چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم ** نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم ** چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ** پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٧

حکایت آن خدمت که نیمه کاره رها شد...
دوران خدمت نیمه تمام ماند تا من پاییز امسال و یک زمستان دیگر را مجبور نباشم دستان سردم را بچپانم توی جیب های گشاد اورکت نظامی و توی سوز سرمای صبح ٬ سر پست٬ برای خودم آهنگ های قدیمی زمزمه کنم و هی به خودم بگویم چه شد که اینجام !؟ که بروم توی فکر و یکهو یکی بوق بزند یکی داد بزند خسته نباشی جناب سروان و یکی دیگر گذری تکه ای بیاندازد به حال نا بسامان مملکت و انگار من نماینده نظام باشم خیره شود که چه جواب می دهم . بگذار دلش خنک شود... آن یکی بیاید از روی دلسوزی چیزی بگوید یا آن سرهنگ بازنشسته زمان شاه دوباره از این خیابان بگذرد و با تاسف سری تکان دهد که مهندس مملکت اینجا چه میکنی ؟ مهندس مملکت که من باشم سر صبح تنفو(ابزاری شبیه باتوم) را باید بالا پایین تکان دهم مبادا موتوری جسوری وارد لاین ویژه شود و سوتی بکشد حرف ناجوری بزند بگازد تا آن دور دست. تنفو را بالا می آورم نه که بترسد از این باتوم من که حیا کند از این که یکی اینجا از پنج صبح توی سرما کز کرده و تا عصر باید بماند تا خدمت کرده باشد به مملکتش... فقط بچه ها در این لباس آدم را دوست دارند وقتی از کنارت می گذرند و به آقا پلیس سلام نظامی می دهند یا می خواهند برایت شعر بخوانند فقط بچه ها آنها که هنوز ته دلشان چیزی نیست فقط آنها سوز سرما را سوزنده تر نمی کنند... گذشت ... حالا انگار خوابی ورق خورده باشد به یک صحنه دیگر یا رمانی که می خواندی به فصلی تازه رسیده باشد دیگر آنجا نیستم ٬ توی خوابگاه افسران یا به خبردار نظامی ایستاده نیستم توی جمعی سرباز دلشکسته . خدمت تمام نشد ولی خفت تمام شد! حالا مهندس مملکت دوباره برگشته سر درس و مشقشق تا شاید با مدرکی دیگر روزی دیگر دوباره برگردد و با مدرک فوق لیسانس موتوری را با تنفو برماند و ترافیک باز کند و برای هر کس و ناکسی پا بکوبد... شهر جدیدم انگار به اختیار خود پناهم داده باشد علاقه مندم می کند. به شوخی به یاران گرمابه و گلستان دوران اجباری می گویم اینجا درس هم نخوانی توبیخت نمی کنند و به خاطر پنج دقیقه تاخیر کچلت نمی کنند بیاندازند بازداشتگاه. عقده احترام هم ندارند. بچه های ما ٬ جناب سروان های تحصیل کرده از سربازان بی سواد هم وضع بدتری داشتند نه که سخت گیری ها سختش کرده باشد که بی احترامی ها زجر آور بود. مردم دروغ گو شده بودند ... با موی سفید با دهان روزه در یک صبح زیبا در یک غروب پنجشنبه ٬ فرقی نداشت زن یا مرد جوان یا میانسال همه خود را برای عبور از محدوده طرح یا ورود ممنوع مجاز به دروغ گفتن می دانستند... دختر ها اشوه می آمدند پیر زن ها خود را به حال ضعف می زدند و پیر مردها قرص قلب را جای کارت عبور از طرح نشان می دادند. پزشکان کارت ویزیت رو می کردند و آخوند ها عمامه را جابجا می کردند ... هرکس میخواست به هر قیمت سرت کلاه بگذارد و بگذرد که یعنی دورت زدیم ... آه از این مردم که خود دور خورده تاریخند ... مرا هم که دور بزنند باز سر جای اولند! خوشحالم که نظرم در باره مردم برنگشت که مثل خیلی از رفقا باور نکردم همه حقه بازند و دغل که زنها از لبخند منظور دارند و مردها سلامشان بی طمع نیست خوشحالم که آنقدر نماندم که تصور کنم آن روز که یکی اگر محض تشکر برایم دستی تکان داد زیر لب می گوید جناب سروان مخت را زدیم و رفتیم... ساعت چهار و نیم بیدارباش بود شش سر پستت بودی حتی اگر سوز بود و برف و هنوز هوا تاریک بود باز هم شب نبود آن ساعت فقط برای ما صبح بود . حالا آن ساعت شب است و شش سر پست که نه سر میز صبحانه هستم بعد که پشت کامپیوتر خبرهای روز را میخوانم میبینم طرحی آمده با نام خوشایند سازی خدمت ... با خودم می گویم چه خوب گفته بود یکی از دوستان قدیم که یک خدمت خوشایند فقط یک کارت معاف از خدمت است...همه را گفتم که گفته باشم این روزها به رخت مهندسی خدمت می کنیم نه جامه سفید پلیس راهنمایی تا کی دوباره گذر پوست به دباق خانه بیفتد....
مهدی گلسرخ
شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦

به شامگاه
به شامگاه که ایستادیم هوا سرد بود٬ سوز هم داشت ولی برف نمی بارید . انگشتانم دور شعله پوش اسلحه جمع شده بود و انگار همانجا پاشنه آشیلم باشد٬ سرما درونم رخنه می کرد و بی ترحم میرفت تا دلم که وقتی فرمانده میدان بغرد "به پرچم پیش فنگ ! "  اول ته دلم سخت بلرزد و بعد اسلحه را به دست از جا بکنم و سرم را سرما زده و خشک بگردانم به آن سو که پرچمی پژمرده بی رقصی از باد یا شکوهی از اقتدار ٬ بی رمق امتداد میله سیاهش را از طناب پایین می خزید و همه میدان صدای ناله خشک قرقره باشد. ناله ای که انگار حرف دل سربازان زبان بسته این میدان است.

با سوز این غروب دانه های برف میدان را گرد غربت می پاشند و آرام آرام بر شانه اورکوت ها و لبه کلاه ها می نشیند. کلاغ ها داد می زنند برف برف...

مهدی گلسرخ
پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦

کتابهايي که بوي کاغذ نمي دهند

مدتی قبل خبرنگار روزنامه جام جم در زمینه کتاب های مجازی و پدیده نشر اینترنتی کتاب مصاحبه ای با من داشت که به تازگی دیدم خلاصه آن در قالب گزارشی منتشر شده. در ادامه متن آن را آورده ام. البته جا داشت نگارنده آدرس اینترنتی کتابخانه مجازی قفسه را نیز ذکر کند. اصل مطلب را اینجا بخوانید.

کتابهايي که بوي کاغذ نمي دهند

 

بيشتر نويسندگان ايراني به دلايل زياد و غيرقابل انکار، نسبت به انتشار آثارشان در اينترنت و با عنوان «کتاب مجازي» روي خوش نشان نمي دهند.
با اين همه ، بسيارند وبلاگ ها و وب سايت هايي که با اجازه يا بي اجازه در اين باره اقدام کرده اند، بنابراين همپاي مساله انتشار کتاب الکترونيکي ، مقوله رعايت حقوق مولفان و ناشران نيز به ميان مي آيد. بحثي که نياز به زمينه چيني و بررسي هاي بسيار دارد. براي روشن تر شدن اين مساله ، گفتگوي کوتاهي با مدير يکي از کتابخانه هاي مجازي فارسي انجام داديم.
در اين گفتگو سعي هر دو طرف بر آن بود تا موقعيت غفلت شده اي به نام «دنياي مجازي» را با همه خوبي و بدي هايش بيشتر بشناسانيم.
مهدي گلسرخ تبار، مهندس رايانه و آشنا به فضاي نت است. علاوه بر اين به خاطر علاقه اش به ادبيات ، از حدود 4 سال پيش تصميم به برپايي يک کتابخانه مجازي گرفته و تاکنون وقت بسياري صرف نگاهداري و به روزرساني آن کرده است. او درباره علاقه و انگيزه اش به اين کار مي گويد: «يک کتابخانه شخصي پر از کتاب ، هميشه برايم رويايي هيجان انگيز بود و حالا از اين که همه کاربران سايتم مي توانند چنين هيجاني را تجربه کنند، حس خوبي دارم». «قفسه» عنوان کتابخانه مجازي کتابهاي فارسي است. شما مي توانيد در اين سايت به کتابهاي متنوعي در زمينه هاي داستان ، شعر، مذهب ، علوم تجربي ، علوم انساني و... دسترسي داشته باشيد و از آنها استفاده کنيد؛ اما در اين ميان حقوق پديدآورندگان و نويسندگان چه مي شود؟ مدير قفسه در اين باره توضيح مي دهد:«بيشتر کتابهاي قفسه از سوي خود نويسنده در کتابخانه ثبت مي شوند و مشخصات و راههاي تماس با وي نيز در شناسنامه کتاب درج مي شود. حتي بسياري از نويسندگاني که کتابهايشان پيش از اين به صورت چاپي منتشر شده است نيز علاقه مند به باز نشر آنها روي اينترنت هستند. آنها معتقدند کتابشان تا به حال آن طور که بايد به دست خواننده نرسيده است و حالا مايلند آن را بي واسطه و رايگان در اختيار علاقه مندان قرار دهند».اما اينجا سوالي پيش مي آيد. يعني تا به حال هيچ نويسنده اي نسبت به انتشار اثري روي اينترنت واکنش منفي نشان نداده است؟ «هيچ کتابي در قفسه وجود ندارد که صاحب آن با انتشار مجازي اش مخالفت کرده باشد و ما آن را از فهرست کتابهايمان حذف نکرده باشيم.
اعتراض از سوي نويسنده اثر بسيار نادر بوده ، مواردي پيش آمده که کتاب از سوي يکي از اعضا در کتابخانه ثبت شده ، اما پس از درخواست ناشر، ما آن را از روي سايت برداشته و يا با توافق ، بخشي از آن را منتشر کرده ايم».
متاسفانه در کشور ما هيچ قانون صريحي درباره حمايت از حقوق پديدآورندگان وضع نشده است و همين موضوع تا حدودي نگراني نويسندگان را برمي انگيزد. درباره سايتهاي مشابه خارجي نظير «آمازون» ، رضايت کامل و توافق با ناشران اعمال مي شود سپس اثر انتشار داده مي شود.گلسرخ تبار هم در اين باره معتقد است : «هرچند در کشور ما قانون کارآمدي در حمايت از حقوق صاحبان آثار وجود ندارد، اما قفسه همواره به حقوق معنوي پديدآورندگان تنها به حکم وجدان احترام مي گذارد»
. او در ادامه و با بيان اين که ، خود وي نيز قرباني ناديده گرفتن حقوق معنوي شده است ، مي افزايد: «يک سال پس از شروع به کار قفسه ، حقوق مادي و معنوي آن از سوي سرويس دهنده قبلي فضا و دامنه سايت پايمال شد و به علت نبود حمايت قانوني ، اعتراض هاي ما به جايي نرسيد و مدتي طول کشيد تا با زحمت قفسه را مثل قبل فعال کنيم بنابراين به خوبي مي توانيم حقوق معنوي صاحبان آثار را درک کنيم».
با مدير قفسه درباره محاسن احتمالي انتشار کتاب به صورت الکترونيکي صحبت کرديم.
در ايران خصوص به دليل درآمدزا نبودن شغل نويسندگي ، انتشار آثار به صورت اينترنتي با نگراني هايي همراه است. ضمن آن که هنوز دلبستگي به کتابهاي چاپي در ميان مخاطبان ملموس است :«از منظري ديگر ، هيچ گاه کتاب مجازي جاي کتاب حقيقي را نمي گيرد زيرا هر کدام مخاطبان خاص خود را دارند. چه بسا انتشار مجازي يک کتاب به معرفي اثر و صاحب اثر کمک کند و موجب توفيق بيشتر نويسنده و تجديد چاپ کتابش شود. آماري وجود ندارد که نشان دهد انتشار مجازي يک کتاب ، از فروش آن کاسته است بلکه شاهديم بسياري از مخاطبان کتابهاي مجازي به نقد و بحث درباره آن مي پردازند و آن را به خوانندگان کتابهاي چاپي توصيه مي کنند».
شايد جالب باشد بدانيم چه کساني بيشتر و به دنبال چه نوع موضوعاتي ، قفسه را مي کاوند. «از آنجايي که بيشتر مخاطبان قفسه تحصيلکرده و با کتاب آشنا هستند ، مي دانند به دنبال چه چيزي بگردند. مثلا دانشجويان مايلند کتابهاي مربوط به رشته تحصيلي خود را بيابند. به طور کلي کتابهاي علوم رايانه ، داستاني ، تاريخي و پزشکي براي بيشتر مخاطبان جالب است. کتابهاي مرجع ، فلسفي و ديني نيز علاقه مندان خاص خود را دارد».
علاوه بر اينها، خود کاربران هستند که کتابهاي مورد علاقه شان را به قفسه مي افزايند. گويي همه کاربران قفسه ، کتابخانه اي شخصي با همه آنچه دوست دارند يا مدتها در پي آن بوده اند را گردآوري کرده و براي هميشه در کنار خود دارند.

ارتباط بي واسطه مخاطب و مولف
در بستر فضاي مجازي ، ارتباط خواننده و نويسنده بسيار ساده مي شود و نويسنده بي واسطه و با سرعت ، بازخورد اثر خود را مشاهده مي کند.
اين براي نويسنده بسيار سودمند است بنابراين مي شود گفت ؛ انتشار آثار نويسندگان به صورت مجازي ، محاسن بسياري دارد. اگر در اين راه ، معايب و آسيب هايي نيز متوجه مولف و ناشر باشد ، مي توان با بررسي دقيق آن و نيز پيگيري مساله حق تکثير به روند قانون مند شدن آن کمک کرد.
بارها پيش مي آيد که کاربر به دليل دسترسي آسان به کتاب مجازي ، آن را مي خواند سپس به دليل دلبستگي به نويسنده و اثرش ، اين روند را دنبال مي کند يا کتابهاي ديگر آن نويسنده را از طريق کتاب فروشي تهيه مي کند ، اين روش نقطه آغازي براي کتابخواني چنين افرادي است. وجود طيف گسترده اي از موضوعات خواندني و دسترسي آسان به آنها، بدون شک اشتهاي کتابخواني را تحريک خواهد کرد.

مهدی گلسرخ
سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦

هوا هوا هوا ...

بی امیدی در دل

بی چراغی در دست

روزها مثل شب است ٬ و شب هم خلوت نیست.

پر از اشباح پریشان٬ خواب های گنگ و کابوس و خیال .

همه ی شب سرد است .

...

یک چیز بی ترحم زیر آب نگاهم می دارد که هی دست پا بزنم و از آن پایین بگویم هوا هوا هوا ... .

قسمتی از یک داستان بلند منتشر نشده نوشته نشده و خوانده نشده و ... ام.

... مادربزرگ یک لا از چادر گلدارش را پهن کرده زیر پایش و زیر طاقی سایه بان در خانه٬ پاهایش را که همیشه درد می کرد دراز کرده و باد بی آنکه از جایی وزیده باشد با گوشه موهای حنایی و ور آویزان چادر نمازش بازی می کند. آرام و بی خیال اطراف را تماشا می کند٬ بعد این همه سال خانه هنوز خانه خودش مانده. حیاط دلباز با دور ردیف درخت پرتقال وسطش یک ساختمان از همان ها که سقفش را سفالی می ساختند با رواق و پنجره های باریک چوبی که از هر طرف رو به حیاط باز می شد. سقف اتاق ها با نرات تخته کوبی شده بالایش ردیف به ردیف نی و پپشتش یک لایه کاهگل . رد میخ ها از این سر سقف تا آنطرف اتاق نا منظم مثل رودخانه ای که فارغ بال توی بسترش غلطیته باشد طوری پیچ و تاب خورده که هر چه سعی کنی تعداد این نقاط سیاه را بشماری و حساب میخی که نجار که حالا مرده و حتمن هیچ کس سنگ قبرش را هم توی قبرستان قدیمی  نمی تواند پیدا کند را بدست آوری باز از این پهلو به آن پهلو برسی سر خانه اول . چرا دم در ننه؟ برویم بالا اتاقش را نشان می دهم ته باغ٬ همان رو برو٬ از در که وارد شدی اگر تابستان باشد پنج دری هم باز باز باشد می توان تشخیصش داد که یله داده به متکایش پای پنجره های قدی و عینک دسته استخوانیش را هم به چشم دارد و حتمن قرآن می خواند. ننه از هر جا باز کنم بلدی ؟ ولا تحسبن الذین... ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیا و ... ننه تو حافظ قرآنی چطور از بر این همه کلمات عربی را حفظ کردی بدون سواد خواندن نوشتن فارسی! کافیست اول آیه را تشخیص دهد باقی اش را از بر می خواند! زمستان اگر باشد از اینجا پیدا نیست اما طبق عادت می دانی که حالا وسط اتاق کرسی گذاشته اند. باز همانجا نشسته که تابستان نشسته بود٬ شاید دوباره رسیده به همان آیه ولا تحسبن الذین... بعد این همه سال چرا دم در! ؟ نگاهش به جایی گیر نمی کند٬ حتی به جای خالی درخت سیب ! آدم ها کی می میرند مسافر هیج جا نمی شوند٬ می شوند خانه٬ می شوند درخت٬ انگار ساعت شماطه ای دنیاشان خوابیده باشد همانجا متوقف می شوند٬ کوچ هم نمی کشند٬ با خاطرهاشان توی همان خانه زندگی می کنند و تا خانه خانه هست ساعت شماطه ای 7 و بیست دقیقه را نشان می دهد؟ تازه وقتی که آواره شدند چنگ می اندازند گوشه ذهن تو و به رفتن رضایت نمی دهند. باز آمدی چه کار؟ پنجره آخر را که بستم صدای جیر جیرک ها هم دور محو شد و همانقدر ماند که حالا توی خاطره است . چهل شب گذشته بود و حالا کو تا سال ! در ها و پنجره ها باید کیپ می شدند که جانوری داخل نشود٬ گربه ای نیایید پشت کپه رخت خواب ها بچه بگذارد بعد به دندان بگیرد از این اتاق با آن اتاق بگرداندش . در انبار باید چفت میشد که نیمه های شب پاتوق معتاد های تزریقی نشود که توی پستوی خانه نعشه وا بروند و سرنگ کثیفشان را پرت کنند پشت چمدان ها و خرت و پرت های قدیمی کپه شده آن گوشه تر که توش هنوز چند تا روسری گل و بوته دار آبی بود٬ چند تا پیرهن٬ بلوز کاموایی جواد٬ دامن پیلی دار نرگس که سوقات مشهد بود و بدون شلوار اگر می پوشید و برای دل خودش چرخ میزد و آقاجان گذری میدید چه الم شنگه ای به پا می کرد. اورکوت بسیجی مسعود هم هست؟ لای خرت پرت ها غرق می شدی بوی نا و نفتالین که توی مشامت می پچید می بردت به یک دانیای دیگر . هیجان جستن یک گل سر ته تکه پارچه ها و لباس کهنه های چمدان و باز گشتن و وارسی خرت و پرت های قدیمی آن کیف که توش لباسهای زیر زنانه کپه شده بود٬ یا آن که توش پارچه های سفید چند تکه با دقت بسته بندی شده بود با یک روسری کوتاه سفید و یک پارچه که دور تا دورش آیه نوشته بودند. چه هیجانی بود توی ان همه سفیدی؟. همان که عمه آن صبح تا آن زیر زیر ها را دنبالش گشت بی آنکه بداند چند سال پیش همه اش تفتیش شده بود. با حمد و قل هو الله فوت می کرد و تاشان را باز می کرد که شسته با آب زم زم بود ! فشار قبر را کم می کرد؟ توی آخرین سفر مکه دو دست خریده بودند یکی مردانه یکی زنانه. مردانه اش قسمت مسعود شد. می گفتند آقاجان از این سرحیاط میرفت آن طرف و نرسیده بر می گشت . همه بچه های سوم راهنمایی مدرسه پیروزی را آورده بودند و حالا توی صفی نا مرتب در امتداد درخت های پرتقال سربزیر ایستاده بودند. نعش مسعود را وسط پذیرایی دراز به دراز خوابانده بودند و یک کف دست کفن از روی صورت رنگ پریده اش کنار رفته بود . انگار توی خوابی ابدی کابوس مسلسل و خمپاره ببیند دندان هایش را به هم فشرده بود و پلکهایش را باز نمیکرد. چشمانش هنوز آبی بود؟ آقاجان تا در اتاق که می آمد و زنها را می دید که دارند موری می کنند و بند کفن گره می زنند و حمد و قل هوالله فوت می کنند بر می گشت و سنگینی بغضی فروخورده پرتش می کرد تا آن سر حیاط. دل نداشت پیرمرد . آخرش که بازویش را گرفتند و نشست بالای سر شهید فقط میخواست یک کلمه بگوید مسعودم٬ که بغضش امان نداد که یاد مسعودش افتاد وقتی صبح زود بی خبر رفته بود بی کلام آخری٬ بدون خدا به همراهی٬ بوسه ای بر پیشانی یا آینه و قرآنی و آبی که پشت سرش بریزند. هق هق می کرد و می گفت کفنم تن تو چه می کند؟ مگر رضایت می داد به رفتنش . مسعود از بسیج واسطه آورده بود رضایت ولی بگیرد . می گفت : حاجی وظیفه است. جهاد فرمان خداست . برای رضای او می رود شما برایش دعا کنید معصیت دارد اگر جلوی حکم خدا بایستید. این همه جوانان ما می روند از دین و ناموس و مملکتشان دفاع کنند مسعود هم بنیه دار است ماشالله می تواند مواظب خودش باشد . قول داده سر سه ماه برگردد تا از درسهایش هم عقب نماند. مستعد است به بچه ها می رسد انشا الله . ای گور پدر مملکتتان ! حاجی نگاهی به صورت مسعود انداخت و پشت لبش که داشت سیاه می شد . نگذاشت مردک ادامه دهد با داد و قال بیرونش انداخت . لج کرده بود مسعود . هر چه بچه ته تقاری ها بلندند استفاده کرده بود که رضایت بگیرد . حرف گوش کن می شد٬ یاغی می شد و شیشه می شکست و بازی در می آورد٬ اعتصاب غذا می کرد٬ حدیث و آیه می آورد و روایت نقل قول می کرد و آنقدر به ننه پیله کرد تا برود و به نام فرمان خدا و وظیفه دینی راضیش کرد برود توی دفتر بسیج پای برگه ای امضا کند که آن شب دلبندش با رضایت او برود زیر باران ترکش و گلوله. شبی که در بازگشت از یک عملیات بی نتیجه نیروها بدون هیچگونه پشتیبانی عقب نشینی می کردند و فقط با یک منور دشت برای دقایقی با نوری سرخ روشن شد و سپس زیر باران آتش و گلوله از خون پوشینده شد تا مسعود هم بشود گلوله و خمپاره و باقی مانده اش تا لحظه آخر گوشه ذهن آقاجان اتراق کند آنقدر که لحظه آخر هم جای شهادتین زمزمه کند مسعودم٬ مسعودم .... 

مهدی گلسرخ
چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦

گوگل دات آی آر

جستجوگر فارسی گوگل ایرانیان شروع به کار کرد . گوگل دات آی آر یک نوع گوگل است.

امیدوارم آغازی باشد برای یک فصل. با گوگل ایرانی تماشا کنید :)

با بهترین آرزو ها...

مهدی گلسرخ
سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦

اين روز ها

غم بالا می آورم توی آینه

هرچه خندیده بودم توش هست ٬

امید هایم شناورند و

 راه نفسم را یک آه  دراز و مارپیچ هی می بندد.

 

از خواب فرار می کنم و صدای قلبم همش می کوبد

توی دلم دسته ماتم را افتاده

دنیام سیاه می پوشد

 

انگار لبخندم توی گلدان گلی خشکیده باشد

هر صبح دریغ از یک جوانه !

باز پوتین پا می کنم و

می مانم زیرش!

 

مهدی گلسرخ
پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦

 

:)

مهدی گلسرخ
سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

روزگار غریبی ست نازنین

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی ست نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود

روزگار غریبی ست نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری به آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست نازنین

ابلیس پیروز است

سور عزای ما را بر سفر نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

شاملو

مهدی گلسرخ
پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥

ف ی ل ت ر شدم ؟!

این بار که خواستم وارد خانه ام (اینجا) شوم دیدم فیلتر شده . وبلاگ همسایه ها باز بود . حالا از پنجره پشتی آمده ام تو... .

 

مهدی گلسرخ
جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

گنجینه

بچه که بودم (قبل از دبستان) همیشه فکر می کردم یک گوشه از باغچه مان گنجینه ام مدفون است. یادم می آمد پارسال اش یا قبل تر تمام پول توجیبی هایم را که بیشتر از چند مشت سکه بود توی یک شیشه شربت سرفه یک گوشه از باغچه زیر خاک دفن کرده بودم. همان وقت با شور شوق جایش را به خاطر سپرده بودم تا چند وقت دیگر دوباره بروم و با هیجان کشفش کنم.

مدتی گذشت ولی بعد از آن هر چه می رفتم چمن های آن گوشه از باغچه را زیر و رو می کردم از دفینه ام اثری نمیافتم. هر بار بیلچه ای کوچک پیدا می کردم و سعی می کردم یک گوشه را که احتمال می دادم همان جا باشد بکنم. وقتی بزرگتر ها می خواستند جلوی خاک بازیم را بگیرند ازشان می خواستم کمکم کنند پول هایم را پیدا کنم. حتی برای دوستانم بار ها از گنجم تعریف کرده بودم. خودم هم باورم شده بود اگر پیدا می شد اندازه خرید چند تا توپ و چند تا بستنی توش پول بود آنقدر که ارزش داشت بخاطرش لباس هام گلی شود و سرزنش شوم. آنقدر که چند بار هوس کنم آن گوشه از باغچه را بهم بریزم.

بعد از آنکه بزرگتر شدم وقتی گنجینه ام ٬ بطری شربت سرفه پر از پول خرد ها را تصور می کردم برایم تعجب انگیز بود! چطور ممکن بود آن همه سکه را از دهانه کوچک یک شیشه داخل انداخت آن موقع به اش فکر نکرده بودم. کاملا غیر ممکن بود. احتمالن تمام خاطرات من از دفن چنان گنجینه ای به یک خواب یا رویا برمی گشت که در واقعیت به دنبالش می گشتم. توهمی که از خواب یکی از شب هایم بیرون آمده بود و یک گوشه از باغچه دفن شده بود...گاهی توی زندگی هم حقیقت با رویاها مان درهم می شود شاید یک وقت بفهمیم تمام عمر را پی یک توهم سرگردان بودیم!

مهدی گلسرخ

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


LOGO

online یک گپ دوستانه



تازه ها


(

Vote for our website