نور بی فروق از چشمانش می تابد مرده است سرد است مات است در من که میپیچد بی اراده می لرزم سست میشوم خشک میشوم صدای فریادی موهوم در تمام وجودم طنین می افکند انگار روح سرگردانی در گورستانی به وسعت جسدم ناله سرداده ناله میکنم زجه میزنم التماس میکنم زجر میکشم زجر میکشم از نوک انگشتانم سیاه میشود رنگ شب است بی روشنایی ظلمت مطلق از کف دستانم حرارت تراوش میکند جانم از دستم میرود کشیده میشود موجودی اهریمنی آن را میمکد قلبم در سینه مچاله شده سرد شده بی روح مانده بر زندگیم نفرین میکنم دیوانه وار فریاد میکشم و با خودم در ستیزم در نبردم در آتش دست و پا میزنم سوزندگی آتش سرمای یخ بندان روح هایی که دورم زنجیر میشوند به چشمانم چشم دوخته اند با دستهای یخ زدشان سینه ام را میفشارند از پوستم نفوذ میکنند از من چه میخواهید از مغز خاکستر شده ام از روح هزار ساله ام ازفسیل متحرکی که در آن زندانیم از ما چه می خواهید از آن طرف غبار تاریک شب آلوده چشمانی پیوسته مرا تعقیب میکنند...

مهدی گلسرخ
پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

 

 

حرفهای خودمانی

این تکه یادداشتها از کاغذ پاره هایی که در کوچه پس کوچه شهرمان پخش شده بود بدست آمده اگر ناقص به نظر میرسد به علت گم شدن تکه های دیگر در لابلای پای عابران  می باشد و ربطی به تنظیم کننده آن ندارد

شنبه... 

امروز صبح به سختی بیدار شدم دیشب تا نیمه شب برنامه ای در باره شاهزاده خانم مومیایی ایران باستان تماشا میکردم واقعا چه درد آور است رود گونه را ما بزرگش کردیم از نوادگان داریوش کبیر است چقدر حیف است که پاکستانی ها آن را دزدیدند باستان شناسی که عینک زیبایی به چشم داشت می گفت بر روی سینه این مومیایی نوشته شده این رودگونه است دختر فلان و از این قبیل من درست یادم نیست نیم ساعت طول و تفصیل داشت همه را کشف نکرده بودند ولی تاریخچه اش بر میگشت به داماد مصری خشایار شاه خون غیرت هر ایرانی از دزدیده شدنش می جوشد من حاظرم برای برگرداندنش به کشورم هر کاری بکنم مادرم وقتی اوصاف او را در برنامه خانواده می شنید فقط گریه میکرد  فردا زنگ میزنم به روزنامه انزجارم را از این مسئله اعلام   ...

دوشنبه...

رفتم سر یخچال هیچ چیز برای خوردن نیست تمام سوسیس و کا لباس ها را دیروز ریختم سطل آشغال واقعا چقدر اطلاع رسانی خوب است اگر من گوشت های آلوده به ویروسهای ناشناخته بد تر از جنون گاوی و ایدز را می خوردم چه می شد دیشب در برنامه گفتگوی خبری از عمق حادثه مطلع شدم اینها چگونه موجوداتی هستند که حاضرند به مردم گوشت آلوده بخورانند الان چند روز است که گیاه خار شده ام این جور که میگویند چند کارخانه فراورده گوشتی را پلمب کرده اند خدا را شکر که...

سشنبه...

عجب فرا گیری شده این هپایت امروزازآبدارچی اداره شنیدم جوانی که به آن مبتلا شده بود ضرف چهل و هشت ساعت مرد وحشت ناک است از طرف اداره گفته اند بیایید ثبت نام کنید ما واکسن را به نوبت تزریق میکنیم پولش را کم کم از حقوقتان کسر خواهیم کرد خدا پدرشان را بیامرزد که به فکر ما کارمندان پرتلاش هستند برای نوبت اول چنان صفی بسته بودند که...

چهارشنبه

این یادداشتها را با مداد می نویسم بعد از نهار هرچه خودکار بیک رنگارنگ در خانه داشتیم جمع کردم بردم یک جای خلوت آتش زدم من از قبل متوجه شده بودم که این خودکار ها بوهای مشکوک می دهند اصلا داشتم به خودکار بیک معتاد میشدم امروز روزنامه هم نوشته بود که متخصصان در آزمایشگاه اثر تریاک و مرفین در مایع یک خودکار که به تصادف از دست یک بچه دبستانی گرفته بودند کشف کردند لعنت بر این سودا گران مرگ از چه راهی وارد میشوند جوانان مارا معتاد کنند؟ بچه های اداره همه تقاضای خودکار جدید کردند قرار است من که از مسائل روز باخبرم و رسانه ها را خوب مطالعه میکنم خبرهای جدید از خودکارهای آلوده را فردا برایشان تعریف...

پنجشنبه...

از دست ما مردم ساده دل زود باور که اینقدر زود خر می شویم مرا واش که میخواستم اگر در آینده خداوند دختری به ما داد اسمش را بگذارم رودگونه نگو که اصلا مومیایی باستانیی در کار نبوده همه اش بیخودی بود روزنامه ها امروز هم صدا نوشتند خشایار شاه اصلا دختر نداشت رودگونه اصلا معنی ندارد پس مادرم هر شب خواب که را می دید به نظرم آمد که روز نامه ها با تیتر درشت نوشته اند سرکاری بود مقاله بلند بالایی نوشته بودند که آقایان اصلا مومیایی در فرهنگ ایران نبوده ما که می دانستیم دروغ است میخواستیم مطمئن شویم  این تنها یک جسد تازه بود که به شکل ناشیانه ای مومیایی اش کردند.

حیف آن همه گوشت کیلویی فلان قدر اصلا ما عرضه گوشت خوردن را نداریم اعلام شده که گوشتها همه تمیز تر و حلال تر از شیر مادر بوده کی گفته که فلان جا باید پلمب شود ایندفعه تیتر روزنامه ها ریزیک گوشه  نوشته بود مردم خیالشان راحت شد گوشت آلوده ای در کار نبوده .

امروز که بخشنامه ها را ورق میزدم دیدم بخش نامه کرده اند که کارمندان گرامی ظاهرا به خاطر رعایت نکردن مسائل نگه داری واکسن های هپاتیت واکسنها از خاصیت افتاده بودند این واکسنها می بایست در جای سرد نگه داری شوند لذا همکارانی که می خواهند مطمئن شوند که هپاتیت که احتمال ابتلای به آن کم است و یک نوع خاص آن کمی خطرناک است زحمت بکشند بروند خودشان دوباره واکسن بزنند کاراز محکم کاری عیب نمی کند بله به ما آب مقطر تزریق شده بود ولی با پول واکسن های آنچنانی کاش هپاتیت میگرفتم و این جوری پیش دوست و آشنا پز نمی دادم ما که واکسن زدیم شمام زودتر بجنبید. در راه برگشت از اداره یک بسته خودکار بیک خریدم اصلا با هیچ خودکاری اینجوری راحت نمی نویسم کارخانه خارجی بیک از این شایعه مسخره ایرانی داشت شاخ در می آورد مواد مخدر آن هم در مایع خودکار رسانه ها با آب و تاب دنبال اینند که اصلا کدام پدرسوخته ای این شایعه را سر زبانها انداخت دیگر حالم از این شایعه پراکنی ها بهم می خورد چقدرمن باید احمق باشم که هر خذئبلاتی را باور میکنم حالا در تمام دنیا ادعای زرنگی میکنیم آخر این عقل ناقص هم دیگر به فریاد آمده که آقا جان مگر خودکار آلوده میشود مگر هرچه یک عده بیکار بی مسئولیت نوشتند باید باور کنی دیگر اعصابم خورد شده دو طرف  سرم دو گوش عین آقای خر احساس میکنم دلم می خواهد تمام خاطرات سر کار بودنم را پاره...

اینها تنها یادداشتهای مکشوفه قابل بیان بوده که ذکر گردید

 

مهدی گلسرخ
شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

 

به بهانه پاييز٬ ماه مهر و بازگشايی مدارس                                                        

و اگر مهر ماهی مهربان بود...                                                                       

شاید از بوی مهر می ترسیدم از جنب و جوشی که ناگهان همه جا را فرا می گرفت از صدای بچه هایی که با صدای بلند از کوچه می گذشتند همه چیز خبر از تحول می داد تحول عنصری که انسان همیشه از آن در حراس بوده ولی هیچ گاه از جانبش خیانتی ندیده انگار آغاز مهر برایم آغاز یک سفر بود من کودکی هفت ساله باید تک و تنها ساعتها دور از آغوش خانواده در اتاقی بدون فرش خشک مثل اداره ثبت احوال روی نیمکتی رسمی می نشستم نمیدانم که چگونه باید میفهماندم که من ناتوان تر از آنم که اینجا بنشینم و مشق بنویسم تفکرات کودکانه من معلم را زندان بانی فرض می کرد که هرگز نخواهد گذاشت من به دنیایی که با آن مئنوس بودم برگردم برای اولین بار هم سن وسالان من نه تنها هم بازی های من نبودند بلکه هم سلولی های همدردم بودند شاید همین مقدمه ارتباطمان بودههمیشه در طول تاریخ آنچه باعث ارتبط می شده درد مشترک بوده و چقدر زود برگ های تقویم پیر شدند من از میان راهرو های دراز از کنار در کلاس اول تا دانشگاه گذشتم من از روز بعد خود را تطبیق دادم امری که در آن انسان مهارتی شگفت انگیز دارد ولی همیشه احساس یک زندانی با من همراه بود آرای این اولین مهر زندگیم بود مهری که با بی مهری آغاز شد مهری ستمگر و بی گذشت که حتی در برابر اشکهای من هم نرمشی نشان نمی داد شاید اگر دعاههای کودکانه من که از پاک ترین دلها بر می خواست اجابت می شد دیگر امروز نه مدرسه ای بود و نه دانش آموزی چرا یک کودک باید چنینن آرزویی بکند؟ سوالی که پس از سالها از آن روز برایم پیش آمده اما روز ها از پی هم گذشتند مدرسه برایم شیرین بود مانند یک زندانی ابدی که همه چیز را به خود قبولانده باشد ولی هميشه آغاز مهر خاطره ای اندوه ناک بود هرگز احساس یک زندانی مرا ترک نکرد زیرا دیگر نمی توانستم از ساختن برجی شنی به آسمان برسم دیگرتمام وقتم به من و رویاهای کودکانه ام تعلق نداشت ودیگر این روح آزادم نبود تا مرا در دنیایی از خلاقیت ها غرق سازد فکر درس ٬ترس امتحان ٬یاد پرسش معلم ؛بخش اعظمی از افکارم را تشکیل داد دیگر استخوان بندی روحم در قالبی بتنی از جنس محدودیت سفت می شد من دیگر حتی برای اسباب بازیها قصه مردی که در باران با اسب آمد را تعریف می کردم من از خلاقیت فقط جعل امضای ولی را بیاد دارم اگر من فقط یک بار دیگر میتوانستم با کشتی کاغذی کودکیم دراقانوسهای رنگارنگ ذهنم سفر کنم بهترین و جالب ترین سفر نامه های دنیا را مینوشتم من قبل از آنکه معنی لغوی نمایش را پس از سالها درگوشه کلاس خاک گرفته ادبیات بفهمم برای بازی هایم نمایشنامه می نوشتم اگر هر آنچه به آن علاقه داشتم انجام میدادم اگر در قالب نروییده بودم اکنون ریشه های روح من تا کجاها بود و اگر ماه مهر ماهی مهربان بود...

گلسرخ

پاییز آمده است

صدای آرام قدمهایی استوارش را می شود از پشت درختان تبريزی حاشیه باغ شنید او آرام زیر لب آواز می خواند با لحنی سوزناک سرود باد را زمزمه می کند در نگاهش برگها ی زرد از بلند ترین جایگاه یک درخت خود را آسوده بر امواج باد رها می کنند اینک این او است که بر غریزه پرندگان فرمان می دهد کلاغها با صدای بلند او را می خوانند گویی از این همه تحول سرمستند او همچنان مغرورانه در دشتها گردش مکند چقدر این بار زیبا شده است برگهای خجالتی سرخ در برابرش سر فرود می آورند درختان پیر خوشحال اند برگهایی که روی سنگفرشها آرام گرفته اند زیر پای عابران زمزمه میکنند پاییز آمده است

از دور دست گویی لشکری در راه است مادرم گفت هوا سرد شد و در را بست

پنجره باز شد و کوفت به دیوار اتاق غرق در خلسه باد شده بود چراغ

باد ضعف دل گل را فهمید از میان هرباغ دستهی برگ و گلی را می چید

آسمان تیره وتار است و بسی غمگین است دل ابران سیاه گویی از بغضی کهن سنگین است

می نویسد دست باران بردرختان قصه های زرد پاییزی

موسم رنگ و خزان است پاییز وه چه فصل دل انگیزی

 

مهدی گلسرخ
یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢

 

افسانه

صدایت را می شود از پشت هزاران در شناخت

وبا سکوتت می شود یک پرده از جنس خیالات بافت

می شود تا آن نگاهت یک پل سنگی کشید

میتوان از تو به یک آرامش زیبا رسید

می توان یک لحظه دراعماق تو مسدود شد

میتوان هر لحظه از افکار تو نابود شد

 

 

همه چیز ابتدا از آب آفریده شدوسپس کار دنیا آغاز گشت وقتی نوبت به انسان

رسید ابتدا از انسان تنها دو چشم خلق شد آنگاه کار انسانها از یک نگاه آغاز شد

 آذرخشی پدیدار شد و با غرشی ابر های سیاه تردید را تکه تکه از هم جدا کرد کئنات که بی توجه به موجودات می چرخیدند می خواستند متوقف شوند همه جا آبی رنگ بود فقط صدای نفسهایی آرام به گوش می رسید سپس  لرزه ها  کم کم افزایش  یافت و ناگاه آنچه اتفاق افتاد ریزش تکه تکه های سرخ قلبی شیشه ای بر کف سنگفرش سینه بود .

 اکنون پس ازهزاران سال  که من در یک لحظه در دل قصه ها زنجیر شدم آمده ام تا کارم را به پایان رسانم یا رومی روم یا زنگی زنگ.

من ذهن انباشته از خاطراتم را برای تو خانه تکانی کردم

دیگر طلسم قصر پریان شکسته است حتی شاهزاده ها هم بیکارند

و ما را تماشا می کنند اژدها ها همه در بندند امروز داستان مابه هر شکل پایان خواهد یافت کلام مادر بزرگها در یک لحظه منجمد است و نگاهها همه به او خیره شده چشمها مشتاق اند زمان در مجرای تپش یک حفره از قلب گیر کرده و ساعت پیر نیز مبهوت به ما می نگرد پس بیا  تا پل نگاهت فرونریخته دست مرا بگیر

 

گلسرخ 

 

تشکر از دوستان

با تمام وجود از دوستانی که در اين چند روز که از عمر شبهای بدون صبح ميگذرد 

به آن سری زدند و به هرشکل مرا از نظرات و راهنمايی هايشان بهرهمند کردند تشکر و قدر دانی ميکنم پيامهای محبت انگيز شما عزيزان دريايی از شور واميد را در دلم جاری ميکند و مرا بيشتر از هميشه مشتاق نوشتن می نمايد

دوستان خوبم که احساس ميکنید مطالب من با شما در ارتباط است و حاضريد لينک شما در جمع اساتيد بنده قرار گيرد حتمی به من اطلاع دهيد  خوشحال خواهم شد 

 نظرات و نقد های همکاران برايم بهترين پيامهاست

به اميد شاد کامی و موفقيت روزافزون

مهدی گلسرخ
چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

 

از این لحظه درهای این باغ پاییزی کلمات که تنها من تک عابر خسته پیچ و خم های رنگارنگ آن بودم به روی هر گردشگری باز است!

به نام خدایی که از بوی گل بهتر است

خدایی که از نور باران صمیمی تر است خدای صمیمی خدای سلام...

دلم می خواست اولین نوشته هایم را با مداد کوچکی روی برگهای دفتری کاهی می نوشتم و به دستان باد می سپردم تا هر برگ از این دفتر به دنبال سرنوشت خود بر شانه های باد سفر کند و به دست همدلی در گوشه دنجی از این دنیای ویرانه برسد و من و او پشت به تمام بازیهای بچه گانه اطرافمان از حقیقت با هم درد دل کنیم اما افسوس که باد نامه هایم را از میان این همه انسان دوباره به دستان من می رساند.

 حرفم نه حرفی از جنس ذهن است و نه سخنی از جنس دل بلکه تنها از روح بر می خیزد و بر یخبندان سرد صفحه کاغذم می نشیند؛ نه نویسنده ای با آرزوهای بزرگم و نه دانشجویی عاشق پیشه که به دنبال دلهای سوخته وقلندران شبگرد بگردم نه در خود ذوقی ادبی جز آنکه در وجود هر انسانی آرام گرفته می بینم آدمی معمولی هستم مانند همه آنهایی که در پیاده رو از کنارتان می گذرند در تاکسی کنارتان می نشینند با شما می خندند مثل شما فکر می کنند و هر طلوع آفتاب زره به تن می کنند و به جنگ مشکلات تازه می روند انسانی از این خارستان انسانها که بی هدف دراین برهوت دنیا می روید و بی اختیار و بی گناه به نیروی باد سوزان کویری روزگار از ریشه جدا می شود و اسیر در دستان آن سر گشته به این سو و آن سو می دود ساربانان و راهزنان دراین پهنه بسیارند ولی اوست که همراه با قافله یا تک تنها با کوله باری از مشکلات و مشکی که هرگزاز پس اتش پرسشهای بی پایان او بر نمی آید مستعصل پای در راه می نهد اما او هرگز به مقصدی نخواهد رسید زیرا که او نه در حرکت که همچون کائنات در گردش به دور خود می باشد تنها دراین گرداب خشک آنچه که با اوست یک سایه است سایه ای خنک و نسیم وار که پا به پای او پیش می آید وآن یک تفکر آبی رنگ در منتها علیه تمام بنبست های ذهن بشر است نوری شفاف تر از شادی و صمیمی تر از گریه و اما به راستی اگر او نبود هدف این داستان پرماجرای گذشت روزگاران چه می شد.

 نوشتن احساسات جاری شدن گدازه های درخشان آتشفشان روح انسان است که از مجرای قلمی باریک بر پهنه دشتهای همیشه زمستان جاری می شود آرام در آن منجمد می گردد و هنگامی که بعدها چشمانی تشنه بر آنها بلغزند دوباره گرم و سوزان خواهند شد و روح داغ سیال خود را به خواننده خواهند بخشید و نویسنده جراحی است زبر دست که از لا بلای این همه احشائ در هم تنیده تفکر آدمی رندانه دست برضخم کهنه ای می گذارد که یادگاری قدیمی به جا مانده از زمانی نا معلوم از روح بشر است و با کوچک تحریکی نعره های احساس انسان را به عرش می بردو یاد خاطره ای گنگ را در او بیدار می کند.

 در هر عملی نیت اصل است و در هر تصمیمی هدف؛ و مقصود من تنها از در دل با تکه های کاغذ تخلیه پسمانده های هذم نشدهی روحم است که مرا به مرز انفجار خواهد رساند پس من نویسنده نیستم تا با ساز خواننده کوک شوم و نوشته هایم تمنای خوانده شدن از هیچ چشمانی ندارند که هدف از آفرینششان چیز دیگریست ولی اگر چشمان عزیزی بر این طلاطم امواج ذهن یک انسان شناور شد با آغوشی باز او را می پذیرم و از اینکه با من همسفر می شود خوشحالم و با تمام وجودم منتظر شنیدن راهنمایی از او می مانم امید بر آن دارم که هرگز سخنم به گذافه گویی نکشد و همیشه برای این روح بی قرار فقط کاتبی فرمان بردارباشم

گلسرخ

 

داستان: 

*پرنده مردنیست*

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست                                                                   "فروغ فرخزاد"

 

اوج گرمای یک روز تابستانی بود نمی دانست چگونه وارد این صحرای برهوت شده فقط میدانست خودش نقشی نداشت گویی او را تک و تنها در صحرایی دهشت ناک رها کرده بودند بی جهت به راه افتاد همه جا شعله های نامرئی گرما زبانه میکشید چند ساعت پیاده روی کرد بدون آب بدون غذا و بی سرپناه با خود فکر کرد هرگز هیج جا مفری نیست کم کم پرده نازک بین خیال واقعیت زیر آفتاب از همیشه درخشان تر بی رنگ تر و بی رنگ ترمی شد گه گاه دختر زیبای صحرانشینی را می دید که کوزه ای بر دوش بالباسهای پرچین آبی ازدور به سوی او می آید ولی هرچه می دوید از او دور تر می شد به نظرش آمد دختر فقط رویش به اوست اما عقب عقب می رود چه فرقی میکرد شاید این هم یک سراب بود ولی در برهوت ذهنش به خود قبولانده بود که دیگر به سراب های خنک و گوارا دلخوش نکند چرا که جز افزایش تشنگیی مفرطی که تا عمق سینه اش را ذوب میکرد سودی نمیبرد احساس میکرد هر لحظه بر جاذبه زمین افزوده می شود گویی به قلب گداخته کویر نزدیک می شد در این حال تنها اندیشه ای که ههمچون مارمولکهای خشک صحرا مغز خاکستر شده اش را حفر میکرد وضعیت مرگ یک گمشده در مکانی گمشده تر بود از پا افتاده بود بی اختیار روی شنهای سوزان ولو شد نرمی دلچسب کپه های کوچک شن احساس کیف گونه ای به او می بخشید واقعا که انسان در چه شرایطی از چه چیزهایی لذت میبرد بسختی دهان خشکش را باز نگه میداشت ونفس نفس میزد مستعصل به افق خیره شده بود تا لا اقل به دیدن ضرف آب از دور دل خوش کند ولی ناگهان با دیدن جمعیتی در دور دست نور امیدی در دلش سوسو زد اول به نظرش آمد دو گروه میان میدانی مشغول یک بازی محلی هستند یک بازی سنتی که در تمام ملت ها رایج است به یاد بازیهای قدیمی افتاد به قرق شدن در بازی و تلاش دسته جمعی برای پیروزی فکر کرد همه اینها چقدر در آن لحظه جذاب مینمود شاید تنهایی اینگونه اش مزید بر علت بود اما کم کم این بازی بیشتر به جدالی وحشیانه شبیه می شد یا شاید از پشت شعله لرزان گرما و بهم ریختن صورت ها این گونه جلوه میداد ولی این برایش زیاد مهم نبود با خود اندیشید که لا اقل تنها مردن را تجربه نکند اگر تنها یک نفس برایش باقی مانده آن را تارسیدن به آنها درسینه حبس کند و شاید نجات یابد با تمام وجود تلاش می کرد ولی دریغ از ذره ای حرکت تمام تلاشش جز فرو رفتن بیشترش در گردابی خشک سمری نداشت از اینکه هیچ کس او را نمیدید به شدت احساس نا امیدی میکرد بغذی کهنه و سنگین بر گلوی خشکش پنجه انداخته بود آن را میفشرد گویی ازاین چشمان تشنه انتظار اشک داشت بی اختیاراز اعماق سوخته جانش فریاد کشید چقدر من ناتوانم ناگهان با فریاد خودش از جا پرید نورمهتاب از پشت پنجره قسمتی از اتاق را روشن کرده بود صدای جیر جیرکها با صدای پنگه سقفیی که با مختصر اشوه ای در حال چرخیدن بود همراهی میکرد عرق سوزانی تمام بدنش را پوشانده بود دهانش به شدت خشک بود چند لحظه سر جایش نشست و سعی کر جزئیات خواب وحشتناکش را به خاطر آورد خدا را شکر کرد که خواب میدید آرام سرجایش دراز کشید سعی کرد آرامش خود را باز یابد گویی صر وصدای یک کارگاه آهنگری در سرش می پیچید از جایش بلند شد آبی به دست و رویش زد وشیشه آبی که از یخچال برداشته بود را تا آخرین قطره سرکشید کمی آرام شد بعد نگاهی به ساعت انداخت نزدیک صبح بود به فکر فردا افتاد و این که چقدرگرفتاری را باید تحمل کند به رختخواب برگشت و تا صبح که از صدای زجه نفرت انگیز ساعت بیدار شد راحت خوابید صبح قشنگ یک روز تابستانی بود آسمانی یک دست نیلی و نسیم خنکی که تنها در این ساعت روز قابل دستیابی بود انسان را به نشاط می آورد واقیانوسی از انگیزه و امید را در دل جاری میکرد گنجشک ها با سروصدا از میان شاخه های درختی به درخت دیگر پروازمی کردند و نگاه تماشاگر را با خود به این سو آن سو میپراندند تقریبا خیابان ها خلوت بود از اینکه در این ترم فارقالتحصیل می شد خوشحال بود به شروع کارش فکر میکرد به هر شکل توانسته بود توسط یکی از اقوامی که خرش کمی میرفت کار مورد علاقه ای در یکی از ادارات دولتی به صورت قراردادی دست و پا کند با خودش حساب کرده بود که اگر ماهی فلان قدر حقوق بگیرد و با کار اظافه و پس انداز کردن تا یکی دو سال دیگر شاید بتواند مقدمات مهاجرتش را فراهم کند از فکر کردن به زندگی در آن سوی دنیا وتصور کردن آن لذت میبرد با این همه که گاه به ازدواج هم می اندیشید ولی آن را پا بند شدن و گرفتاری اضافی میدانست و بی خیالش میشد تا ظهر از پله های دانشگاه بالا و پایین میرفت دیگر آسمان لطیف صبح چهره سرخ خود را رو کرده بود گرما از هرسو می بارید حوالی ظهر بود که تقریبا کارش در آنجا تمام شد تصمیم گرفت برای استراحت و نهار به بوفه دانشگاه که در گوشه محوطه قرار داشت برود در راه هینطور که از پیچ وخم شمشاد ها میگذشت صدای آشنایی را از پشت سر شنید صدای خواهرش بود رویش را برگرداند ولی قبل از اینکه خواهرش را پیدا کند دختری که زیر درخت کاج آن طرف پارک ایستاد بود توجه اش را به خود جلب کرد احساس کرد چهره او بسیار برایش آشناست با تمام وجود سعی میکرد او را بیاد آورد که دوباره کسی او را صدا کرد این بار به خودش آمد و متوجه خواهرش شد که با دوستانش در سمت دیگر شمشاد ها ایستاده بودند دستپاچه سلام کرد خواهرش در حالی که به صورت او دقیق شده بود گفت سلام چند بار صدایت کردم حواست کجاست البته این را با لبخندی مرموزانه همراه کرده بود و ادامه داد یکی از دوستام مشکلی برایش پیش آمده تو با مسئول آموزش آشنا نیستی با آنکه خسته بود دلش میخواست با یک لحن سوز ناک بگوید نه متعصفم اما نتوانست و قبول کرد کمکشان کند در مدتی که در اتاقهای آموزش این طرف و آن طرف میرفت هرگاه از پنجره نگاهی به بیرون می انداخت آن دختر زیر در خت کاج را میدید که گویی منتظر کسی همچنان آنجا ایستاده بالاخره پس از یکی دو ساعت کارش تمام شد وقتی از اتاق بیرون آمد خواهرش را تنها دید که روی صندلی راهرو نشسته با دیدن او بلند شد با لحنی بی حوصله پرسید تمام شد اما از دوستش خبری نبود ظاهرا مادر دوستش با او تماس گرفته بود که باید زود تر خودش را به خانه برساند کار واجبیست و او نیز ناچاربا عجله رفته بود با آنکه دوست داشت لا اقل کسی از او تشکر کند ولی به رویش نیاورد و با هم به سوی خانه حرکت کردند ساعت سه بعد از ظهر بود و گرما بیداد میکرد خیابان خلوت بود هنوز به سر خیابان نرسیده بودند که صدای داد و بیدادی از کوچهی آن طرف خیابان بلند شد ظاهرا یک دعوای ساده بین همسایه ها بود ناگهان زنی سراسیمه و هیجا زده د رحالی که کمک میخواست از کوچه به خیابان دوید و اولین کسانی که به چشمش خورد او خواهرش بود با عجله در حالی که گریه میکرد به سمت آنها دوید ملتمصانه گفت آقا شما را به خدا بیایید و اینها را از هم جدا کید اینا همدیگر را می کشند خانم شما بگید ثواب داره به خدا بیایید وساطت کنید ودر حالی که دستشان را میکشید مشغول توضیح علت دعوا بود کمی دلش سوخت نمیتوانست کاری نکند در انتهای کوچه دو نفر مانند دو حیوان وحشی با یک بیرحمی حیوانی در حال زد و خرد بودند به سرعت خود را به آنها رساند و سعی کرد لا اقل یکی از آنها را جدا کند ولی سودی نداشت به سختی یکی از آنها را کشید و به سمت دیگر انداخت مردی که روی زمین افتاده بود با صدای بلند در حال فحاشی به او بود سپس نگاهی به اطرافش انداخت و میله ای د رکنار دیوار افتاده بود را بر داشت و نا گهان بر خاست و مانند یک سگ هار به سوی او حمله کرد میله در هوا بلند کرد و در حالی که فریاد یک انسان وحشی را از اعماق پستش سر داده بود با شدت تمام مانند حرکت یک یک چوب چوگان آن را را فرود آورد ضربه شدید و سریع با سرش برخرد کرد فقط یک پلک زد و رویش را به طرف آنها برگرداند دید از دعوا خبری نیست وهمه با وحشت به او مینگرند تو جهش به سمت سر کوچه جلب شد همان دختر درخت کاج اینبار با یک لباس پرچین آبی ایستاده بود حالا به احتی او را بیاد می آورد احساس تشنگی کرد خواهرش در حالی که جیغ می کشید با دست او را نشان میداد احساس کرد سرش گیج میرود چشمانش تار میشد دیگر صداها را به سختی می شنید جریان مایع سیال وغلیظی را در مجرای گوشش حس میکرد هنوز ایستاده بود وباچشمانی خمار ونیمه باز به چشمان وحشت زده اطرافش خیره شده بود فهمید همه متوجه خونی که از گوشش جاری شده است شده اند دیگر مطمئن شد که اینها تنها علائم ضربه مغزیست پس مرگ را با تمام وجود در چند قدمی خود احساس کرد تمام زندگی گذشته و افکار وگفتارش مانند جرقه ای کوتاه از ذهنش گذشت و به حال رسید زندگیش چقدر کوتاه بود باورش نمی شد که دیگر همه چیز تمام شده وجود خونی که از انتهای گوشش جاری شده بود اکنون آرام میرفت به زیر گردنش بیپیچید برایش چندش آور بود دهانش مزه خون گرفته بود گوشهایش بام بود پاهایش کاملا سست شده بود ابتدا روی پاههایش نشست و سرش را در دستانش گرفت بعد قبل از آکه تصمیمی بگیرد تمام ماهیچه ها از کنترلش خارج شده بود سرش روی زمین سنگی بود و خیره به افقی دور دست می نگریست.

گلسرخ 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website