چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

رقصنده با مرگ

شعله از شراب داغ و خونین شیره جان شمع جرعه جرعه مینوشد و با اندک تبسمی رقص کنان رو به تمام هستی زبانه میکشد مغرور و سر مست از از پیروزی در نبردی که در آن شمع مردانه سوخت و از بین رفت.

اکنون شمع نیست و شعله شناور در دریاچه خون او پایکوبی میکند بی خبر از آنکه آخرین لحظات زندگی خود را به جشن نشسته...

مهدی گلسرخ
شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢

بد تر از امروز

روزی آن طرف رشته کوه های پوشیده از برف جایی بین دره های تنگ و قله های تیز پدر و پسری که از گردنه خطرناکی میگذشتند زیر پایشان خالی میشود و به سمت دره لیز میخورند با هزار سختی و مشقت دستشان را به تخته سنگی بند میکنند و بین آسمان و زمین معلق میمانند .

چند دقیقه ای میگذرد.همه جا را سکوت فرا گرفته و تنها صدای باد است که فریاد زنان به دورشان میرقصد و بوران کنان منتظر است تا ببیند کدامشان اول طعمه دندانهای سفید دره خواهند شد.

پسر در حالی که سعی میکند کمی از دستان بی رمقش حمایت کند رو به صورت یخ زده پدرش میکند و با سختی فریاد میزند پدر در زندگی بدتر از امروز هم روزی هست .پدر در حالی که انگشتانش آخرین وداع را با گوش سخره نجوا میکنند جواب میدهد بله پسرم مکثی میکند و میگوید آن روز که دلت را به حراج گذاشته باشی و حتی یک مشتری هم پیدا نشود.

مهدی گلسرخ
دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

زندگی فرياديست بين دو سکوت

 

پیرمردی که کنار جاده برای ماشین ها دست تکان میداد نا امید و خسته روی جدول خاک گرفته کنار خیابان نشست و عینکش را از چشمش برداشت سپس کاغذ چهار لا و کهنه ای را از جیبش بیرون آورد و با دقت شروع به خواندنش کرد :

با سلام خدمت پدر عزیزم امروز برای آخرین بار شعرهای دفترم را خواندم ولی هرگز نفهمیدم شعرهایم را برای که میگویم از هر طرف که می خواهم به دنیای خیالات کودکی فرار کنم باز اسیر دست تنهایی درونم به پیکر تاب گرفته ام میرسم پدر من چند وقتیست که از تمام پیچ و خم راه های آینده میانبر زده ام و امروز دوباره پرم ازحس حق حق خاموش نیمه شبهایی که در کنج اتاقم احساس غریبی میکردم. من در انتهای این کوچه بمبست دوباره بغض زرد رنگ خیره شدن به آلبوم عکسهای قدیمی را یافتم. پدر نازنینم کاش آغوشت برای تمام غصه هایم جا داشت و من میتوانستم مثل دوران کودکی تمام دلتنگی هایم را با مهربانیت پر کنم و کاش تو میتوانستی مثل همیشه به دخترک نازک دلت امید و استقامت ببخشی. احساس میکنم از غافله ای که بی هدف در راه است جدا مانده ام و دنیای من با این دنیا غریبه است. انگار من تک و تنها به خاطر یک اشتباه سحوی که در یک شب تاریک و رخ داده باشد اکنون اینجا هستم. دیگر دلم شعر تازه ای نمیخواند مثل پرنده های خواب آلود در قفس شدم که پرواز را فراموش کرده اند و دیگر چیزی ندارند تا به آن دل خوش کنند .من دلم گرفته و قصد سفر دارم این آخرین بوسه است که بر این برگ مینشانم تا شاید وقتی بازش میکنی بر دستان زحمتکشت بنشیند. پدر من میروم به سوی سرنوشت... . 

پیر مرد با انگشتان ضمخت اشک های صورت پرچینش را پاک کرد و نگهای به گوی سرخ خورشید انداخت که از پشت پرده لرزان اشک میرفت تا غروب دلتنگ دیگری را برای تنهایی های او رقم زند. دیگر دیر وقت بود از رفتن منصرف شده بود . با احتیاط از خیابان رد شد و دوباره منتظر ماشین ایستاد بالاخره مینیبوسی که از بهشت زهرا بر میگشت سوارش کرد و رفت و در افق جاده که به غروب منتهی میشد نا پدید شد و حالا یک برگ کاغذ کهنه از او به جا مانده بود که تک و تنها همراه با چر خش سر گردان باد کنار جاده برای ماشین ها دست تکان میداد... . 

مهدی گلسرخ
چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢

آسمان های کوچک

هییجان زده و خندان از زیر دستان پدرش جاخالی داد و آزادانه روی سبزه ها میدوید پدر با اشتیاقی که در یک بازی کودکانه یافت میشد دنبالش کرده بود میگفت صبر کن ببینم کجا در میری تا نبوسمت ولت نمی کنم الان گیرت میارم با هر جمله صداهای خنده های شاد کودک بلند تر وبلند تر میشد. ناگهان احساس کرد مایع گرم و سیالی روی صورتش جاری شده با دست کوچکش محکم بینی خون دماغش را گرفت و به آسمان خیره شد نور خورشید کمی چشمشش را آزار میداد نگاهش افتاد به دو تا پرند که که آن بالابالا ها . جایی که آسمان از همه جا آبی تر است دنبال همدیگر چرخ میزدند از این پایین به نظر میرسید شاهین  طعمه بی پناهی را به چنگ آورده. پدر کنار کودک رسیده بود نفس نفس میزد با دیدن صورت خون آلود کودک ناگهان غمی درد آور صورتش را پوشاند با نگرانی گفت باز هم بینیت خون ریزی کرده .آره بابا .بابا اون بالاها رو نگاه کن  پدر به بینی خون آلود خیره شده بود و دستمال را با وسواس روی صورت کوچک کودک میکشید . کودک هنوز سرش بالا بود و پرسید بابا یه سوال اگه گفتی چرا اون بزرگتره اون پرنده کوچیکه رو دنبال میکنه پدر نگاهی به صورت رنگ پریده فرزندش انداخت و بغض آلود گفت چه میدونم بابا حتما میخواد شکارش کنه .کودک خنده ریزی کرد و گفت نه بابا دیدی اشتباه کردی اون بزرگه بابای کوچیکست که دنبالش کرده می خواد ببوستش.

 

پنجشنبه، 2 بهمن، 1382


 

رنگين کمون

در بین صفحات دفترچه های قدیمی که سرک میکشم به دست نوشته های درهمی بر می خورم که بی مقدمه دنیایی از خاطرات را برایم به ارمغان می آورد شاید اين نوشته های گذشته تنها به دل من مینشیند اما گاهی یادی از روزهای قديم دلنشین و زیباست…

 

رنگين کمون

 

رنگین کمون رنگین کمون دیگه نرو پیشم بمون

اگه بری ز پیش من بارون میاد برف میاد از آسمون

رنگین کمون رنگین کمون قشنگ ترین پل جهون

بزار من هم با هات بیام تنها نرو تا بی کرون

من هم میخوام راهی بشم باهت بیام به اون بالا

دلم میخواد پر بزنم سفر کنم بیام پیش پرنده ها

دلم گرفت از این زمین از اون بالا منو ببین

ببین چقد کوچیک شدم از اون بالا روی زمین

کاش که میشد نور بشم فرار کنم تا میتونم دور بشم

رنگین کمون رنگین کمون مهربون دیگه نرو پیشم بمون

بمون که بارون نباره غم نباشه سرما بره وقتی که هستی بهاره

تو که بری درد میاد غصه میاد باد میاد از زندونا صدای فریاد میاد

با تو که همسفر بشم دلم به دریا میرسه به آسمونا میرسه

از دل تو رنگ میگره آبی میشه ماهی میشه به کهکشونا میرسه

میریم یه جا اونور ماه پشت همه ستاره ها یه جا مثل تو قصه ها

اونجا که غصه زندونه مثل بهشتا میمونه کوتاه ترین فصل خدا زمستونه

هوا هوای قصه ها رنگین کمون میخوام بیام به شهر رنگین کمونا

رنگین کمون رنگین کمون قشنگ ترین پل جهون

حیف که من اینجا زندونم میخوام بیام نمیتونم

شب که بشه آفتا ب بره درا همه بسته میشن

اونها که عادت ندارن از زندگی خسته میشن

اینجا نمون بی رنگ میشی آب میشی و هی تنگ میشی

برو به اوج آسمون منم برات نامه میدم فقط بیاد من بمون

قول بده شعرای منو برا ستاره ها هم بخونی

غروب شده رنگین کمون خورشید که رفت جا میمونی

دلم گرفت از آسمون بیادتم رنگین کمون

رنگین کمون رنگین کمون بچه آفتاب و بارون

هر جا هستی شاد بخون  تا میتونی از این زمینها دور بمون

  نزار ازت دروغ بگند  هرچی در تو آسمون همه رو ببند

اینجا همش زمستونه آفتاب زیاد نمیمونه

ما آدما آفتابو بی جون میکنمیم پلها رو ویرون میکنیم

درختها رو دار میزنیم گلها رو پامال میکنیم دشتها رو داغون میکنیم

سد روی هر رود میزنیم به پاکیها دود میزنیم

آتیشها بر پا میکنیم خوبی و مهربونی رو یک شبه هاشا میکنیم

حیف تو اینجا بپوسی تو آتیش ما بسوزی

رنگین کمون اینجا نمون خونتو ویرون میکنند

بعد هم خودت رو میگیرن میکشن یا زندون میکنن

دنیای ما دنیای پست هرچی مکر هست وریاست

اینجا دلها همش سیاست هفت رنگ تو فقط برای بچه هاست

رنگین کمون بزرگترین پل جهون زود تر برو دیگه نمون

شاید یکی یاد بگیره یه وقت ازت بالا بیاد کثیفی به دریاها بیاد

زمینیها سر برسن همه چی رو نابود میکنند نورها رو هم دود میکنند

ستاره ها رو میفروشن چراغاشو نو میکشن

آبیها رو سیاه کنون میرن به قعر آسمون

اونوقت تو هم نمیتونی راهی بشی تو لجنا ماهی میشی

از زندگی بی زار میشی به درد من دچار میشی

رو روزای خوب خط فراموش میکشی غصه رو آغوش میکشی

رنگین کمون بچه آفتاب و بارون آفتاب که رفت تو هم نمون

منم یه روز راهی میشم به سمت دریا ها میرم ماهی میشم

یه روز غروب رنگین کمون قرارمون

اونجا که دریا میرسه به آسمون...

 

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website